زندگی در زندان برای یه زن شرور سادهست
قسمت: 16
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
سمت ۱۶: بانوی نجیبزاده کار داوطلبانه انجام میدهد.
سایکس در حال پیادهروی بود و گروهی از بچههایی که توسط یه کشیش هدایت میشدن از مسیرش عبور کردن.
«اونی چان، سلام!»
«آه، سلام!»
«اوجی چان، سلام!»
«من تو رو تا حد مرگ میزنم.»
با رفتن اون صفها، به فکر فرو رفت.
هوم؟ چرا یه دسته از بچههای یتیمخونه داخل قلعه سلطنتی قدم میزنن؟
سایکس در حالی که به پشتش نگاه کرد، همهی بچهها رو در حال وارد شدن به یه در دید. درش خیلی آشنا بود و منتهی به سیاهچالی که ریچل در حال حاضر توش ساکنه میشد.
«هی... اون دوباره داره یه کاری میکنه.»
♠
تو جواب به گزارش سایکس، بار دیگه یه اعزام اضطراری به سیاهچال صادر شد و شاهزاده الیوت با عجله از پلههای سیاهچال پایین اومد. و اونجا بود که...
«خیلی وقت پیش، توی یه مکان خاص. کشور کوچیکی وجود داشت که به پادشاهی گل معروف بود.»
ریچل داشت برای همه بچههایی که جلوی میلههای آهنی نشسته بودن کتاب مصور میخوند.
نور کم خورشید به داخل اتاق سنگفرششده میتابید. دختری یه کتاب مصور باز تو دستش داشت و در حالی که بین کوهی از جعبههای چوبی و نقاشیدیواری دره قرار گرفته بود، دوازدهتا کودک نوپا با هیجان بهش نگاه میکردن.
و البته با مجموعهای از میلههای آهنی که بینشون بود.
«این فضا دیگه چیه؟!»
همهی بچهها به الیوتی نگاه کردن که بیاختیار شروع به فریاد زدن کرده بود و بعد از گذاشتن انگشت اشاره روی لبهاشون، با هم بهش گفتن: «هیس!»
الیوت از جورج که کنارش ایستاده بود، با صدایی آروم پرسید: «مگه من اشتباه کردم...؟» اما جورج جوابی نداشت که بهش بده.
«یه جورایی، مثل انباری بردهداریه.»
الیوت متنفر بود که سایکس بیخیال به خودش اجازه میده هر فکر بیهودهای به ذهنش خطور میکنه رو میگه. تو این ایده فرضی، الیوت فروشنده برده بود، در حالی که سایکس به عنوان دست پشت پرده، و احتمالا میشد جورج رو منشی ارشد صدا کرد؟
در هر صورت به این معنا بود که الیوت شیطان بود و ریچل قهرمان یه تراژدی. همچین داستانی غیر قابل قبول بود.
با این حال، از اونجایی که تو این موقعیت دقیقاً معلوم نبود چه اتفاقی داره میفته، اینطور نبود که آقایون بتونن جوابی رو براش پیدا کنن. پس جورج بعد از قطع کردن سروصدای بچهها به خاطر پریدن وسط قصهشون، مستقیماً از ریچل پرسید: «آبجی... اینجا دقیقاً چه خبره؟»
ریچل به برادر کوچیک احمقش که از گوش دادن متنفره، در حالی که شبیه یه مادر مقدس به نظر میاومد، با شادی جواب داد: «اوه عزیزم، راستش فکر نمیکردم ازم این سوال رو بپرسی. نه، شماها از بازدید هفتگی من از یتیمخونه برای انجام عوامل خیریه خبر نداشتین؟ اما به خاطر خدمات اجتماعی آیندهم تو اینجا، چارهای نداشتم جز این که انصراف بدم... تا اینکه، بچهها برای خوشحالم کردنم به دیدنم اومدن.»
بعدش گروه شاهزاده در معرض اتهامات ترکیبی از جمله «تو خواهر خودت رو چطور میبینی؟»، «مگه به خاطر شاهزاده نیست که خیریهمون متوقف شده؟» و «اون داره از یه گروه کودک بیگناه دزدی میکنه!» قرار گرفت.
ریچل آقایون رو به حال خودش رها کرد، با لبخندی مقدس به طرف بچهها برگشت و یه بار دیگه شروع به خوندن کتاب مصورش کرد.
«روزی روزگاری شاهزادهای تو قلمروی گلها بود.»
