زندگی در زندان برای یه زن شرور سادهست
قسمت: 17
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت ۱۷: بانوی نجیبزاده با خانم جوانی ملاقات میکند.
نگهبان زندان، قبلا به بازدیدکنندههایی که به اینجا میاومدن عادت کرده بود... اما الان با خودش فکر کرد: رنگ موی امروز این ملاقاتکننده با رنگ موی مهمونهایی که روزهای عادی میان فرق داره.
دختر زیبایی با موهای قرمز بلند و مدل خرگوشی، امروز برای بازدید به سیاهچال اومده بود.
تا حالا همیشه یه شاهزاده یا یه مرد جوون نجیبزاده منشأ تقوتوق کفشهایی بود که از اون پلهها پایین میاومد؛ این اولین بار بود که معلوم شد یه دختر جوون داره میاد.
گرچه وقتی اینطور بگیش ممکنه زیاد غیر عادی به نظر نیاد...
«خانم، افراد ناخونده اجازه ندارن بیان این پایین...»
هر چند مردم به هر حال یواشکی وارد اینجا میشن... این چیزی بود که دختر داخل سلول، اگه حرفهای نگهبان رو میشنید، مطمئناً بهش فکر میکرد.
«من اینا رو از قبل میدونم! لطفاً به ریچل اطلاع بده که مارگارت پواسون برای ملاقاتش اومده!»
«به هر حال لطفاً گوش کنیـ...»
«چیه؟ زود همین حالا این کارو بکن!»
در حالی که نگهبان زندان با اکراه به سمت سیاهچال میرفت، چیزی که بهش فکر میکرد این بود: جوونهای امروزی واقعاً فقط میخوان مغرور به نظر برسن. ۱
خانم جوون با افتخار پشت سرش راه افتاد.
«...خانم، میدونین "اطلاع دادن" معنیش چیه؟»
«میدونم. پس عجله کن و من رو ببر پیشش!»
«هنوزم اینطوری...»
وقتی به داخل سیاهچال رسیدن، دختری که اسمش مارگارت بود، بلافاصله به سمت میلههای فولادی دوید: «ریچل، مارگارتم! کمپیدایی!»
نگهبان زندان همینطور که عرق سرد میریخت، برای خودش این بهونه رو آورد: «من نمیدونم این دختری که صبح زود با صدای بلند شروع به احوالپرسی میکنه کیه...»
نگهبان دلیلش رو نمیدونست، اما اخیراً ریچل تا پاسی از صبح بیدار میموند و بعدش میخوابید. در واقع اون هنوز هم تو تخت خواب بود. حالا تازه داشت از تخت بیرون میاومد...
با اینکه آشناییشون کوتاه بود، اما کاملا میدونست اون زن ظالم داخل زندان از مزاحم شدن بقیه متنفره... [گرچه از اونجایی که اون همیشه شروعکنندهی همه مکالماتشون بود، تا حالا یادش نمیاومد که ریچل مزاحمش شده باشه.] اگه این زن خودرأی رو مجبور کنین از خواب بیدار بشه چه اتفاقی میفته...؟
نگهبان زندان تو مواجهه با عوامل ناشناختهای که مربوط به ریچل میشد، از سلول آهنی فاصله گرفت.
با وجود ترس نگهبان زندان، ریچل نسبتاً آروم از خواب بیدار شد: «اوم؟»
سرش رو از جای عمیق زیر لحافش بیرون آورد و چشمهاش رو با بیدقتی مالید. وقتی نیمهی بالایی بدنش از تخت بلند شد، دختری رو دید که صداش میزد.
«ریچل! منم، مارگارت!»
«؟»
مدتی طول کشید تا کلماتی که میگفت از حالت گیج ریچل اول صبحی عبور کنه، اما در نهایت چشمهای ریچل متمرکز شد و از تخت خوابش بلند شد.
«مو، بالاخره بیدار شدی؟! تو خیلی خوابالویی!»
زن مو قرمز در حالی که به میلههای سلول چسبیده بود و تو تنش کامل بود، به داد زدن ادامه میداد و ریچل به آرومی خودش رو بهش رسوند.
نگهبان زندان که همچنان نگاهشون میکرد، با خودش فکر کرد: آه، اون دوستشه، اصلا اون کیه؟ شاید به همین دلیله که ازش به خاطر بیدار کردنش انتقاد نمیکنه.
موجی از آرامش، استرسی که برای نگهبان زندان ایجاد شده بود رو از بین برد.
«ها... ه؟!»

ضربهی زانوی جهندهی ریچل به طرز ماهرانهای راهش رو بین میلههای سلولش باز کرد و به اون دختر مو قرمز برخورد کرد.
دختری که اومده بود ملاقاتش کنه، با جیغ بیصدایی به عقب پرواز کرد: «آ... خ!»
