فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

زندگی در زندان برای یه زن شرور ساده‌ست

قسمت: 29

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

قسمت ۲۹: بانوی نجیب‌زاده یک جلسه زیرزمینی برگذار می‌کند.

«چیزی هست یا نیست؟!»

امروز هم مثل همیشه عصبانیت شاهزاده الیوت فروکش نمی‌کرد.

نامزد سابقش آزمایشی سیاه‌چال رو تصاحب کرده بود و از اون موقع تا الان داخلش کارهای جنون‌آمیز انجام می‌داد. شاهزاده تصمیم گرفت که باید یه کاری برای این موضوع انجام بده و ذهنش از اون موقع آروم نشد.

اولش تنها خواسته‌ش این بود که اون بانوی نجیب‌زاده برای زندگیش التماس کنه، اما با گذشت زمان به فکر افتاد: «این فقط تو این سطحه.» هدفش همچنان به عقب برگشت… و در نهایت، شروع به تظاهر به اینکه متوجه این چیزها نمی‌شه کرد و هر چیزی که باعث ناراحتیش می‌شد رو فقط نادیده گرفت.

الیوت فقط تو لحظه زندگی می‌کرد.

اما روز قبل، جورج فرگاسون، پسر دوک، یکی از افسرهای کارکن همراه الیوت، انصرافش رو اعلام کرد و گفت دلیلش اینه که نمی‌تونه واسش کاری کنه. نامزدش از تور بازرسی به خونه برگشته و اون رو هی اذیت و مجبور می‌کرد که روی تحصیلات جانشینیش تمرکز کنه. هر روز که گذشت، صبح تا شب، عروس آینده‌ش این آموزش جانشین رو تو سرش فرو می‌کرد.

الیوت و بقیه با دیدن هیکل کاملا فرسوده‌ش نتونستن جلوی اشک‌هاشون رو بگیرن.

اینطور بود… اما، با این حال...

اون نامزد، دوست دیرینه‌ی ریچل فرگاسونه و گمان‌هایی وجود داشت که ممکنه به عنوان یه قاتل برای مقابله با جورج استخدام شده باشه. اون زن، از دوستی که هدفش نمی‌تونه مقابلش سرش رو بلند کنه استفاده می‌کنه، واقعاً داره از یه ترفند کثیف استفاده می‌کنه!

به‌خاطر صلح جهانی و آینده‌ش با مارگارت، تلاش الیوت برای بریدن زبون ریچل تجدید شد.

اگرچه این رو می‌گه ولی...

اون همیشه اولین حرکت رو خودش انجام می‌ده و هیچوقت جلوتر ازش نرسیده. تو جلسه‌ای که با نزدیک‌ترین همکارهاش برگذار کرده بود، هیچ ایده‌ی خوبی به میون نیومد، و هر ایده‌ای که داشتن قبلا توسط ریچل شکست خورده بود.

در حالی که همه‌شون تاییدیه خودشون رو با آه و ناله می‌گفتن، مارگارت اومد و براشون چای ریخت.

«بفرمایین، همگی...»

«آه، ممنون!»

اون آقایون همین‌طور که "فرشته‌شون" براشون چای می‌ریخت، و قبل از اینکه مارگارت، کاغذی رو که نشون‌دهنده‌ی مراحل جلسه بود رو برداره، دورش چرخیدن.

«الیوت، به ایده‌های خوبی رسیدی؟»

«آه، هیچ کسی حتی یه چیزی که شبیه ایده‌ی خوب باشه رو پیشنهاد نکرد... مهم نیست با چه دستی بازی کنیم، اون همیشه باهاش مقابله می‌کنه.»

شاهزاده حتی قبل از اینکه تلاشش رو بکنه شکستش رو پذیرفته بود.

مارگارت به نقشه‌های حمله و لیست حریفشون نگاهی انداخت و بینشون خط کشید.

