فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

زندگی در زندان برای یه زن شرور ساده‌ست

قسمت: 33

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

قسمت ۳۳: بانوی نجیب‌زاده از چند دوست قدیمی همدردی دریافت می‌کند.

ریچل روی صندلیش نشسته بود و مشغول خوندن کتاب بود که کسی با ضربه‌ی کسالت‌باری در سیاه چال رو باز کرد تا داخل بشه و صداش داخل سلولش پخش شد.

انگشت‌های ریچل وقتی وسط ورق زدن بودن، سر جا خشکشون زد. همون‌طور که به سمت پله‌های سنگی نگاه کرد، متوجه شد که به طور غیر عادی‌ای داره محتاطانه عمل می‌کنه. و دلیلش این بود که ریچل گروه قدم‌هایی که الان به سمتش می‌اومدن رو نمی‌شناخت.

تعداد محدودی اجازه داشتن هر طور که می‌خوان به سیاه‌چال رفت‌وآمد کنن، و معمولا می‌تونین اون افراد رو بر اساس قدم‌هاشون و بقیه‌ی جزئیاتشون تشخیص بدین. اما اطلاعاتی که اون، از گروهی که الان پایین می‌اومدن می‌گرفت، شبیه هیچ صدایی که می‌تونست به خاطرش سپرده باشه نبود.

هیچ علامتی از هیچ کدوم از نگهبان‌هاش که بیرون نگهبانی می‌کردن به سمتش ارسال نشده بود، پس اون اشخاص هر کسی که بودن، نباید مسلح باشن یا قصد آسیب زدن به ریچل رو داشته باشن. و این واقعیت که هیچ کدوم از شوالیه‌های الیوت هیچ غوغایی به پا نکرده بودن، حتماً به این معنیه که این افراد موقعیت خوبی دارن که مراحل مناسب رو برای ملاقات باهاش طی کرده بودن.

اما اگر این شخص نخست‌وزیر یا مقامات بلندپایه دولتی دیگه بودن که میان تا وضعیتش رو اصلاح کنن، گزارش‌هایی که ریچل از جاسوس‌های مستقرش تو ادارات دولتی گرفته بود، باید شامل این اطلاعات می‌شد. این یه دیدار رسمی از طرف افراد عمومی که صاحب قدرت بودن نبود. این افراد هر کسی که بودن، هیچ هوشیاری خاصی نداشتن.

ریچل که دید اون‌ها به انتهای پله‌ها رسیدن، فوراً برای شناسایی مهمون‌های جدیدش اقدام کرد... و بعدش به همون سرعت علاقه‌ش رو از دست داد.

چی، این‌ها فقط یه دسته سگ بودن و سر شاهزاده احمق الیوت واق‌واق می‌کردن که نمی‌دونستن کی مسابقه رو باختن.

دختر نجیب‌زاده‌ای که داخل سیاه‌چال برای دیدن ریچل اومده بود، با لباس زیبا و تزئین‌شده‌ای، بحث رو باز کرد.

«خیلی وقت بود ندیده بودمتون، خانم فرگاسون... نه، شاید "خانم" کلمه‌ی درستی برای گفتن به شما نباشه؟» ۱

اون دختر، جوری صحبت می‌کرد که انگار دوست‌های خوب و قدیمی بودن... البته رابطه‌شون هر چیزی بود به جز دوست‌های صمیمی و قدیمی... پس ریچل به سلام و احوال‌پرسی اگنس ساسکس، دختر مارکیز، کاملا بی‌توجهی کرد.

با این وجود، پشت این بی‌تفاوتی، ریچل با فکر به این جمله "به نظر میاد سطح هوش این دختر برای درک وضعیت فعلی کافی نیست"، مشغول به‌روزرسانی داده‌های ذخیره‌شده تو مغزش بود. به نظر می‌اومد اون دختره معتقده از اونجایی که ریچل الان عشق شاهزاده الیوت رو از دست داده، اون‌ها به نوعی تو موقعیت اجتماعی برابر بودن. ریچل باید تلاش می‌کرد تا صدای خنده‌ای که تو دلش می‌جوشید، مقابل چشم‌های این دخترهای ساده‌لوح، که هیچ قابلیت جمع‌آوری اطلاعاتی ندارن، بیرون نیاد.

دخترهای نجیب‌زاده‌ای که بعد از اون اتفاق اومدن، به حمله‌هاشون ادامه دادن و به همین صورت احوال‌پرسی بی‌ادبانه‌ای بهش کردن. تا همین اواخر، همه‌شون گروهی بودن که هر چی می‌تونستن در مورد ریچل صرفاً به این خاطر که نامزد الیوت بود، شایعات بد پخش می‌کردن.

«وقتی با شاهزاده نامزدی، این جور افراد مطمئنا ظاهر می‌شن، در هر صورت، فقط تهدیدای تو خالی می‌کنن و کمی بد دهن هستن، که اینا فقط بهای شهرته، اما اگه واقعاً تلاش کنن که یه برنامه‌ای برای به پایین کشیدنت درست کنن، پس بهتره اول اونا ضربه بخورن.» این‌ها درس‌هایی بودن که پدر و مادر ریچل از دوران کودکیش بهش القا کرده بودن و تموم این مدت تو ذهنش می‌چرخید.

«هاه...؟ قراره توطئه‌ها علیه خودت رو کنار بذاری، شاید این برای من وقتی بچه بودم یکم پیچیده‌تر از این بود که درکش کنم.»

«چیزی گفتین؟!»

«نه.»

