زندگی در زندان برای یه زن شرور سادهست
قسمت: 32
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت ۳۲: بانوی جوان گل دستفروشی میکند.
وقتی زمان جذب مشتری تو مرکز شهر رسید، گروه دیگهای از مردم الان مرکز شهر هستن که مجبور بودن از اونجا دور بشن. اینها افرادی هستن که وقتی خورشید میتابه نمیتونن بیرون بیان و اگه تو منطقه تفریحی دیده بشن، آرزوهای برهنهشون باعث سوختنشون میشه.
زنها در حالی که چاپلوسیهای بیهودهای همراه با فریادهای خشمگین و عجیب و غریب آدمهای مست عصر گفته میشد رو به زبون میآوردن، محکم به مشتریهای بالقوهشون چسبیده بودن. بقیه هر کسی که از اونجا رد میشد رو مسخره میکردن، در حالی که دستفروشهای خیابونی، اون غلغله ناآروم رو نادیده میگرفتن و با فریاد زدن مداوم از زمینهای فروششون، این ناآرومی رو تشدید میکردن.
این صحنه، یه صحنهی آشفته بود که باعث میشد هر کسی کمی اخلاقیات داشت، تو کوچهپسکوچه اخم کنه که اگه در غیر این صورت و وسط روز بود باید اونجا هم ساکت میبود.
و تو لبهی این آشفتگی، با اینکه نیمه شب بود، صدای معصومانهی کودکی به گوش رسید:
«چطوره یکم گل بخرین؟»
تو خیابونی که فقط چیزهایی قرار داشت که برای یادگیریش مضر بود، دختر مو قرمزی سعی داشت از سبدی که زیر بازوش نگه داشته بود چندتا گل بفروشه. دختر مو خرگوشی عاجزانه سعی میکرد چندتا گل رو که بهطور تصادفی از پارک چیده بود بفروشه، اما هیچ آدم مستی وجود نداشت که تو این کارناوال شرارت شرکت کنه و به گلهای مسخرهی اون هم علاقه داشته باشه.
ده سال قبل از اینکه ریچل به زندون بیفته، مارگارت شیش ساله تو منطقه تفریحی گل میفروخت تا تلاش کنه زندگیش رو بهتر کنه.
♠
اما تو این شهر، مادر مارگارت یه فاحشهی کلاس بالا بود.
اون زنی بود که حتی بدون آرایش به اندازه کافی زیبا بود و لبخند زودگذر و آرومش، مردم رو به این باور میرسوند که اون میتونه دختر یه نجیبزاده باشه. به این دلیل که اون همچین ظاهری داشت، مادر مارگارت لباسهای متواضعتری میپوشید، در حالی که همکارهای دیگهش، تموم تلاششون رو میکردن تا پر زرق و برق لباس بپوشن. داخل گروهی از گلها که با شکوه ساخته شده بودن، هیکل برازندهش طبیعتاً برجسته میشد، که منجر به بالاتر شدن قیمت بازاریش بود. اما، هنوز افراد زیادی بودن که اون ارباب خطابشون میکرد.
در این صورت، باید افراد موفق ثروتمند زیادی وجود داشته باشن که میتونن این مقدار پول رو تو این شهر بریز و بپاش کنن. وقتی اون دختر جوون مشتریهایی که انتخاب میشدن رو میدید، نمیتونست از ظاهرشون بگه این آقایون پولی دارن.
و اینطور بود که مارگارت به فروش گل تو منطقه تفریحی رو آورد که هر شب به مادرش کمک کنه.
مامان زیبا و باهوشه.
و همون مامان بهش گفته بود: «ما باید کار کنیم و در حینش تا زمانی که میتونیم به آینده فکر کنیم.»
مارگارت جوون، هرگز به آیندهش کمی اونطرفتر از وعده غذایی بعدیش فکر نکرده بود، اما اون چیزهایی که مامان میگه همیشه درسته.
♠
«چطوره چندتا گل بخرین؟»
حتی زیر نور غروب، گلهایی که مارگارت از کنار جاده بیرون کنده بود، با حالت تأسفباری به نظر میاومدن.
طبیعتاً اون حتی نمیتونست یه دونه گل هم بفروشه.