«الیوت. اگه نمی‌خوای کار جدیدی رو امتحان کنی، بهتر نیست کاری رو که ریچل قبلا انجام داده رو بردارین، اون رو بهتر کنین و بهش برگردونین، چطوره؟ این حد تخیل ریچله، درسته؟ پس اگه اون رو بهتر کنین و پسش بفرستین، اون کاری از دستش برنمیاد؟»

با پیشنهاد ساده‌ی مارگارت، الیوت رو دستش زد.

«خودشه!»

شاهزاده، تو جذب اطلاعات خیلی کنده.

و اینطور شد در حالی که یه ویژگی نسبتاً ناگوار رو به عنوان یه سیاست‌گذار آینده مشخص می‌کرد، الیوت و دوست‌هاش با خوشحالی به بحث در مورد برنامه‌هاشون پرداختن.

ریچل که با تنبلی یه روز دیگه رو هدر داده بود، به تدریج تختش رو آماده کرد تا به خواب بره.

«هوم.»

درست زمانی که فکر می‌کرد باید یکم اسطوخودوس روی بالشتش بریزه، صدای باز شدن در سیاه‌چال پخش شد و صدای تق‌وتوق تعداد زیادی قدم که از پله‌ها پایین می‌اومدن هم پخش شد. اون نیازی به شنیدن حرف زدنشون نداشت که بفهمه گروه شاهزاده پایین اومدن.

«خدای من، چقدر نادره که تو همچین زمانی این رو ببینم.»

«هاهاهاه، ما اومدیم که مزاحمت بشیم، ریچل!» ۱

«چقدر لطف کردین که اومدین.»

شب بود، اما الیوت به‌طرز عجیبی پرانرژی بود، که این واقعیت باعث شد ریچل با کنجکاوی سرش رو به اطراف خم کنه.

نه، شاید اون اینقدر انرژی داره که هر فکری رو که می‌کنه تو سرش فرو رفته... اما پس چرا یه چیزی شبیه ویولن تو دستش داشت؟ نه، خود ویولن تو دستش بود.

و بعدش، پشت سرش، سایکس که دوتا بشکه حمل می‌کرد... پشت سر اون مارگارت با یه قابلمه‌ی بزرگ...

مردی هم بود ریچل که اسمش رو یادش نمی‌اومد و یه سبد پر از قوطی‌های خالی حمل می‌کرد...

و بالاخره نگهبان زندان هم بود که مثلثی رو در حالی که چهره‌ی خسته به خودش گرفته بود، حمل می‌کرد...

ریچل دستش رو روی پیشونیش گذاشت.

«همون‌طور که می‌تونین حدس بزنین، من نمی‌دونم دارین چیکار می‌کنین.»

«موهاهاهاهاها! به نظرت داریم چیکار می‌کنیم، ریچل؟ حدس بزن!»

«آشغال جمع می‌کنی...؟»

« کار شاهزاده اینه؟»

«حتی اگه تو سیاه‌چالی نباشیم که خورشید توش نمی‌تابه، بازم این شغل شاهزاده نبود.»

اون خدمه‌ی عجیب و غریب شروع به مرتب کردن آشغال‌هایی کردن که تو اتاق جلوی سیاه‌چال داشتن.

ریچل نیتشون رو تا موقعی که دید اون‌ها چطور زباله‌هاشون رو این طرف و اون طرف می‌ریزن، متوجه نشد. قابلمه‌ها به صورت یه مجموعه طبل چیده شده بودن.

«که‌اینطور... می‌خوای برام لالایی بخونی.»

الیوت که گوشه‌های لبش بالا رفته بود، هوای پیروزمندانه‌ای بیرون داد و در حالی که ویولنش رو بالا گرفت، با لحن غیر طبیعی به ریچل اعلامیه داد.

«امشب یکم تمرین گروهی داشتیم، اما نتونستیم جایی رو پیدا کنیم که سروصدا توش منعکس نشه. اما بعد فکر کردیم اگه بریم توی یه سیاه‌چال، اگه صداش یکم هم بلند بشه مشکلی پیش نمیاد. ما به‌خاطر خودخواهیمون داریم اینا رو می‌نوازیم، پس راحت بخواب.»

