زندگی در زندان برای یه زن شرور سادهست
قسمت: 8
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت ۸: بانوی نجیبزاده کل روز تنبلی میکند.
ریچل همین که آفتاب صبح به صورتش خورد، از جاش تکون خورده و بیدار شد.
برخلاف یه فرد خردمند، بدنش رو که بین بالشتکهای نرم مبلش دفن شده بود، بیظرافت بالا آورد و برای مدتی شروع به مالیدن چشمهاش با پشت دست کرد. ریچل به اینکه قبول کنه تواناییش برای بیدار شدن انقدرها هم عالی نیست، افتخار نمیکرد.
علاوه بر این، اون نگران ادامه رمانی بود که دیشب در حال خوندنش بود، به همین خاطر هم تا دیروقت بیدار مونده بود.
«بی فایدهس... نمیتونم پاشم.»
در حال حاضر، قادر به انجام هیچ کاری نبود.
روی مبل چرخید و با پشتش که به خورشید بود، دوباره به خواب رفت.
♠️
الیوت بعد از برخورد چیز سنگینی به پتوش، از خواب بیدار شد.
«چ- چه خبره؟!»
سایکس مقابلش ایستاده و با چهرهای بیرحم پتویی تو دستش گرفته بود.
«اعلیحضرت، وقتشه که از خواب بیدار بشین.»
«اینجوری از خواب بیدار بشم، این جوری زیادی یهویی نیست؟! مو، راههای بهتری برای بیدار کردن من نیست؟!»
«نه، یعنی...»
شاهزاده وقتی به کسایی که اطراف سایکس جمع شده بودن نگاه کرد، پیشخدمت و تیم دوم خدمتکارها رو در حال تمیز کردن دید.
«آه...»
این افراد اون رو تحت فشار قرار میدن که کارهاش رو انجام بده.
حتی اگه بخواد به سایکس بیمحلی کنه، مرحله بعدی آزار و اذیتشون از صدای داد و بیداد پیشخدمت در حال دستور دادن به خدمتکارهای دیگه و همچنین صدای ناآشنایی از تمیز کردن اطرافشه.
الیوت میدونست دیگه فرصتی نداره که به زور دوباره بخوابه، پس با ناراحتی از تختش بیرون اومد.
♠️
ریچل که تا ظهر خوابیده بود، برای خودش چای دم کرد و با نوشیدنی کم مزهای که تو دست داشت، چند جعبه چوبی اطرافش رو باز کرد.
«برای صبحونه- ناهار امروزم چیکار کنیم...»
در حالی که به غذاهای کنسروی ترتیببندی شده بر اساس نوعشون نگاه میکرد و با خودش حرف میزد، فکر کرد: «دیروز ماهی خوردم...»
و تو فکر بود که چی باید بخوره. خوب، در حقیقت، انواع زیادی کنسرو وجود نداشت که میشد خوردشون.
از اونجایی که زندگی تو زندان اجازه ورزش کردن نمیده و باید مراقب اون چیزی که میخوری باشی، پس در حالی که منوی غذایی خودش رو تنظیم میکرد، باید با دقت تصمیم میگرفت... به عبارت دیگه، اون وقت آزاد داشت و در حال سپری کردنش بود.
«سرگرمکنندهس برای خودم منوی غذا ترتیب بدم.»
غذاهای منو رو انتخاب کرد، اما درستشون نکرده بود.
♠️
از اونجایی که دیروز با دویدن و مسخرهبازی درآوردن سپری شد، برنامه امروز تحت نظارت شدیدتر و سختتر بود.
«هی... این برای توالت رفتن زیاد نیست؟»
الیوت شکایت کرد، اما اون کارمند دولت که سرسخت بود، سرش رو تکون داد.
«دیروز از اتاق بیرون رفتین و گفتین "دارم میرم دستشویی." و بعدش تا شب به اتاق برنگشتین.»
«آخه اون، خب، اینطور بود که... اصلا دستشویی خالی نبود، و داشتم دنبال یه دستشویی دیگه میگشتم!»
«یکی داشت از دستشویی شخصی اعلیحضرت استفاده میکرد؟»
بعد از اینکه شاهزاده از دستشویی برگشت، مقامات هر بخش با اسنادی تو دستشون از پنجرهها و درها محافظت میکردن.
«پس اعلیحضرت، اسنادی که قرار بود امروز صبح تایید بشن، زمانشون دیر شده. وقت نداریم ناهار رو تو اتاق غذاخوری بخوریم، به خاطر همینم یه ساندویچ براتون آماده کردیم.»