«شاهزادهای زیبا با موهای بلوند، که همهی دخترها دیوونهش بودن.»
«اما، با اینکه شاهزاده باحال بهنظر میاومد، اون یه احمق به تمام معنا بود که نمیتونست جلوی خودش رو از عشق ورزیدن به زنها بگیره.»
«مهم نبود که نگهباناش بهش چی میگفتن، شاهزاده مطالعه یا هر کاری دیگهای رو انجام نمیداد.»
«اون حتی برای شهروندان خودش هم احمق بود، با این حال شاهزاده از یه رابطه خارج از ازدواج به رابطهی دیگه سرگردون بود.»
«اون هیچ کاری جز تعقیب هر روز دخترای زیبا نمیکرد تا باهاشون سرگرم بشه.»
«با شاهزادهای که کار نمیکنه، همهی زیردستاش شدیدا به زحمت افتاده بودن.»
«همه نگهبانها و شهروندانش با چشمهایی سرد بهش نگاه میکردن، اما شاهزادهی شیفته رابطه جنسی نمیفهمید.»
«آخرسر شاهزاده توسط شهروندان خشمگین گرفتار شد.»
«همه نصیحتش میکردن، اما شاهزاده همچنان همون بود.»
«شاهزادهای که نمیدونست چه اشتباهی انجام داده، بالاخره نگهباناش اون رو رها کردن.»
«حالا عاقبت این شاهزاده چی شد؟»
تو جواب به سوال ریچل، همه بچههایی که گوش میدادن یهو چشماشون برق زد و گفتن: «سر شاهزاده از تنش جدا شد! سر شاهزاده از تنش جدا شد!»
همه بچهها جوری که انگار توی یه گروه کر بودن، شاد با هم یکصدا شدن و ریچل با لبخند نگاهشون کرد: «درسته، شاهزاده رو به میدون شهر کشیدن و سرش رو بریدن! شاهزادهی بیفایده با گیوتین کشته شد!»
«هور... ا!»
«دست نگه دارین...!»
الیوت شروع به کوبیدن میلههای آهنی کرد و بین ریچل و گروه بچهها قدم گذاشت.
«چطور کتابی داری میخونی؟!»
«مگه چیز عجیبی درموردش وجود داره؟»
«چطور میتونی فکر کنی چیز عجیبی وجود نداره؟! پر از مطالب تلخه! علاوه بر این، تلقیناتی که مطالب این کتاب داره...»
«ای وای.»
ریچل لبخند آگاهانهای زد: «اعلیحضرت، نگین که... یعنی ممکنه که با اون شخصیت همدردی میکنین؟»
«هوف...»
لبخند ریچل نشون میداد به وضوح حس الیوت رو دیده و با چهرههای مشکوک بچهها همراه شد که به وضوح نمیدونستن چه خبره.
براش غیر ممکن بود مقابل گروهی از بچهها که نمیدونستن چه خبره شروع به تهمت زدن یا توهین به ریچل کنه، پس در عوض از بین میلهها به ریچل اشاره کرد: «این به من مربوط نمیشه! این کتاب، هر چقدرم که بهش نگاه کنی، برای آموزش بچهها کتاب بدیه! کتاب بهتری وجود نداشت که این رو خوندی؟!»
«اوه خدای من، اما مگه من یه کتاب داستان نسبتاً رایج نمیخونم؟»
«یه کتاب داستان رایج؟! توش درمورد روابط جنسی و گیوتین نوشته، اصلا این کتاب با در نظر گرفتن بچهها ساخته نشده!»
ریچل کتابی رو که تو دستش داشت برگردوند. به هر ترتیبی که بهش نگاه میکردین، بهنظر میاومد اون، یه کتاب مصور ساختهشده برای بچههاس.
«خیلی معمولی نیست؟ مگه هدف داستان این نیست که به نیکی پاداش بده و شر رو مجازات کنه؟ برای بچهها موضوع خوبیه که این رو بخونن.»
«این واضحه که با قصد بد نوشته شده! مهم نیست که چطور بهش نگاه کنم، این کتاب به وضوح نشوندهنده منه!»
در حالی که الیوت از عصبانیت داشت منفجر میشد، ریچل آروم میخندید.
«خب اعلیحضرت، این حرفتون به این معنی نیست که خودتون با بقیه رابطهی خارج از ازدواج داشتین؟ فکر میکنم اون وقت گیوتین حقتون باشه.»