همینطوریه. مردم برای همچین چیزی پولی نمیدن... اون با خودش این فکر رو کرد. ولی گاهی اوقات یه فرد بزرگسال وجود داره که پول خرد جیبش رو به عنوان صدقه بیرون میندازه، پس انقدرا حس حماقت نمیکرد.
مارگارت با خودش فکر کرد: اگه امشب دو سه نفر دیگه بهم رحم کنن، فردا میتونم برای خودم شیر بخرم...
مارگارت در حین انجام محاسبات هزینهش تو ذهنش، به اطراف نگاه کرد تا ببینه کسی هست که بتونه جلوش رو بگیره... که یه سایهای ظاهر شد.
«؟»
مارگارت به بالا نگاه کرد، نجیبزاده میانسالی رو دید که از بالا بهش نگاه میکرد.
بسیار خوب، یه مشتری اومده!
«میخواین چندتا گل بخرین؟»
مارگارت چندتا گل به طرف مرد دراز کرد که همهشون انگار داشتن پژمرده میشدن.
اما مشتری هیچ علاقهای به گلها نشون نداد و به آرومی به مشت مارگارت که دورشون پیچیده بود دست کشید.
«آقای... مشتری؟»
دختر جوون مو قرمز با دیدن حرکات عجیب اون مرد متحیر شد. اون متوجه نشد که ازش چی میخواد.
در حالی که مرد میانسال همچنان به دست کشیدن روی دست مارگارت ادامه میداد، به آرومی چمباتمه زد و چشمهاش رو روی صورتش خیره کرد.
اون مرد با رسیدن به سطح چشم مارگارت و دیدن اینکه اون دختر جوون ناز قیافهی پذیرفتهشدهای داره، سرش رو با رضایت تکون داد.
کلماتی که از همچین آقای منحرفی بیرون میاد...:
«هاه؟... اوه؟! او... ه!»
بالاخره مارگارت که به نیت مشتریش پی برد، با تعجب فریاد زد:
«آه... پس تو اون جور مشتریای هستی؟ چی، من رو غافلگیر کردی! من هیچوقت به اون مشکل فکر نکردم.» ۱
«آه؟ نه، من نگفتم من اون جور آدمی...»
«این روزها تعداد زیادی از اون جور آدما وجود داره که آدمربایی یا همچین کارایی میکنن! این خوب نیست، باید دخترهای کوچیک رو با پول بخری!»
«به نظرت خود این مشکل نیست؟!»
همونطور که مشتریش از جواب غیر متعارفش گیج شده بود، مارگارت هوشیاریش رو رها کرد و دستش رو در حالی که چندتا انگشتش اشاره میکرد بیرون آورد:
«خب پس، اگه همچین چیزی رو میخوای... متأسفانه باید بگم اینقدر پولشه.»
مارگارت میتونست سبد گلی رو که تو آغوش داشت، سه بار دیگه بفروشه، و باز هم با مبلغی که نشون داده بود، مطابقت نداشت... اما اگه کسی بخواد با یه دختر جوون زیبا عشقبازی کنه به هیچ وجه گرون نبود.
یه لحظه طول کشید تا این واقعیت که اون مرد میتونست همچین جواهری رو به این قیمت پایین بخره بهش بفهمونه، اما وقتی این اتفاق افتاد، اون به راحتی اون مقداری رو که بدهکار بود رو پرداخت کرد.
مارگارت که طلای خیلی مهمش رو گرفت، با خوشحالی اون مرد رو بغل کرد. و بعدش دستش رو به عقب کشید. ۲
«برای این کار، مامانم اتاقی داره که گاهی اوقات ازش استفاده میکنه و من اون رو آماده کردم.»
«پس بیا بریم، اوه، و هیچ کار خندهداری نکن.»
اون دو نفر با هم شروع به خندیدن کردن و دست تو دست هم بین هیاهویی که به نظر میاومد مستقیماً از یه ضیافت تو جهنم به وجود اومده بود، قدم زدن.
♠
مارگارت مثل یه راهنما عمل کرد و اون مرد رو به سمت انتهای کوچهای باریک که توش تنها یه ساختمون قرار داشت هدایت کرد؛ اون هم به زور. درش به نظر میاومد که ممکنه با گرد و غبار و زنگ زدگی که اطرافشه باز نشه. کمتر شبیه یه انبار بود و بیشتر شبیه خرابههای قدیمی بود...