و در حالی که به طرز دردناکی روی زمین سنگی میغلتید، ناله کرد. از اونجایی که اون بدون نگرانی در مورد بریدگیها و کبودیهای در حال ایجاد بهخاطر غلتیدن روی زمین، به سمت شکمش مچاله شده بود، بهنظر میاومد که ضربهی زانوی ریچل خوب جواب داده.
«چ... چی...»
در حالی که دختر سعی میکرد، بین نفسهای کوتاهش سوالی رو بپرسه، ریچل به طرز مشهودی شوکهشده نگاهش کرد.
«آه، ببخشید. به نظرم اومد که شکمت جای خوبی واسه زدنه، به خاطر همینم ناخواسته...»
«این دیگه چه دلیلیه؟!»
در حالی که دختر با دندونهای به هم فشرده به آرومی روی پاهاش ایستاد، ریچل توضیحات خشنی بهش داد: «نه، دارم راستش رو میگم. تو، واقعاً احساس شگفتانگیزی میدی. به همین خاطر، مثل اینه که بخوای لپ یه نفر بانمک رو بکشی یا بخوای به پشت کسی که دوست داری دست بزنی. مو، تموم حسی که بهم میدادی مثل این بود که انگار داری بهم التماس میکنی که بزنمت! من، تو دهه گذشته خیلی مراقب بودم تا دستم رو روی کسی بلند نکنم... اما الان مقابل وسوسههام شکست خوردم و زانوم رو بهت زدم.»
دختر مو قرمزی که میلرزید و هنوز شکمش رو گرفته بود، دستش رو تکون داد و به نگهبان اشاره کرد.
«چ... چیه؟»
وقتی بانوی جوون با قدرتی شگفتانگیز یقهش رو گرفت و چرخوند، نگهبان با ترس بهش نزدیک شد.
«هی، مشکل این دختر چیه؟! اون که اینجوری حین ملاقات "سلام" میکنه، واقعاً دختر یه نجیبزادهس؟! حتی "دهاتیهای" داخل زاغهها هم انقدر بیتربیت نیستن!»
«حتی اگه ازم این سوال رو بپرسی...»
اون دختر مو قرمز تو خیابونهای مرکز شهر بزرگ شده بود، به خاطر همین هم اولش سرشار از شور و شوق جوونی بود، اما هر اثری از اون انرژی مقابل نگهبان زندان کاملا ناپدید شده بود، جوری که انگار همه چیز دروغ بود.
«اون واقعاً ریچل فرگاسونه؟ همون دختر خونه دوک؟!»
«من واقعاً وضعیتش رو نمیدونم، اما فکر میکنم همینطور باشه!»
در حالی که هر دو نارضایتیهای خودشون رو به طرف هم زمزمه میکردن، ریچل که هنوز پراشتیاق بود، از داخل زندان به ستایش اون دختر ادامه داد: «هر چی بیشتر بهت نگاه میکنم، شگفتانگیزتر به نظرم میای! ده سال، نه، این یه استعدادیه که بیست سال یه بار به وجود میاد! شکی نیست، تو استعدادت اینه که مثل کیسهبوکس باشی؛ جوری که هیچ کس دیگهای هیچوقت نمیتونه به پات برسه!»
«کیسه بوکس بودن دیگه چه نوع استعدادیه؟!»
چه تعریف عجیبی داره ازش میکنه...
ریچل به میلههای آهنی چسبید و شروع به التماس از بانوی جوون کرد: «ده ضربه بهت میزنم، این تموم چیزیه که بهش نیاز دارم، لطفاً اجازه بده چندتا سیلی به صورتت بزنم!»
«من از اون ضربه اولی هم خوشم نیومد!»
درخواستی که ریچل ازش میکرد، باز هم عجیب بود.
«پس فقط پنجتا! با پنجتا آروم میشم!»
«مگه گوش نمیدی چی بهت میگم؟!»
«نه، تو هیچی نگو.»
این گفتوگو ادامه داشت...
ریچل خانم جوونی که مثل آهوی تازه متولدشده میلرزید و بالاخره تونست روی پاهاش بایسته رو دید و یهویی سرش رو کج کرد: «به هر حال... من قبلا جایی دیدمت؟»
دختر مو قرمز خشمگین، یه بار دیگه نگهبان زندان رو خطاب کرد: «چ، این دیگه چیه...؟!»
نگهبان زندان در حالی که سعی کرد از یقهش محافظت کنه، دوباره با ترس جلو رفت، اما اون خانم جوون درست زمانی که نگهبان حواسش پرت شد، اون رو گرفت.
«مشکل، این، زنیکه، چیه؟! منظورش اینه که من رو نمیشناسه؟!»
«نه، من واقعاً نمیدونم...»
«خب فعلا این بحث رو کنار میذارم... نه، اگه همین الان ازش بگذریم، خیلی عجیب نیست؟! مشت زدن به شکم کسی که حتی قبلا باهاش صحبتی نکرده و فکر میکنه قبلا هیچوقت ملاقاتش نکرده... اون تو سرش چی میگذره؟!»
