فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

زندگی در زندان برای یه زن شرور ساده‌ست

قسمت: 30

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

قسمت ۳۰: بانوی نجیب‌زاده ورزش می‌کند.

ریچل سرش رو از روی کتابی که داشت می‌خوند بلند کرد و به صدای ضعیفی که از دور به سختی می‌شنید، گوش داد.

«این... آموزش گروهی شوالیه‌هاس؟»

از فاصله خیلی دور، به سختی می‌شد صدای کسی رو تشخیص داد که داشت دستوراتش رو فریاد می‌زد.

در حالی که ریچل به اون فریاد گوش می‌داد، خیلی دور بود و نمی‌تونست دقیق بگه واقعاً چی داره می‌گه، یهو فکری به ذهن ریچل خطور کرد.

«درسته... من اخیراً اصلا ورزش نکردم.»

ریچل هیچوقت زندگی با اشتیاق ورزشی نداشت، اما از اونجایی که مجبور بود یکم تو قصر موقع تحصیلات ملکه شدنش قدم بزنه و خسته شده بود، اون موقع در مقایسه با الان، ورزش خیلی بیش‌تری انجام می‌داد. اون الان حتی نمی‌تونست از اتاقش بیرون بیاد.

اگرچه اینطور نیست که فقط به دلیل ورزش نکردن وزن اضافه کرده…

«شاید، تو فکرم دلیل اینکه اخیراً اینقدر سبک می‌خوابم، اینه که به اندازه‌ی کافی ورزش نکردم.»

خواب خوب شبانه‌ی مهمش تحت تأثیر قرار گرفته بود. همین‌طور این احتمال وجود داشت که اخیراً بیش از حد خوابیده.

ریچل، با گفتن: «اوف…!» گونه‌هاش رو باد کرد و غرغر زیبایی بیرون داد: «اینطوره... اگه داخل زندون باشی، اصلا خسته نمی‌شی.»

مطمئناً بدنتون حرکت نمی‌کنه. اما، یه آدم عادی مطمئناً یه‌جور خستگی ذهنی رو به‌طور روزمره تو خودش انباشته می‌کنه.

ریچل، در حالی که هیچ نشونه‌ای از همچین چیزی نشون نمی‌داد و واقعاً سرزنده به نظر می‌اومد، در حالی که به این فکر می‌کرد که چطور سلامتیش رو نادیده گرفته، آهی کشید.

فایده‌ای نداره... به‌خاطر تحصیلات ملکه شدنم همیشه موقع نامزدیم با اعلی‌حضرت خیلی خسته بودم و همیشه در عرض پنج ثانیه بعد از اینکه به تختم می‌رفتم می‌خوابیدم.»

این به خودی خود زندگی سالمی نیست.

ریچل به زانوش سیلی زد.

«حالا که فکرش رو می‌کنم، چندتا وسیله ورزشی آماده کرده بودم تا توی زندان ازشون استفاده کنم.»

اون در حالی که داخل جعبه‌های چوبیش کندوکاو می‌کرد، به دنبال تجهیزات ورزشی آماده‌شده‌ش گشت.

«هوم، اون رو خریدم چون جالب به نظرم می‌اومد... آره، همینه.»

الیوت به‌خاطر تشویق سایکس که تو آموزش شوالیه‌ها بود و اون هم توش شرکت کرده بود، در حال بازگشت بود که موقع قدم زدن تو راهروی کناری صداهای عجیبی از حیاط خلوت شنید.

«هی... چی اون صدای خراش رو ایجاد می‌کنه؟»

سایکس و وولانسکی که نزدیکش بودن، بهش گوش کردن و نگاهی به هم انداختن.

«منم می‌شنوم... اما، اون صدای چیه؟»

«بیاین ببینیم، به نظر میاد انگار کسی چیزی رو روی سنگ می‌خراشه.»

سایکس از حس ششمش استفاده کرد تا بفهمه اون صدا از کجا میاد... اونجا سیاه‌چال بود. وقتی به اونجا رسیدن، صدای خراشیدن چیزی روی چیز دیگه به وضوح از داخل زندان به بیرون نشت می‌کرد.

«…هی، اون زنه دوباره مشغول شده.»

«اگه اتفاق عجیبی تو حیاط خلوت داره رخ می‌ده، ریچل مطمئناً توش دخیله.»

اون آقایون در حالی که از پله‌های سنگی پایین می‌رفتن، با این اعتقاد که امکان نداره آخرسر از این کار راضی باشن، متوجه شدن صدای خراشیدنی از ریچله که داره از یه مته دستی میل لنگ به دیوار می‌زنه.

«هی، ریچل.»