طبیعتاً اون مرد حیرتزده شده بود، اما مارگارت معصوم خندید و گفت: «اگه قسمت جلوییش از قبل اینطور زنگ زده به نظر بیاد، هیچ کس کار نگهداریش رو انجام نمیده. ۲ اتاق پشتی خیلی قشنگتره.»
«هاها، که اینطور.»
مارگارت دست مرد رو رها کرد و در حالی که با هر دو دست، در زنگزده رو باز کرد، با اشتیاق "بیا بریم" رو گفت.
اون اول وارد شد.
«این عقبه. از اونجایی که اینجا تاریکه، لطفاً با احتیاط قدم بردارین.»
«اوه، عهوای.»
مشتری با تکیه بیشتر به صدای مارگارت برای اینکه کجا میره، فقط میتونست شکل دری رو تو طرف دیگه اتاق با نور موجود تشخیص بده. اون که دستگیره در رو تو تاریکی حس کرد، خیلی زود در رو باز کرد... فقط الان متعجب بود که اگه اون دختر جوون قبلا ازش عبور کرده بود، پس چرا در بسته بود.
همونطور که در باز شد، هوای بیرون هم روی لپهاش میخورد. پس پشت دری که داشت باز میشد... فضای بیرون بود.
«عه؟»
در بسته بود.
اون طرف در به اتاق مهمون منتهی نمیشد، به بیرون منتهی میشد.
«چی؟!»
اون مرد که نتونسته بود اون چیزی که درست جلوی روش بود رو هضم کنه، به حرکت سمت جلو ادامه داد... و به نوعی به یه دسته بزرگ برخورد کرد.
«عهوا؟!»
اون مرد به جلو رفت و از کنار در گذشت... اول سرش به سطح آب کانال فاضلابی که خیلی پایینتر سطح طبقه بود فرو رفت.
«او... ا!»
*پی... ش… !*
همونطور که فریادهای مرگبار اون مرد محو شد، خیلی زود صدای بلند جدیدی به گوش رسید که انگار یه چیز بزرگی به سطح آب برخورد کرد... و بعد از مدتی، صدای کسی به گوش رسید که به شدت به اطراف میپرید و به سطح آب دست و پا میزد که تلاش کنه غرق نشه.
اون بالاتر، تودهای که اون مرد از روش زمین خورده بود، شروع به تکون خوردن کرد.
«این دومین مورد امروزه.»
مارگارت که حالت خمیده روی زمین به خودش گرفته بود بلند شد، و قبل از اینکه با عجله از کانال متروکه دور بشه، در رو پشت سرش بست.
اون، دو سه خیابون دوید، قبل از پیدا کردن حفرهای که میتونست دور از جمعیت پنهون بشه، کیف پول همون مرد رو که از جیبش دزدیده بود باز کرد.
حتی تو تاریکی مضاعف حفرهای که داخلش وارد شده بود، اون فلز دایرهای، درخشش کسلکنندهای رو از خودش بیرون میداد.
«وای، امروز یه ماهی بزرگ به تورم افتاد!»
مارگارت با اضافه کردن مقدار پول موجود کیف به پولی که به عنوان پیشپرداخت دریافت کرده بود، متوجه شد که خیلی بیشتر از اون چیزی که با دست محاسبه کرده بود، درآمد داشته. کیف حاوی مقدار زیادی سکه نقره و همینطور سه سکه طلا بود. حالا که اولین فروش خوب تو همچین مدت طولانیای داشت، صورت زیبای معصوم مارگارت لبخند گرمی زد.
«شمردن پول این شکلی واقعاً تموم خستگی ناشی از یه روز کاری سخت رو از بین میبره!»
این جور شغل واقعاً برای کسی با این جثه جوون سخته... بیشتر سختیش بهخاطر عصبی بودنشه.
اون دختر جوون با دوباره شمردن ثمره زحماتش برای به دست آوردن عدد دقیق، یه بار دیگه با یه کیف پر از پول به منطقه تفریحی برگشت.