«بدون وقفه باید کار کنم؟!»
«دیروز به اندازه کافی خوب خوابیدین...؟»
♠
ریچل از خوندن خسته شد و به جاش شروع به بافتن کرد.
«هوم، خوبه یه چیزی ببافم... اما چی ببافم؟»
ریچل، همه فن حریف، امکاناتش رو داشت، اما باید اول تصمیم میگرفت که میخواد با اون امکانات چیکار کنه.
«حالا که بهش فکر میکنم... در وهله اول، الان فصل بافتنه...»
وقتی فهمید خودش رو براش آماده نکرده، حیرتزده شد.
«خب پس، فعلا یه شال گردن برای جورج ببافم.»
♠
الیوت زیر کوهی از اسناد دفن شده بود.
«اعلیحضرت... تا کجا پیش رفتین؟»
وقتی جورج با ترس اون رو صدا زد، الیوت با صدای ضعیفی بهش جواب داد: «من هیچ کدوم از اینا رو نمیفهمم. تا کی دیگه تموم میشه...»
الیوت در حال صحبت با منشیش بود که اسناد رو یکی یکی بهش میداد.
«اوهوی، چقدر دیگه مونده؟»
مسئول در حالی که به سرعت عینکش رو تنظیم میکرد، با حالت بی تفاوتی جواب داد: «عالیجناب، بعد از اینکه بالاخره اکثریت کار روز رو انجام دادین، دوباره این سوالو ازم بپرسین.»
♠
ریچل سوزنهای بافندگیش رو زمین گذاشت و به نور دلنشین بعد از ظهر و بادهای لطیف نگاه کرد.
«خیلی خوبه، این راحتی...»
همون قبل هم، بافتن براش غیر ممکن بود.
«این هوا برای چرت زدن خیلی خوبه!»
با هیجان کوسنهای روی کاناپهش رو آماده کرد، اما وقتی خودش رو با پتو پوشوند، یهو متوجه چیزی شد.
«یه لحظه صبر کن... برای خواب بعد از ظهر، این یکی قویترین نوشیدنی نیست.»
با عجله بعد از اینکه جعبه چوبیای رو باز کرد، بطری شراب آلویی درآورد.
«فقط یکم... هوم، فقط کمی.»
با وجود اینکه میگفت فقط کمی میخوره، با خوشحالی یه گیلاس کامل برای خودش شراب ریخت بدون اینکه جلوی خودش رو بگیره، و همینطور که اون مایع نسبتاً صورتی تو دهنش ریخته شد، مزه مزهش کرد، طعمش رو چشید و شیرینی الکل نوک زبونش رو تحریک کرد.
♠
الیوت همونطور که خشم درونش در حال شعلهور شدن بود، با حالت نفرتبرانگیزی به امور سیاسیای نگاه میکرد که تمومی نداشت.
«واقعاً که... تو این هوای خوب، من تو خونه دارم اسنادمو تنظیم میکنم، حتی همهی اون مقامات مدنی هم دارن همین فکرو میکنن.»
در حالی که به باغ خیره شده بود شروع به زمزمه کردن با خودش کرد. جورج و سایکس هر دو پشت سرش ایستاده بودن، و همزمان نگاهشون رو به سمت اون یکی دوختن.
«همونطور که قبلا بهتون گفتیم، حتی وقتی که هوا خیلی خوب باشه، باید کار اداری رو تموم کنین.»
«و برعکس، ما که اعضای فرقه جوانمردی هستیم باید حتی تو هوای بد هم بیرون بریم.»
«احمق، این جور بهونهها واسه بزرگسالاس! مگه من قبل بزرگسالی هنوز تو مرحلهی کارآموزی نیستم؟ پس باید بهم برنامهی کاریای بدین که متناسب با سطح خودم باشه.»
«درسته...»
«دقیقاً، دارین از یه خردسال کار بیش از حد میکشین که پول بیشتری دربیارین... این کار قوانین حقوق و رفاه کودکان رو نقض میکنه!»
«کودک...؟»
دستیارهای ناراضی بیخیال این حرف شدن.
الیوت نظرش رو تغییر داد و به این فکر کرد که بعد از این کار چه کار دیگهای انجام بده.
«فعلا، شاید بهتر باشه اطراف باغ قدم بزنم و یه چند وقتی رو تلف کنم.»
شاید مارگارت درست تو زمان مناسب بیرون بیاد، الیوت با این فکر سمت باغ رفت... و یه گروه کثیف مقابلش منتظر ایستاده بودن.