و بعدش، با چهره‌ای که داد می‌زد: «من این کار رو کردم!» ادامه داد:

«آه، اما مطمئناً هیچ مشکلی نیست اگه بخوای به صدامون گوش کنی، می‌دونی که؟ خوشحال می‌شم بعداً نظرت رو درباره‌مون بشنوم.»

در پایان، هر کدوم از اعضا، بعد از گذاشتن گوش‌گیر قبل از آماده کردن ابزارشون، نمایش بزرگی ساختن.

ویولن الیوت صدای بلندی مثل باز کردن در آهنی داشت که بعد از صد سال استفاده نشدن و زنگ زدن حرکت می‌کرد.

سایکس به زور و با ضربات محکم به بشکه‌ش صدا می‌داد، در حالی که مارگارت کنارش نشسته بود، بیش‌تر غرش رعدوبرق احمقانه‌ای ایجاد می‌کرد و وقتی چوب فولادیش به دیگ‌های فولادی می‌خورد، صدای زنگ بلندی ایجاد می‌کرد.

مردی که تو مرحله آماده‌سازی اعلام کرد اسمش وولانسکیه، داشت صدای ناهنجار بلندی از قوطی‌های خالی بسته‌شده‌ش با ریسمان در می‌آورد و در نهایت نگهبان زندان بود که با نگاه دور از چشم‌های ریچل با فاصله‌های عجیبی به مثلثش ضربه می‌زد.

توی سیاه‌چال انعکاس صدای پر هرج‌ومرجی طنین‌انداز شد. هر کدوم فقط صداهای مزاحمشون رو تولید می‌کردن، و حتی با وجود گوش‌گیرها صدایی ایجاد می‌کردن که به پرده گوش آسیب می‌رسوند.

«این، به طرز شگفت‌آوری سرگرم‌کننده‌س!»

«اواهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاها!»

«ام، من واقعاً لازمه که اینجا باشم...؟»

متأسفانه صدای غرغر نگهبان زندان به گوش کسی نمی‌رسید، چون صدای داخل سیاه‌چال خیلی بلند بود.

ریچل در همین حین گوش‌گیرهایی رو که هنگام چرت زدن ازش استفاده می‌کرد، قبل از اینکه بی‌سروصدا روی صندلیش بشینه و بهشون گوش بده، تو گوشش قرار داده بود.

گرچه ریچل هنوز هیچی نگفته بود و تا مرز اضطراب پیش نرفته بود، اما این واقعیت که به سرعت بهش پاسخ داده بود، روحیه‌ی الیوت رو بیش‌تر از قبل روشن کرد.

«بیا ادامه بدیم!»

«آ... آ!»

«ام... شیفتم قبلا تموم شده، و من واقعاً دوست دارم برم خونه...»

«هاهاها، ما امشب تموم شب می‌ترکونیم!»

فقط یه چیز وجود داشت که الیوت بهش توجه نکرده بود.

اگه می‌خواین چیزی رو به‌طور غیر منطقی شکست بدین، زمانی که یه نفر بعد از مدت‌ها، بارها و بارها این کارو انجام داده... در نهایت یه ریتم درست می‌شه.

حتی اگر هم می‌خواین فقط یه‌سری صداهای بلند ایجاد کنین که هیچ معنایی ندارن، اگه به این کار ادامه بدین، در نهایت قبل از اینکه متوجه بشین، ضرباهنگ ثابتی ایجاد کردین.

به تدریج... و اینطور شد که، یه ملودی آروم از بین هرج‌ومرج رشد کرد.

ریچل که تا حالا با چشم‌های بسته اونجا نشسته بود، یهو از جاش بلند شد.

اون شروع به جست‌وجو بین کوه جعبه‌هاش کرد و با یه شیپور تو دستش برگشت. یه شب چند وقت پیش، وقتی الیوت با صدای نافذی که از آهنگ ملایم نشأت گرفته بود، از تخت خوابش بلند شد… این صدا مال همون شیپور بود.

دختر سازش رو روی لب‌هاش گذاشت و دقیقاً همون کاری که اون شب کرد انجام داد و شیپور رو به سمت ماه اشاره گرفت. چشم‌هاش رو بست جوری که انگار می‌خواد بخوابه و بعد از یه نفس عمیق که ریه‌هاش رو پر از هوا کرد، تو ساز برنجیش دمید...