♠
مارگارت مرد شروری که گوشه اتاق شلوغ ایستاده بود رو صدا زد.
«ارباب...»
«اوه؟ مارگارت؟»
اون مردی که بهش ارباب میگفت، بهعنوان مدیری برای جیببرهای منطقه تلقی میشد و رئیس کل منطقه تفریحی بود. وقتی صحبت از مرز مبهم بین اعمال حقوقی و کیفری تو این شهر به میون میاومد، اون خدایی بود که تصمیم میگرفت چه چیزی قانونیه و چه چیزی غیر قانونی.
مارگارت کیف پولی رو که از مشتری قبلیش گرفته بود بیرون آورد.
«این بار، واقعاً که برای اون گلها مشتری خیلی اومده...»
«اوه... تازگیا مشتریهای زیادی داری...»
همونطور که قبلا هم گفته شده بود، برای تجارت تو این شهر، حتی اگه یه دختر جوون باشین، لازمه که کارها رو به اطلاع رئیس برسونین. ارباب میدونست که مارگارت گلهای مسخرهش رو میفروشه و بعدش سر اون بچهبازهایی رو که به سراغش میان با دزدی کیفهاشون کلاه میذاره.
دختر جوون، محتویات کیف رو تو سینی مقابل چشمهای اون مرد ریخت و بعد از اینکه همه چی رو دید، تموم سکههای نقره رو پس گرفت و دوباره تو کیف پولش گذاشت. در مورد اون سه قطعه طلا که از قلم افتاده بود، اونها رو با وظیفه به رئیس تقدیم کرد.
«اگه اینا رو به من بدی، سهمت کمتر از نصف نمیشه؟»
«به هر حال من نمیتونم از سکههای طلا استفاده کنم.»
«فکر کنم این حرفت درسته...»
سکههای طلا شکل بزرگ ارز هستن، و به همین دلیل، توی بیشتر فروشگاهها واقعاً دیده نمیشن، چون افراد عادی به ندرت تو زندگیشون طلا دریافت میکنن.
اگه اون شخص، مارگارت سالهای آخر عمرش بود، مطمئناً سکههای طلا رو نصف میکرد، اما در حال حاضر، اون هنوز کاملا معصوم بود.
«اگه بتونم اون رو یه جایی خرد کنم، به خونه میبرمش.»
«اگه اینطوره، برای شروع باید خودت پول خرد جمع کنی.»
«من این کار رو برای شروع نمیکنم چون نمیتونم. تازه، کار من این بار بازم مبلغ هنگفتی رو به همراه آورد.»
«این بچه واقعاً میدونه چی بگه...»
تصحیح. مارگارت حتی تو این سن هنوز هم مارگارت بود.
مارگارت از اونجا به بعد با رئیس در مورد اینکه مشتری قبلی چه لباسی پوشیده بود و چه شکلی بود صحبت کرد.
از همونجا صحبت از این بود که اون مشتری چطور فریب خورد و تو کانال فاضلاب پایین افتاد، و چطور اگه هنوز روحیهی جنگندگیش رو از دست نداده و به خونه برنگشته، به احتمال زیاد با عصبانیت تو خیابونها پرسه میزنه و بعد از اینکه مارگارت از اونجا رفته، داره دنبالش میگرده.
«من مراقبش هستم، اما خودتم باید یه چند وقتی مراقب خودت باشی.»
«درسته!»
بیشتر تعداد معدودی از ساکنان منطقه تفریحی هنوز این جور پولها رو به رئیس میپرداختن، حتی با اینکه زیردستش نبودن، فقط برای کاهش خطر مشتریهای فریبخورده که درخواست بازپرداخت از تجارت خطرناکشون داشتن.
تا زمانی که بدهیهاتون رو به این مرد پرداخت بکنین، نباید نگران آزار و اذیت وسواسآمیز مشتریهایی باشین که باعث مزاحمتتون میشن و کسبوکارتون رو مختل میکنن. به همین دلیله که مردم این منطقه میتونن تموم توانشون رو تو کارشون به کار بگیرن.
البته... این در صورتیه که حقالزحمه رئیس پرداخت بشه. در غیر این صورت، به عنوان مثال، در مورد مارگارت، اون میتونه خودش رو تحویل اون مردک بچهباز بده.