داخل گروه، دستیار رئیس گروه شوالیهها حضور داشت و چند شوالیهای که شاگردش بودن بهش تعظیم کردن.
«ما منتظرتون بودیم. خب، لطفاً به محل تمرین برین!»
«هاه؟ شما بچهها، دارین چی میگین...»
در حالی که الیوت نمیدونست چه خبر شده، سایکس از پشت سرش اومد و همینطور که سینهش رو بیرون داده بود، ازش تعریف و تمجید کرد: «از اونجایی که اعلیحضرت میگفتن براشون عذابه که توی این هوای قشنگ داخل کاخ گیر بیفتیم، من چند راه حل به ذهنم رسید و اجازه دادم که به تمرین فرمان شوالیه ملحق بشین!»
«پس به همین دلیل بود که اون مقامات مدنی راحت دست از سرم برداشتن؟! نه، منظورم این نبود که میخوام تمرین کنم...!»
«اعلیحضرت خودتون این موضوع رو مطرح کردین، و من مخصوصاً فداکاریتون رو تحسین میکنم!»
«حالا خودتون رو آماده کنین!»
«صبر کن...»
به این ترتیب، الیوت توسط چند فرد ماهیچهای برده شد.
♠
از اونجایی که کسی نبود چیزی بگه، وقتی ریچل بالاخره از چرت زدنش بلند شد، نور قرمز باقی مونده از غروب آفتاب نزدیک به ناپدید شدن بود.
همین که سریع رفت تا چراغش رو روشن کنه، اتاق قبل از اینکه کامل تو تاریکی فرو بره، نورش رو دوباره به دست آورد.
«زیادی خوابیدم...»
واقعاً احساس پشیمونی میکرد. ریچلی که کاملا فاقد نظم و انضباط بود، با خودش فکر کرد: «اگه خوابم کمی عمیقتر بود، تا صبح بیدار نمیشدم...»
«خب، برای شام چی بخورم؟»
قبل از بیرون کشیدن یه قوطی بزرگ، لحظهای فکر کرد. غذای اصلی این عصر برای شام، ماهی سفید آب پز با روغن سیره.
بعد از اینکه قوطی رو باز کرد و اون رو روی چراغ الکلی حاضر کرد، سیبزمینیهایی رو که داشت به طرز ماهرانهای به شکل ورقههای نازک برش میداد، بیرون آورد. سیبزمینیهای خرد شده رو داخل قوطی ریخت و با ماهی که روش سوار شده بود، حرارت آتیش رو بالا برد.
«هههههههههههه، مهارت آشپزیم رو تا این اندازه بالا بردم! مزهی روغن سیبزمینی گرفته میشه و خوشمزهترش میکنه! آه، من میخوام همهی بشریت رو از این کشف قرن آگاه کنم...»
این بانوی نجیبزادهی جوون که از راه و رسم دنیا بیاطلاع بود، کسی رو نداشت که بهش بگه این تکنیک رو همهی آدمها از قبل میدونستن.
اون چیزی که میدونستن، دقیقاً نوع الکلی بود که به بهترین وجه غذای امشب رو کامل میکرد، و در حالی که مراقب جوشیدن غذاش بود، مناسبترین نوشیدنی رو برای شامش انتخاب کرد.
ماهی داغ آب پز، که تو روغن سیبزمینی جوشیده بود رو باید قبل از اینکه تو دهنش بذاره فوتش میکرد. ذهن اون بانوی نجیبزاده وقتی مزهی غذا رو زبونش پخش شد، از کار افتاد و با گفتن: «هو... م!» نتونست جلوی خودش رو از آه کشیدنی که از لذت خالص به وجود اومده بود بگیره.
«آه... حالا میتونم بگم که خودم میتونم همچین غذاهایی رو درست کنم، پس دارم به طرز چشمگیری پیشرفت میکنم. همینطور این که، من گفتم میتونم تنهایی زندگی کنم و حق هم با من بود.»
و در حالی که مزهی غذا هنوز هم رو لبش بود، به سرعت گیلاس شراب سفید رو که تو دستش بود تموم کرد.
«مزهی ماهی و سیر با طعم ترش و با طراوت شراب سفید از بین رفت... دیگه چیزی نیست که بخوام تحملش کنم!»
ریچل از طعم غذایی که برای خودش آماده کرده بود راضی بود. حالا که به دستپختش فکر میکرد، از اونجایی که تنهایی تو زندان زندگی میکنه، حاضر کردن منوی غذاش باید تموم شده باشه. و همهاش به لطف اون شاهزادهی احمقه.