«حتی اگه ازم این سوال رو بپرسین...»
ریچل همون ریچله، و از داخل زندان، در حالی که از لحن چربزبونش استفاده میکرد به رشوه متوسل شد: «ه... ی! چطوره هر چی دلت میخواد برات بخرم؟ پس اجازه بده یکم تو رو بزنم.»
«نمیخوای ول کنی؟!»
«بده بزنیم. کتک زدن که بدون شنیدن صدای ترق تروق استخونات کیف نمیده. میتونی از اینکه من لپهای نرم کوچیکت رو نیشگون میگیرم لذت ببری... میفهمی چی میگم؟»
«انقدر جوری حرف نزن که انگار الان میدونی من کیم! چرا انقدر رفتارت تناقض داره؟!»
دختر مو قرمزی که بالاخره لرزش پاهاش قطع شد، با یه صدای *تق* به ریچل اشاره کرد: «مطمئن نیستم که واقعاً من رو فراموش کردی یا نه، اما اگه واقعاً یادت رفته، پس قبلا رو سیاه شدی! ۲ مگه نمیدونی اگه از الیوت معذرتخواهی کنی از اینجا میای بیرون؟ من اینجا اومدم که فقط این رو بهت بگم!»
ریچل به میلههای آهنی تکیه داد: «ببخشید ولی... اول باید از اینکه ازت به عنوان کیسهبوکس استفاده کردم عذرخواهی کنم؟»
«عذرخواهی کن! نکنه به خودت مثل یه جور آدم عاقل فکر میکنی؟! تو خطرناکی!»
«نه، اما خانم که تو زندونن.»
مارگارت در حالی که به اندازه کافی از سلول فاصله گرفته بود، شروع به داد زدن سر ریچل کرد: «هوم، اگه این طرز فکریه که میخوای داشته باشی، پس اشکال نداره! پس با اینکه نمیتونی ببینی چطور من با شیرینی شاهزادهخانم الیوت میشم مشکلی نداری؟! بعداً برای پشیمونی دیر میشهها...!»
در حالی که مارگارت از پلهها دوید، صدای قدمهاش بیرون پخش شد و ریچل و نگهبان زندان اون رو با چشمشون بدرقه کردن.
بعد از اینکه هر نشونهای از اون دختر ناپدید شد، ریچل به سمت نگهبان رفت: «حالا که همه چی تموم شده، اون دختر کی بود؟»
«اون گفت که شاهزادهخانم میشه، پس یعنی اون کسیه که شاهزاده باهاش رابطهی خوبی داره؟»
«احساس میکنم قبلا جایی دیدمش، اما... قبلا اسمش رو هم شنیدم.»
ریچل کمی فکر کرد، اما از اونجایی که چیزی یادش نمیاومد، خیلی زود فکرش به چیز دیگهای معطوف شد. بعد به سمتی نگاه کرد که دختر مو قرمز ازش ناپدید شد: «آه، میخوام با یه ضربهی ترکیبی با پشت و روی دست به اون لپهای چاق و چلهش بزنم... اون آتیش خاطرهانگیز دوباره روشن شده و عادت قدیمی دوران کودکیم داره برمیگرده. به این مناسبت، میخوام اون رو حتی بیشتر از اعلیحضرت بزنم.»
«طرف مقابلتون توی این فرضیاتتون کلهگنده هستن...»
«اوه اینطور فکر میکنی؟ اونا اونقدرا هم مهم نیستن. خیلی وقت پیش، اون رو تو یه برکه غرق کردم.»
«تو برکه غرقش کردی... شاهزاده رو غرق کردی؟!»
نگهبان زندان که شوکه شده بود، اون چیزی رو که شنید تکرار کرد، اما هیچ جوابی دریافت نکرد. وقتی به عقب نگاه کرد، ریچل به تخت خواب رفته بود و پوشش چشمش رو زده بود.
«یه احمق از خواب بیدارت کرده، به خاطر همینم میخوای دوباره بخوابی؟»
«آره. میخوام قبل از اینکه این احساس شگفتانگیزم رو فراموش کنم خواب خوب ببینم.»
«تو از همهی اینا راضی هستی... نمیدونم اون دختره کی بود، اما با بدبختی روبهرو شد.»
تو دفتر شاهزاده الیوت، دختر بارون مارگارت پواسون، دستهاش رو دور شاهزاده عزیزش حلقه کرده بود. و بعد عطسه کرد.
«چی شده مارگارت؟ سرما خوردی؟»
«نه، حداقل اینطور فکر نمیکنم... اما یهو سردم شد...»
«که اینطور، چه تصادفی... من هم همینطور شدم....»
۱. این یه اصطلاح ژاپنیه به این معنی که خیلی مغرور هستین.
۲. به معنی که نبودن خیر یا دشمن.
کتابهای تصادفی