«اوه خدای من، اعلی‌حضرت اومده. امروز کاری داشتین؟»

ریچل که به نظر می‌اومد به جای خوبی رسیده که بایسته، برگشت و عرق روی پیشونیش رو پاک کرد.

اون یه ست لباس‌هایی که اندام‌هاش رو نشون می‌داد و پوستش رو کاملا آشکار می‌کرد پوشیده بود، بدون توجه به تموم عرق‌هایی که از سوراخ کردن سطح دیوار سنگی به وجود اومده بود، حالتی به خودش گرفته بود که مستقیم نگاه کردن بهش برای یه مرد دشوار بود.

«تو نمی‌تونی نگاه کنی... چرا اینطوری شدی...»

«هاه؟ طبیعی نیست که لباس‌هاتون رو عوض کنین تا بتونین موقع ورزش راحت‌تر حرکت کنین؟»

الیوت و بقیه تموم تلاششون رو کردن تا فقط به اون چیزی که ریچل به دستش داشت، در حین صحبتشون نگاه کنن.

«هی سایکس، نکنه اخیراً یه ورزش جدیدی رو راه‌اندازی کردن که توش سنگ رو سوراخ می‌کنن؟»

«با اینکه این همون کاریه که ریچل می‌کنه... اما من فکر نمی‌کنم همچین ورزشی وجود داشته باشه، درسته؟»

«پس چرا یه زندونی محبوس‌شده تو زندان در مورد آخرین ترند ورزشی بهمون داره می‌گه؟»

در حالی که اون سه مرد با صدای بلند بینشون زمزمه می‌کردن، نگاه‌هاشون رو کمی برگردوندن، ریچل قبل از اینکه چهره‌ی حیرت‌زده‌ای به خودش بگیره، در حال پاک کردن صورت عرق‌کرده خودش با حوله بود.

«اگه می‌گین اصلا در مورد این ورزش نشنیدین، فکر می‌کنین من دارم برای مسابقات سنگ‌تراشی تمرین می‌کنم؟»

«چی…؟ اما، ورزش… خب پس داری، اون چه کاریه…»

الیوت در حالی که ریچل مته دیواری‌ای که دستش گرفته بود رو با یه جور برآمدگی دیگه جایگزین می‌کرد، نگاه بهتری بهش کرد.

این چیزی بود که به راحتی تو کف دستتون جای می‌گرفت و شبیه یه سنگ‌ریزه که نصفش مدفون تو خاکه بود. یه چیزی شبیه چوب وسطش گیر کرده بود که ریچل تو سوراخی که تازه تراشیده بودش کوبید.

«اگه به دیوار دقت کنین، می‌بینین که می‌تونم انواع چیزها رو بهش بچسبونم.»

«اون چیه؟!»

با دقت بیش‌تر، الیوت متوجه شد که روی سطح اون دیوار سنگی چندتا از اون برآمدگی‌ها رو به‌طور متناوب سراسرش قرار داده. یکم مسخره به نظر می‌اومد، چون مثل ارتشی از ستاره‌های دریایی بود که محکم به صخره‌هایی چسبیده بودن که نمی‌تونستن توسط امواج اقیانوس شسته بشن.

در حالی که الیوت تلاش می‌کرد همه چی رو بفهمه، به نظر می‌اومد ریچل قبلا کاری رو که می‌خواست انجام بده رو تموم کرده بود.

«اونا نگه‌دارنده هستن.»

«نگه‌دارنده...؟»

ریچل کمی پودر گچ روی دست‌هاش پاشید، انگشت‌هاش رو دور چندتا از برجستگی‌ها پیچید و طوری شد که انگار می‌خواد از دیوار بالا بره.

«هی، واقعاً کار می‌کنه!»

ریچل به‌خاطر خودکفایی خودش لبخند بزرگی زد.

«نه، مگه چیکار کردی که اینقدر نسبت به خودت احساس خوبی داری؟»

و الیوت هنوز هم یکم گیج شده بود.

ریچل که مقداری پودر به دست‌هاش زد، با انگشت‌های دست و پاش باید از دیوار بالا می‌رفت. بقیه که ریچل رو در حال انجام این کارها دیدن، به نظر می‌اومد که منظور اون زن از کلمه "ورزش" همین بوده.

«بعد از این همه کار، این چیه دیگه؟»

«این بولدرینگه!»

الیوت چشم‌هاش رو از ریچل به سمت سایکس برگردوند که با اطمینان بهش جواب داده بود.

«تو می‌دونی چیه؟»

«این یه بازی کوهنوردیه، یا شاید بهتر باشه بگیم یه تکنیکه، که توش باید از یه صخره بزرگ بدون استفاده از هیچ وسیله‌ای بالا برین... با این حال، این ورزش از اون جور ورزشی نیست که تو زندان پیدا بشه…»

ریچل که از حرف‌های سایکس هم عصبانی شده بود، با تأسف سرش رو تکون داد.