بانوی نجیبزاده با نوک انگشتش روی لپ سفید برفی رنگش ضربه زد... و بعد آهی کشید.
«غذای خوشمزه، نوشیدنی الکلی خوشمزه. و اگه یکم هم مست بشم، میتونم مستقیم روی کوسنهام بیفتم! عالیه!»
بانوی قابل توجهی که میتونست یه موقعیت بد رو به نفع خودش برگردونه، از شام خودش کاملا لذت برد.
♠
همونطور که برای شام انتظارش میرفت، موردی نبود که وادارش کنن حین کار غذا بخوره.
از اونجایی که شام الیوت یه موضوع خصوصی بود، اتاق غذاخوری کوچیکی نزدیک به اتاق خوابش داشت، [اگرچه میزش انقدر بزرگ بود که حداقل ده نفر بتونن روی اون غذا بخورن.] پس در حالی که بدنش درد میکرد و میلرزید، به عنوان مهمون افتخاری روی صندلی خودش نشست.
«امروز وحشتناک بود...»
جورج و سایکس جملاتی رو برای دلگرمی به الیوتی که سرجاش میلرزید، از چپ و راست میگفتن.
«ما موفق شدیم پردازش سند رو تا حدی تکمیل کنیم، و همهش به خاطر مشارکت عالی شما بود، اعلیحضرت.»
«والاحضرت، دستیار سر شوالیه هم برای این که خیلی سخت تلاش کردین تحسینتون کرد.»
«واقعاً اینطوره...»
آبگوشت نخودسبز۱ اولین غذایی بود که سرو شد و الیوت چنگالش رو برداشت.
«تو نگفتی کارم خوب بود...»
«...»
«...»
اونها دوست صمیمی بودن که نمیتونستن دروغهای سطحی به هم بگن.
میز نهارخوری بهجز صدای هورت کشیدن الیوت که سوپش رو قورت میداد، ساکت بود... صدایی که به گوش اطرافیان، توخالی به نظر میرسید.
«آه، با این حال...»
الیوت کاسه رو تا روی صورتش آورد و آخرین تهموندهی کاسه رو نوشید.
«من میخوام مارگارت رو ببینم! هر وقت که همچین احساسی دارم، درخشندگی بیانتهای مارگارت رو نیاز دارم! جورج، مارگارت امروز نمیاد؟!»
با وجود اینکه خورشید داشت غروب میکرد، شاهزاده الان داشت چی میگفت؟
در حالی که شاهزاده فریاد میزد و سرشون رو با سوالی که میپرسید معشوقهش کجاست درد میآورد، جورج و سایکس با تعجب صورتشون رو به سمت هم برگردوندن.
«اعلیحضرت... چی دارین میگین...؟»
«کارایی رو دارین انجام میدین که بهشون عادت ندارین، تو فکرم شاید بیش از حد خودتون رو خسته کردین...»
«چرا شماها... این دیگه چه جوابیه دارین بهم میدین؟»
جورج و سایکس دوباره به هم نگاه کردن.
در واقعیت، به غیر از امروز عصر، یه دلیلی وجود داشت که چرا این دو نفر انقدر گیج شده بودن.
«چون که...»
«چون که چی...؟»
«خب، چون که چی؟!»
جورج در حالی که چهرهای عجیب به خودش گرفته بود، عینکش رو با انگشت وسط از روی بینیش بالا برد.
«مارگارت نمیتونه امروز یا فردا به کاخ سلطنتی بیاد، چون اون توی یه سفر خونوادگیه، مگه همین دیروز نگفتین از تنهایی دارین میمیرین؟»
«قبل از اینکه برم مادرم رو ببینم بهتون گفتم و تا وقتی که اونجام، آبشار سرد دیوار رو هم میتونم ببینم! هههه، حتماً براتون سوغاتی میارم، اعلیحضرت!»
دختر زیبایی که موهای قرمزش رو مدل خرگوشی بسته بود، روز قبل این رو گفته بود.
«مگه همین دیروز اینو نگفت؟!»
«الان دیگه داری در مورد چی حرف میزنی؟!»
کارد و چنگالی که الیوت تو هر دو دستش گرفته بود روی زمین افتادن.
«این اصلا خوب نیست... مطمئن نیستم که دیگه بتونم اینطور زندگی کنم... اگه نتونم به چهرهی خندون مارگارت نگاه کنم، میمیرم…»
«فقط از این که سه روز ندیدینش میمیرین؟! چقدر بهش وابسته شدین، اعلیحضرت؟!»