اون اتاق زیرزمینی پر از صدای شگفت‌انگیزی بود که از پشتشون عبور می‌کرد و تو استخون‌هاشون نفوذ کرد.

در اون زمان تاریخ حرکت کرد.

از بین کسایی که اونجا جمع شده بودن، ریچل احتمالا تنها کسی بود که دانش واقعی موسیقی داشت.

با پیوستن ریچل به جنگشون، یه‌جور مسیر بین سازها متولد شد و هیاهو ایجاد شد.

با استفاده از ملودی‌ای که قبلا متولد شده بود به عنوان پایه، ریتمی که تو هر اجرا متولد شده بود، با هم توی یه جریان واحد جاری شدن. ملودی ویولن برای تطابق با ترومپت ریچل تغییر کرد. ریتم طبل‌های قابلمه ثابت‌تر شد.

تا موقعی که متوجه شدن، سازهای اون شش نفر کاملا به هم پیوسته شده بودن و یه گروه ظریف و بدون هم‌پوشانی ایجاد کردن. یه‌جورایی به این نتیجه می‌شد رسید که هر ناهماهنگی تو اون نمایش پیدا شده بود، آزاردهنده بود.

اگرچه اون‌ها تا اون موقع کاری جز ایجاد صدای ناخوشایند انجام نداده بودن، اما همه شروع به گوش دادن به ریتمش کرده و به کارهایی که بقیه برای مطابقت با صداهاشون انجام می‌دادن توجه کردن.

«ایش... با اینکه قرار بود من مرکز صحنه باشم! اگه اینطور باشه که ریچل شبیه ستاره‌ها می‌شه!»

الیوت از کنار صدای خراشی مثل این که یه گربه داره پنجول رو شیشه می‌کشه دور شد و دیوانه‌وار شروع به نواختن ویولنش به بهترین شکل ممکن کرد. اون نمی‌تونست به ریچل اجازه بده که رهبری گروه رو با اینطور مداخله کردن به این شکل بدزده.

شاهزاده که دلیل اصلی این کار رو کاملا فراموش کرده بود، سعی کرد با در اختیار گرفتن ملودی اصلی، شیپور رو به چالش بکشه. فریادهای خشن شیپور ریچل هم پر از روحیه بود.

ویولن الیوت با احساس داغش طنین‌انداز شد و صدای سایکس که با بی‌خیالی به بشکه‌ش ضربه می‌زد ضرباهنگ رو تنظیم کرد.

مارگارت مسحورکننده بود چون اون یه‌جور آهنگ پر زرق‌وبرق رو با تکنوازی طبل با استفاده از انبوه مجموعه قابلمه‌هاش پر می‌کرد. وولانسکی هم دیوونه شده بود و به تکون دادن دور بسته قوطی‌های خالیش ادامه داد.

و در نهایت، ضربات بی‌تفاوت میله‌ی مثلثی نگهبان زندان رو داشتین که قبلا گفته بود می‌خواد به خونه بره.

این ملودی کمال بود.

یه جلسه‌ی کامل بود.

احساسات قوی هر فرد با هم برخورد می‌کردن، به نحوی در حین برخورد با هم، یه زنگ قدرتمند ایجاد می‌کنن.

هیچ نمره‌ای نداشت. هیچ آهنگ مرجعی نداشت. این ملودی بداهه روی شیش نوازنده‌ش رو شست و با احساساتشون تقویت شد و آهنگ کاملا جدیدی متولد شد.

هیچ مخاطبی نبود که مجذوب زیباییش بشه و هیچ کسی که امتیازش رو برای استفاده در آینده بگیره نبود. با این حال، روحیه‌ی این لحظه چیزیه که ادامه پیدا می‌کنه.

اون پنج نفر خودشون رو به این آهنگی که دیگه هرگز تو زندگیشون نمی‌شنون سپردن.

گرچه نگهبان زندان آرزو می‌کرد که زودتر به خونه رفته بود.