به دلایل ایمنی، بهترین کار این بود که مارگارت برای مدتی خرید و فروشش رو کنار بذاره، اما از اونجایی که سود این روز خیلی بالا بود، هزینههای زندگیش برای مدتی طولانی تأمین میشه. فردا بعدازظهر به بازار میره و کمی پنیر و سوسیس برای خودش میخره.
مارگارت در حالی که مراقب بود و مطمئن بود کسی دنبالش نمیاد، تو منطقه تفریحی دوید و آهنگی رو برای خودش زمزمه میکرد تا به خونهای که مادرش داخلش منتظرش بود رسید.
بعد از ده سال، اون یه نجیبزادهی سطح پایین بود، و اربابش که ازش مراقبت میکرد، مجبور بود برای دختر دوکی که رقیبش بود کار انجام بده... اون داستان یه داستانی بود که دختر فانیای مثل مارگارت در این لحظه هیچوقت نمیتونست تصورش رو بکنه.
♠
«من خونهم!»
به دلایل امنیتی و برای کمک به هم، بعضی از زنهایی که تو حرفه مادر مارگارت بودن به هم ملحق شدن و یه آپارتمان کهنهای رو اجاره کردن تا خونهای کوچیک برای مادرها و فرزندشون ایجاد کنن. مارگارت تو طبقه چهارم زندگی میکرد.
در حالی که اون به اتاقش تو طبقه آخر برمیگشت و تموم طول مسیر با نشاط احوالپرسی میکرد، مادرش از قبل اونجا بود و قبل از اینکه حتی فرصتی برای در زدن پیدا کنه، در رو برای استقبال ازش باز کرد... ضمناً، الان ساعت از نیمه شب گذشته بود.
«مارگارت خوش اومدی. فروش امروزت چطور بود؟»
مارگارت با دیدن مادر خوشگلش که یه لباس با آستین ساده و شال پوشیده بود، با لبخند بزرگی احوالپرسی کرد. بعدش جواب خوشحالکنندهای بهش داد:
«امروز واقعاً خوب بود!»
همینطور که انگشتی روی پیشونی مارگارت اومد، باعث شد مارگارت به عقب پرت بشه.
مارگارت که مجبور شد روی زمین بشینه، پیشونیش رو با چشمهای اشکآلود مالید:
«مامان، دردم گرفت...»
«این خوب نیست، مارگارت. مگه ازت نپرسیدم فروش امروزت چطور بود؟»
مارگارت که از سوال مکرر مادرش متعجب شده بود، دوباره سعی کرد جوابش رو این بار آرومتر بگه:
«پس وقتی صحبت میکنم، انگشتام رو بالا میگیرم...»
«خوبه. یادت باشه، میتونیم به همسایههامون تکیه کنیم، اما نمیتونیم بهشون اعتماد کنیم. اگه موضوع دزدی یا مراقبت از هم بیاد وسط، ما میتونیم دوست هم باشیم، اما اگه موضوع پول باشه، این زنها حتی یه سکه مسی رو هم ازت میدزدن.»
«پیچیدهس...»
به صورت قشنگ مادر مارگارت حالت غمگینی گرفته شد و یه آه طولانی کشید:
«اوه مارگارت، راستگو بودن خوبه، اما بیش از حد صادق بودن مساوی با احمق بودنه و من نگرانتم...»
«اشکالی نداره، مامان! قبلا گفتی که بچههای احمق نازن!»
«همونطور که گفتم، نگرانتم.»
درآمد روز قرار بود به مادرش تحویل داده بشه که معمولا حدود سه سکه نقره بزرگ بود. اگه قرار باشه این جور درآمدی رو شخص دیگهای ببینه، معمولا فکر میکنن که سود منظمی دارن.
قرار بود این پول صرف هزینههای زندگی بشه. بقیهی پولی که مادر میگیره قرار بود یه جای امنی نگهداری بشه که هیچ کدوم از همسایههاشون نتونن پیداش کنن.
با این حال، مارگارت یه جورایی هنوز معصوم بود. اون که فکر میکرد: «من به مامانم انقدر پول توجیبی دادم، پس مطمئناً تا زمانی که بزرگ بشم روی هم تلنبار میشه.»، هنوز یه کودک بیگناه بود که روش کار جامعه رو درک نکرده بود.