«هی اعلیحضرت، این داستان تا کی قراره ادامه داشته باشه؟ میتونم اول شامم رو بخورم؟»
«نمیتونم اونو تا سه روز دیگه ملاقات کنم؟! این سه روز انگار دو ساله!»
«اون که فقط دو روزه، نه دو سال! پس فردا بعد از ظهر دوباره میبینینش!»
جورج سعی کرد وضعیت رو روشن کنه، اما حرفهاش فقط باعث غم و اندوه بیشتر الیوت شد.
«پس فردا؟! من تا پس فردا نمیتونم مارگارت رو ببینم... تا اون موقع، یه کارمند دولتی هستم که قراره زیر اسناد و مدارک له بشم و بمیرم!»
«شما اینطور میگین، اما این مگه همون کاری نیست که پدرتون و بقیهی اعضای خونوادهی سلطنتی باید هر روز انجامش بدن؟!»
«مارگار... ت!»
«اعلیحضرت از پا دراومده؟! هی سایکس، گوشت خوردن رو ول کن!»
«نمیشه اول غذام رو تموم کنم؟»
«همین الان!»
این آشفتگی احمقانه ادامه داشت تا اینکه بانوی اعظم دربار وارد شد و سرشون فریاد کشید.
♠
ریچل در حالی که از پیچیدگی پایان داستان راضی بود، کتابش رو بست.
«داره همونجور میشه... آه، خیلی خوب بود که تونستم اون رو تا آخر بخونم. حتی اگه زیر پتو پر از کرک و پر بشم، به هر حال روی پتو جایی نیست که بتونم توش بخوابم.»
نور لامپش رو کم و تیرهترش کرد. قلبش پر از سرخوشیای بود که از یه پایان قشنگ به وجود اومده بود.
«خیلی خوبه که پیشخدمت ندارم که اینجا بیاد و از این که تا آخر شب کتاب خوندم عصبانی بشه... فردا صبح، اگه هنوز خوابم بیاد تا ظهر میخوابم.»
فکری که هیچوقت به ذهنش خطور نکرد این بود: هر از چند گاهی دلم میخواد تو باغ قدم بزنم...
اما، وقتی هر تعداد کتابی که بخوای بخونی، و هر زمان که مایل بودی چای بنوشی، ممکنه خوب باشه که بعضی از کارهای شخصیت رو به تنهایی انجام بدی.
البته اگه بخواین این حرف رو صراحتاً بزنین...
بانوی نجیبزاده جوون با کالسکه همه جا سفر میکرد، به خاطر همین از همون اول هم هیچوقت راه نمیرفت. اون به ندرت تو باغ خونهشون قدم میزد، و در حالی که نگهبانهای خونوادهش همیشه فکر میکردن که این به خاطر خجالتی بودنشه، در واقع به خاطر این بود که اون بانوی خودخواهیه که فقط شرایط شخصی خودش رو تو اولویت قرار میده.
به همین دلیل تا زمانی که بتونه لباسهاش رو عوض کنه، حتی اگه نتونه این اتاق رو ترک کنه، براش هیچ جای نگرانی نیست.
«تحصیل برای ملکه شدن دردناک و اجتنابناپذیر بود... اگه این شروع زندگی کند منه، فکر نمیکنم اون قدرا هم بد باشه.»
بعد از تجربه اون سختیها، روزهای عادی مثل یه زندگی ایدهآل به نظر میاد، پس با وجود اینکه ریچل تو زندان بود، در حالی که روی زمین دراز کشیده بود، فکرش این بود که این راه حل عالیه.
♠
الیوت به زور پنجرهی اتاقش رو باز کرد. نسیم خنک کوچیکی از باغ تاریک میومد و به لپش برخورد میکرد.
«اوف...»
در حالی که دنبال کفشهای بیرونیش میگشت، یه شوالیهی امنیتی از بیرون پنجره صداش زد.
«اعلیحضرت.»
«چیه؟»
«خانم پواسون فعلا مسافرتن و بنا به دستور شوالیه، شنیده شده که اعلیحضرت قبلا به خاطر علائم گوشهگیری از کوره در رفتن. میدونستین ما با دقت مراقب کالسکهها و اسبها حتی در طول شب هستیم؟»
« که اینطور... به کارتون ادامه بدین.»
«باشه.»
الیوت به آرومی پنجره و پردهها رو بست و آروم به سمت تخت خوابش رفت.
۱. پوتاج (آبگوشت) نوعی سوپ غلیظه.
کتابهای تصادفی