و بعدش، تو اوج زمانی که ذهنشون به قله‌ی شوروشوقش رسیده بود...

«خفه شین! فکر کردین ساعت چنده؟!»

یه بانوی دربار از ته ریه‌هاش فریاد زد: «اعلی‌حضرت، خودتون رو جمع‌وجور کنین! خوبه که بخواین یکم ساز بزنین، اما دیگه بچه نیستین! افراد زیادی تو قلعه زندگی می‌کنن، می‌فهمین؟!»

چشم‌های الیوت در حالی که بانوی دربار ویولنش رو کنار می‌کشید، چرخید.

«ن، نه، من…»

«آره!»

«آره...! من، منظورم این نبود…»

«به نظرتون خنده داره که این همه آشغال رو با هم جمع کنین، تو صف قرار بگیرین و وانمود کنین نصف شبی یه گروه موسیقی هستین؟!»

«متا... سفم!»

سایکس سعی کرد از کنار صحبت کنه: «ا، اما خانم. اعلی‌حضرت برای ریچل داشت...»

اون سعی کرد اعتراضش رو بیان کنه.

اما بانوی دربار با آه و تکون دادن سرش محکم حرفش رو قطع کرد: «بله، به اونجا هم می‌رسیم! اگه فکر کردین سروصدا نمی‌تونه به بیرون از سیاه‌چال برسه، حتی به این فکر نکردین که خانم فرگاسون رو که توی اینجا گیر کرده دارین ناراحت می‌کنین؟ ببین، دختر بیچاره با پتو سرش رو پوشونده...»

«هاه؟»

با شنیدن صحبت‌هاش، همه به عقب برگشتن و متوجه شدن که ریچل، که باید مثل قبل شیپورش رو می‌نواخت، الان روی تخت زیر پتو جمع شده.

«اوه، اولش که تو همچین مکان وحشتناکی گرفتار شده و الانم داره اینجور آزار و اذیت می‌شه، چقدر رقت‌انگیزه...»

«نه نه، صبر کن! تا همین چند لحظه پیش، ریچل داشت...»

شاهزاده سعی کرد بهونه‌ای بیاره، اما وقتی ریچل رو با چشم‌های اشک‌آلود دید خفه شد.

«خانم... *دماغ بالا کشیدن*… می‌خواستم یکم بخوابم، اما اعلی‌حضرت و اونا به زور وارد شدن...»

«ای عوضی! چقدر ابلهانه می‌تونی وانمود کنی تنها کسی هستی که توی این سروصدا نقشی نداشته؟!»

«آه... خیلی دردناکه...»

«خب... اعلی‌حضرت! فکر نمی‌کنین خانم فرگاسون رو که نصفه شبی مجبور کردین با این مزاحمت‌ها کنار بیاد، خیلی رقت‌انگیزه؟!»

«نه اما، وقتی موسیقی رو زدیم این زن...»

«وقتی اون رو اینطور می‌بینی چطور ممکنه این کلمات از دهنت بیرون بیاد؟! بیا بالا، وقت خطبه‌س!»

«درسته، ازشون بپرس!»

«آه؟ ما هم؟»

«من هم همین‌طور؟! چرا آخه؟! من می‌خواستم قبلا برم خونه!»

«سکوت!»

به استثنای ریچل، کل گروه بداهه‌نوازی همه رفتن و مجبور شدن تو خطبه‌ی بانوی دربار شرکت کنن تا اینکه سرانجام طلوع صبح فرا رسید.

در همین حین داخل سیاه‌چال جایی که به نظر می‌اومد تموم سروصدای قبلی فقط یه دروغ بوده...

ریچل در حالی که بالشتش رو آماده می‌کرد، سرش رو تکون داد و بی ‌صدا چراغ رو خاموش کرد.

۱. خب، کلمه‌ای که الیوت اینجا استفاده می‌کنه "邪魔する" هستش که می‌تونه به معنای مزاحمت و ملاقات باشه. الیوت به معنای مزاحمت گفته، اما ریچل اون رو به عنوان ملاقات در نظر گرفته.

کتاب‌های تصادفی