مارگارت در حین چشیدن مقداری آب آلو که مادرش برای جشن گرفتن صید بزرگش بیرون آورده، بود یه چیزی پرسید که از قبل ذهنش رو مشغول کرده بود.
«هی، مامان. همه همیشه میگن چون که مامان خوشگله، پول بیشتری درمیاره، پس چرا مشتریهای بیشتری نمیگیری؟»
اینجا بود که مادر مغرور مارگارت کمی مشروب برای خودش بیرون کشید، چین نازکی روی پیشونیش ایجاد شد و لبخندی از خود راضی به دخترش زد:
«اینطوریه؟ خوب، چون هدف مامان، زندگی بهتره، من دارم خودم رو نگه میدارم تا اینکه به کالای ارزون تبدیل نشم.»
«آه... پس مشتری میاد و تخفیف میخواد؟»
مادر مارگارت لبهاش رو جوید و سعی کرد راه درستی برای توضیح همچین چیزی برای دختری پیدا کنه که هنوز این مسائل رو کاملا درک نکرده بود.
«با شغلی که مامانت در حال حاضر داره، میتونم پول زیادی بگیرم، اما این تنها زمانیه که هنوز جوون و خوشگلم.»
«هوم؟»
«پس به همین دلیله که مامان، به جای اینکه الان پول بیشتری بگیره، سعی میکنه آینده خوبی رو برا خودش تضمین کنه... کسی رو میخوام که وضعیت خاص و درآمد مشخص داشته باشه، سخت کار میکنم تا مردی پیدا کنم و ازدواج مناسبی داشته باشم.»
«که اینطور!»
«متوجه شدی؟»
«من یه جورایی درک کردم... اما هنوز کامل برام جا نیفتاده، میتونم یه راهنمایی دیگهای ازت بگیرم؟»
«اما من فکر کردم تو گفتی فهمیدی؟»
مادر مارگارت از سطح زیباییش استفاده میکنه که به ندرت مثل یه جور سلاح دیده میشه، و قصد داشت از روسپی بودن فارغالتحصیل بشه و به یه نجیبزاده واقعی و رسمی تبدیل بشه.
در حقیقت، اون میتونست زندگی خوبی داشته باشه، اگه یه تاجر ثروتمند رو هم هدف قرار بده... اما اگه همچین مردی رو هدف قرار بده، به احتمال زیاد در نهایت یکی از معشوقههای اون تاجر ثروتمند میشه.
در حال حاضر اون یه جور استخدام روزانه داشت و به دنبال کار تمام وقت بود. نه اینکه زمان محدود کار قراردادی باشه.
صادقانه بگم، مشکل اصلی اینجا این بود که خیلی از بازرگانهای ثروتمند دوست داشتن طلاهاشون رو این طرف و اون طرف بریزن، و هیچ اشراف بزرگی هم دور و برش وجود نداشت. با این حال، یه فرد معمولی میتونست از بین این آدمها عبور کنه و تا زمانی که چشمنواز، اجتماعی و تحصیلکرده باشه، همسر قانونی یه اشراف زادهی سطح پایین بشه.
البته آقایونی که فقط از لحاظ اسمی نجیبزاده هستن با سختیهای خودشون پیشش میان، پس باید به درستی به دنبال فردی با درآمد مناسب باشه.
ازدواج با ظالمی که با زنش مثل یه شیء رفتار میکنه، مشکلسازه، پس لازمه فردی با شخصیت ملایم پیدا کنه.
اون قصد نداشت مارگارت رو دور بندازه، پس باید کسی رو پیدا میکرد که به فرزندانشون محبت کنه و حتی یه فرزندخونده از ازدواج دیگه رو عزیز بدونه.
گذشته از موارد معمول، برای هر رعیت کاملا قابل قبوله که یه فاحشه سابق رو تحقیر کنن و نادیده بگیرنش، پس شخصی از یه خونهی کوچیک با کمی قدرت در واقع نسبت به بقیه ارجحیت داره.
با در نظر گرفتن همه این شرایط، اون درست قول خودش رو در برابر خدا با ازدواج با مردی که بهش وفادار بود میداد.