«درسته… دیوارها تو زندان به اندازه کافی بلند نیستن.»

«نه مشکل واقعی این نیست.»

سایکس در جواب به اینکه ریچل نگران مشکل اشتباهی بود کلماتی برای گفتن پیدا نکرد.

در حالی که سایکس از کلمات غافل بود و مطمئن نبود چطور حرفش رو ادامه بده، ریچل در حال زمزمه کردن، "باید خوب باشه" بود و قبل از اینکه مشتش رو به کف دستش بزنه، با خودش در اون مورد زمزمه کرد.

«خودشه! اعلی‌حضرت، می‌تونم سقف اینجا رو بردارم؟»

«البته که می‌شه! منظورم اینه که از همون اول خیلی خودخواهانه نبود که یه مشت سوراخ تو دیوار سلولت حفر کنی! عوضی، تو این کار رو می‌کنی… روی دیوار سوراخ می‌کنی و یه عالمه چیزهای عجیب و غریب وصل می‌کنی…»

«اونا چیزهای عجیبی نیستن. اونا نگه‌دارنده‌ن.»

«چیزهای "عجیب" کلمه خوبیه! و به‌خاطر خودخواه بودنت از بازسازی زندان دست بردار!»

ریچل در جواب به همه سرزنش‌های الیوت، صدای ناخواسته بلند کرد و گفت: «با وجود اینکه وقتی اون تصویر رو کشیدم خیلی می‌خندیدی...»

«کی، آخه چه کسی وقتی اون رو دید داشت می‌خندید؟! احساس بدی داشتم، از اون روم رو برگردوندم و نزدیک بود زمین بخورم!»

«بیخیال بابا. اگه داری درمورد اون موقع که نقاشی کشیدم می‌گی، پس باید قبل از اینکه اون کارو بکنم بهم می‌گفتی این کار رو انجام ندم… اگه بعدش بهم بگین اون کار رو انجام ندم، کاری نمی‌تونم بکنم که.»

«اگه اینطوره، پس باید قبلش ازمون اجازه بگیری! از کجا باید بدونم اگه هنوز اون کارو انجام ندادی، چی باید بهت بگم که انجام ندی؟! و متوجه نیستی که وقتی از این سلول رفتی، باید همه‌ی این چیزا رو برداریم؟!»

«من، یعنی تا موقعی که بمیرم اینجا گیر نیفتادم؟ نمی‌دونم بعد از مرگم چه اتفاقی قراره بیفته.»

«چطوره که فقط برای این همه کارات عذرخواهی کنی؟!»

«ترجیح می‌دم عذرخواهی نکنم.»

گروه الیوت که از فریاد زدن سر ریچل خسته شده بودن، در حالی که به هیچ‌وجه شکایتشون رو قبول نمی‌کرد، بعد از تماشاش برای مدتی که تمرینش رو ادامه می‌داد، از سیاه‌چال بیرون رفتن.

الیوت آه عمیقی کشید و به آسمونی نگاه کرد که تازه به رنگ قرمز عمیقی در اومده بود.

«هی، سایکس…»

«چیه اعلی‌حضرت...؟»

الیوت سعی می‌کرد اون چیزی رو که تو سرش اتفاق افتاده بود هضم کنه و همچنان به آسمون خیره شده بود.

«یه زنی که با لباس سبک ورزش می‌کنه… خیلی خوبه.»

سایکس با همون نگاه دور که توی چشم‌هاش بود به افق نگاه کرد.

«درسته… حالا که بهش فکر می‌کنم، تنها خوبی مارتینا این بود که وقتی عرق می‌کرد چطور به نظر می‌رسید.»

در یه سمتی وولانسکی داشت می‌گفت: «بی‌توجهی… اینطور حالت بی‌توجه به خودشون می‌گیرن وقتی از حوله برای پاک کردن عرقشون استفاده می‌کنن… این ژست که به این واقعیت تأکید داره هیچ آرایشی نکرده، خوبه! به هر حال زیبایی طبیعی بهترین چیزه!»

اون گروه پسرهای نجیب‌زاده‌ی نابالغ به هضم تصویری که پشت پلک‌هاشون فرو رفته بود، برای مدت بیش‌تری ادامه دادن.

۱. فقط برای اشاره به تفاوتشون این رو نوشتم، بولدرینگ بالا رفتن از اون دیوارهای صخره‌ای قلابی مثل همین کاریه که ریچل انجام می‌ده. صخره نوردی معمولا اشاره به قله‌های بزرگ‌تر داره که شامل مهار و ابزارهای دیگه‌س.

کتاب‌های تصادفی