«تو... چقدر جسارت داری... شاید به این دلیله که از همون اولش مارگارت رو اذیت میکردی! یکم پشیمون شو، جادوگر!»
خون به سر شاهزاده هجوم آورده بود و بالاخره شروع به فریاد زدن کرد. ریچل با کشیدن آهی کوچیک به فریاد الیوت جواب داد، در همون حال بچهها شروع به خزیدن از پشت الیوت کردن.
«این اونی چان، داد زدنش حالم رو بد میکنه.»
«اون شبیه شاهزاده کتابه.»
«حالا که گفتی، این اونی چان هم موهاش بلوند نیست؟»
«اون هم یه خیانتکاره که دوست داره با دخترای دیگه لاس بزنه؟»
«پ... س، گردنش رو بزنین.»
احتمالا هیچ نیت بدی تو صحبتهای بچهها وجود نداشت. اونها فقط چیزی رو میگفتن که به ذهنشون خطور میکرد، اما پچ پچ کردنشون بلند بود.
«لعنتی! بچههای کثافت، نمیدونین دارم مثل خر کار میکنم؟! من که کمکاری نمیکنم!»
«فقط داری برای بچهها بهونه میاری...»
«من بهونه نمیارم! این حقیقته!»
«اونی چان خیلی بیحوصلهس...»
«سر اونی چان قراره بریده بشه؟»
گروه الیوت یه قدم به عقب رفتن، حالا که بچهها اینجا بودن، اونها نمیتونستن کاری بکنن.
تو همین حال، بچهها یه بار دیگه ریچل رو احاطه کردن تا در حالی که از بیسکوییتهای بزرگ پخششده بینشون لذت میبردن، به سرگرم شدن با کتاب مصورشون ادامه بدن.
چرا فردی که الان تو زندون به سر میبره، میتونه به راحتی وسایلش رو رد و بدل کنه؟! این فکری بود که الیوت تو سرش داشت.
گفتن این چیزها جلوی بچهها اشتباهه. این همون تصمیمی بود که الیوت و بقیه قبل از عقبنشینی بهش فکر کردن.
اونها خودشون همگی متحدان عدالت بودن. بیرون کردن یه مشت بچه مقابل ریچل فقط احترامشون رو نسبت به اون بیشتر میکرد.
در حالی که که الیوت با عصبانیت داشت بیرون میرفت، ریچل تصمیم گرفت کتاب مصورش رو بهش تحویل بده.
«از اونجایی که دوستان اعلیحضرت معمولا کتاب نمیخونن، شاید بشه ازش برای تمرین خوندن و نوشتن استفاده کرد؟»
طعنهای که در ادامه اومد میگفت، «میخوای چیکار بکنی؟» به وضوح میشد احساسش کرد، اما از اونجایی که الیوت نمیخواست جلوی یه گروه از بچهها افشا بشه، با اکراه کتاب رو گرفت و سیاهچال رو ترک کرد.
وقتی الیوت به دفترش رسید، آخر سر شروع به لعن و نفرین شدید کرد: «لعنت بهت ریچل! هر بار که حرف میزنی بهم طعنه زشت میزنی! این واقعیت که من هیچ کار خیریهای انجام نمیدم رو جلو بچهها میگی...»
«اگه یه دسته بچه باشن که نمیتونیم ازشون عصبانی بشیم... اعلیحضرت، "شما خیلی باحالین!"» ۲
«چقدر حرف میزنی!»
جورج در حالی که الیوت سایکس رو سرزنش میکرد، کنار ایستاد و نگاهی به کتاب مصور انداخت.
«من قبلا همچین افسانهای رو نشنیده بودم... این داستان از کدوم کشور اومده؟»
با ورق زدن صفحات کتاب، خیلی زود یه اثر نمایان شد: «داستان جالب بود؟ با عشق به شاهزاده الف. نویسنده و طراحی توسط ر.ف»
«این کتاب رو خواهرم نوشته...»
«لعنتی، این کتاب چطور یه داستان رایج شده؟! چطور ممکنه این کتاب در مورد من نباشه؟!»
صدای زوزه یه سگ گمشده تو حیاط خلوت قلعه طنینانداز شد.
۱. فردی که این حرف رو میزنه، از شیوه صحبت کردن بچهها استفاده میکنه، پس دارن فقط وانمود میکنن که یکی از بچهها هستن.
کتابهای تصادفی