در حقیقت این شخص باید یه آقای زنبازی باشه که حاضره تو منطقه تفریحی هی پیداش بشه.
همه شرایط رو با هم به این ترتیب ردیف کنیم، جای تعجبه که چرا هیچ نامزدی باقی نمونده... حتی یه مرد هم از قضاوتش عبور نکرده.
اما، مادر مارگارت امیدش رو از دست نداده بود.
اون هنوز اوایل بیست سالگیش بود و حداقل یه دههی دیگه فرصت داشت تا به جستوجو ادامه بده.
«همچین مردی بدون شک از زنی که خیلی عادت داره با بقیه رابطه داشته باشه دوری میکنه، پس من هم به عنوان دختر یه خونوادهی اشرافی سقوطکرده زندگی میکنم که با اکراه باید ازدواج کنه...»
«هاه؟ اما مامان، مگه تو توی خونوادهای که کشاورز سیبزمینی بودن به دنیا نیومدی؟»
«بهش تنظیمات میگن... و من این تنظیمات رو برای مشتریام انتخاب کردم.»
«تنظیمات...»
در حالی که اون دختر جوون کلمهای رو در حالتی ترکیبی از گیج و متاثر تکرار میکرد، مادرش با لحن جدیای اضافه کرد: «مارگارت، مگه یادت نیست؟ برای به دست آوردن یه مرد، داشتن یه تنظیمات شخصیتی چقدر مهمه؟»
یه مادر، در حال انتقال دانشی بود که به هیچ وجه برای یه دختر شیش ساله خوب نیست.
«خیلی مهمه!»
اون جملات صادقانه به نگرانیهای آینده دختر احمق اضافه شد.
مادر دستی به موهای دخترش زد.
«مامان همیشه تلاش میکنه تا یه پدر فوقالعاده برات بیاره. وقتی این کارو بکنم، مارگارت به یه بانوی جوون و نجیبزاده تبدیل میشه.»
«من یه دختر نجیبزاده میشم!»
مارگارت در آینده یه دختر نجیبزاده سطح پایین میشه، اما در مقایسه با وضعیت فعلیش، زندگی یه نجیبزاده سطح پایین خیلی فراتر از زندگی یه فرد عادی سطح پایین بود.
وقتی صحبت از اشرافزادگی به میون میاد، تنها چیزی که میتونست تصورش رو کنه، چهرهی یه مرد کبیر بود.
و مارگارت میتونه به همچین نجیبزادهای تبدیل بشه.
«اگه من بتونم یه نجیبزاده رو بگیرم، اون موقع ممکنه حتی بتونی به کاخ سلطنتی بری و بیای. اون زمان مارگارت دختر یه نجیبزاده میشه، و نجیبزادههای سطح بالا هم هستن که جایگاه بالاتری دارن... بله، حتی ممکنه بتونی یه شاهزاده واقعی رو بقاپی.»
«یه شاهزاده؟!»
«دختر بانمکی مثل تو واقعاً کمیابه، این یه پیروزی آسون برات میشه!»
«وا... ی... فهمیدم! تموم تلاشت رو بکن، مامان!»
«بله حتما.»
«این به "پایهی" "داستان موفقیت زنانه" من تبدیل میشه!»
«از کجا همچین عبارت مسخرهای رو یاد گرفتی؟»
«یکی از عموهای شوالیه این رو به خاله مگ تو طبقه دوم گفت.»
«این شوالیهها اصلا خوب نیستن، یه مشت کله خرابن. بالاخره من باید دنبال یه بوروکرات باشم... به هر حال مارگارت، نمیدونی تماس گرفتن با خاله مگ یا هرکس دیگهای که تو این آپارتمان زندگی میکنه، خوب نیست؟ لطفاً به این فکر کن که اگه اون تو دعای صبح فردا صدات رو بشنوه چی میشه.»
«خطرناکه؟»
«زیادی خطرناکه. همهی کسایی که اینجان نسبت به سنشون خیلی ظریفن.»
♠
«ده سال گذشت...»
مارگارت که دوشیزهی محترم [یا حداقل ظاهراً محترم] تبدیل شده، از تراس کاخ سلطنتی به منطقه مرکزی شهر که توش زندگی میکرد نگاه کرد.
مادرش چهار سال بعد بهش اعلام کرد پدری رو به چنگ آورده که همه شرایطش رو برآورده میکنه.
اون یه بارونس شد، و در حالی که این موقعیتی تو زندگی اشرافی در پایینترین حد بود، که میشد حتی از بینش ببرن، از دید کسی که تو زاغهها زندگی میکرد، موقعیتی به بلندی ابرها بود.
مارگارت به همراه مادرش وارد خونهی بارون و تبدیل به یه دختر نجیبزادهی واقعی شد. در حالی که کوچیک بود، تونست با یه خدمتکار به خونهای نقل مکان کنه و هر روز با کالسکه برای بازدید از کاخ سلطنتی حرکت میکرد. در مقایسه با زندگی تو ترس داخل گوشهای از منطقه تفریحی، یه منطقه خاکستری که توش باید تلاش میکرد و در حالی که حواسش به دزدها باشه یا حتی بدتر از اون، زندگیش رو گذرونده بود، زندگی اون الان مثل زندگی تو بهشت بود.
با این حال...
«هههههههه… یکم دیگه فقط یکم دیگه. کاملا الیوت رو از اون ریچل نامطلوب میدزدم و به عنوان شاهزاده خانم ولیعهد تو جایگاه میشینم!»
مارگارت قصد نداشت داستانش به اینجا ختم بشه.
درست همونطور که مادرش بهش قول داده بود، مارگارت بالا کشیده و تبدیل به یه دختر نجیبزاده داخل خونهی یه بارون شده بود.
«و همونطور که مامان گفت، من از دختر یه بارون ساده بلند میشم و یه شاهزاده واقعی رو میقاپم!»
مارگارت قول اون روز رو که جوون بود فراموش نکرده بود.
و حالا، جایی بود که رویاهاش میتونست فقط زمانی که دستش رو دراز کنه و اونها رو بگیره محقق بشه.
مارگارت از بالا به شهر زیرش نگاه کرد، دستهاش رو روی هم انداخته بود، احساس شکستناپذیری تو صورتش پخش و خندهی آرومی تو گلوش شروع شد. به تدریج صدای خندهش بیشتر و خیلی زود برای اطرافیانش قابل شنیدن شد تا اینکه در نهایت انقدر بلند شد که میشد اون رو از آسمون شنید.
«کوکوکو… فوفو، هاهاهاها… آهاهاهاه! میتونین هر کاری رو که ذهنتون رو روش متمرکز کنین انجام بدین، و تا وقتی من کاری رو که باید انجام بشه رو بکنم، میتونم به هر چیزی برسم! نگاه کن ریچل، الیوت که باید مال تو باشه، با موفقیت توسط من ازت گرفته میشه! آهاهاهاهاها! ها... هاهاها... هههه... هه، *سرفه سرفه*»
طولی نکشید دختر جوونی که به سمت بهشت میخندید، انقدر خندید که وضعیت براش دردناک شد... اون مجبور شد همونجا خم شه و سرفه کنه.
♠
همون زمان زیر تراس، چندتا سرباز با هم صحبت میکردن.
«درست وقتی فکر میکنم صدای غرش عجیبی رو شنیدم که از یه جا اومد، دوباره متوجه شدم صدای همون زنه.»
«من تعجب میکنم که چرا شاهزاده باهاش خوبه.»
«اون مرد فقط چیزی رو که میخواد ببینه میبینه... حدس میزنم عشق کوره؟»
«اون دختر نمیتونه این کار رو تو خونه خودش انجام بده... حداقل در این صورت مجبور نیستیم هر بار که صدای عجیبی میشنویم نگاه بندازیم.»
۱. کلمهای که مارگارت اینجا استفاده میکنه میشه به یه پرونده قضایی هم اشاره داشته باشه که به همین دلیل روش تأکید شده.
۲. عبارت استفاده شده در اینجا میتونه به معنای عقبنشینی از معامله هم باشه.
۳. این کلمه یه کلمه با معنای دوگانهس. کلمه ژاپنی اینجا میتونه به معنای تعمیر یا نگهداری باشه، اما میشه به حمله پلیس هم اشاره کنه.
کتابهای تصادفی