ریچل که به خوندن کتابش برگشت، در حالی که گروه دخترهای نجیب‌زاده، همچنان بین خودشون پوزخند می‌زدن و سوال‌های گستاخانه با لحنی که به نظر حمایت‌کننده بود می‌پرسیدن، دیگه چیزی بهشون نگفت.

«فرگاسون هم همین‌طور، مگه شما نقشتون رو درست انجام ندادین که مورد پسند اعلی‌حضرت قرار بگیرین؟ خوب، من همیشه فکر می‌کردم که به سرعت ازتون خسته می‌شن، اما هیچوقت حدس نمی‌زدم که انقدر ازتون بدشون بیاد که به زندون بندازنتون.»

«نه نه، بانو آدری. از همون اولش جلب توجه اعلی‌حضرت سخت بود، به خصوص کسی که حضوری مثل خانم ریچل داره، می‌دونین دیگه.»

«وای، چقدر بی‌ادب! البته، نادیده گرفتن همچین واقعیت بدیهی‌ای غیر ممکنه، اما همچنان باید یکم ملاحظه داشته باشیم.»

هر کدوم از این دخترهای نجیب‌زاده، داشتن کار باشکوه توهین به زن دیگه‌ای رو، جوری که انگار اون شخص باهاشون تو اتاق نیست انجام می‌دادن. شاید سعی می‌کردن با ریچل یه جور چالشی ایجاد کنن، چون هر کدومشون اصرار داشتن اسم ریچل رو بدون احترام مناسب بگن و سعی می‌کردن موقعیتش رو لکه‌دار کنن و بگن کم‌تر از اون‌هاس. و بعد مثل اینکه بخوان دور خودشون سپری بکشن، نمایش بزرگی از پرتاب اتهامات نادرست به سمت خودشون انجام می‌دادن، که انگار می‌خواستن بگن اون‌ها همون کار رو انجام نمی‌دن.

و همه این‌ها هیچ تأثیری روی ریچل نداشت.

در مقابل میله‌های سلول، این گروه از دخترهای نجیب‌زاده، همچنان به صحبت ادامه می‌دادن و با حالت اغراق‌آمیز و بزرگ‌نمایی به تهمت‌هاشون ادامه می‌دادن.

در همین حین، اون طرف میله‌ها، ریچل ساکت بود و با آرامش کتابش رو می‌خوند.

کفش‌های پاشنه‌بلندی که خانم‌های نجیب‌زاده با لباس‌های زیبا پوشیده بودن، همین‌طور که روی سنگ‌فرش می‌ایستادن، به زودی پاهاشون رو درد انداخت و مجبورشون کرد تا مرکز ثقلشون رو کمی به اطراف تغییر بدن و مقداری از فشاری که روشون میاد رو کاهش بدن.

ریچل در حالی که روی صندلی راحتی خودش پهن شده بود و هیچ فکری به ظاهر شیکش نداشت، به خوندن ادامه داد.

دخترهای نجیب‌زاده که به‌طرز عجیبی باکلاس رفتار می‌کردن، وانمود می‌کردن که بددهنیشون فقط یه مکالمه معمولی و روزمره‌س، و به گفتن اسم ریچل ادامه دادن.

ریچل چشم‌هاش رو به کتابش دوخته بود و کاملا خودش رو تو داستان غوطه‌ور می‌کرد، بدون اینکه حتی یه جواب نیمه دلسوزانه بهشون ارائه بده.

بالاخره یکی از دخترها منفجر شد.

«صبر کن! این چیه؟! تو توی یه زندانی، اون وقت رو کمرت دراز کشیدی، پاهات رو بالا انداختی و خودت رو مثل آدم مهمی برامون گرفتی، در حالی که ما اینجا وایسادیم... اصلا موقعیت خودت رو درک می‌کنی؟! این دیگه چه وضعیه؟! این دقیقاً برعکس چیزیه که باید باشه!»

دخترهای نجیب‌زاده دیگه هم تقریباً همین فکر رو می‌کردن و با از کوره در رفتن یکیشون، بقیه هم به سروصدا افتادن.

«هی، نباید یه چیزی بگی؟!»

«جایگاهت رو به عنوان یه زندانی می‌فهمی؟!»

ریچل آشفته نشد و هیچ غوغایی ایجاد نکرد.

در عوض آروم ورقش رو برگردوند و در حالی که اون زن‌های نجیب‌زاده خودشون رو با داد و فریاد پشت سلولش خسته کردن، فقط جواب سربه‌هوایی بهشون داد:

«شما آدما واقعاً نظم و انضباط ندارین. من بعد از ۱۵ صفحه دیگه کارم تموم می‌شه، پس تا اون موقع صبر کنین.»

«چی؟! این زن، این دیگه چه طرز صحبت کردن با ماس؟!»

«هی تو، فکر کن اگه ما دشمنت بشیم چی می‌شه!»

اون اهمیتی نداد چی می‌گن. وقتی طرف مقابل الیوت بود، خودش رو به زحمت نمی‌نداخت، پس ریچل وقتی فقط طرف مقابلش یه دسته احمق بودن که از همچین مردی آویزون شده بودن، واقعاً بهشون اهمیتی نمی‌داد.

با درک اینکه هر چقدر هم فریاد می‌زدن، ریچل نگاهش رو از کتابش دور نمی‌کرد، خستگی تو چهره‌های کوچولوی خانم‌ها نمایان شد.

سی دقیقه منتظر موندن...

جو آرومی همون‌طور که ریچل بی سروصدا به ورق زدن چند صفحه آخر کتابش ادامه داد، بین دخترهای نجیب‌زاده پخش شد و ریچل اول به محتویاتش نگاه کرد... و بعدش به چشم‌های اون دخترها خیره شد.

«هاه...؟ این داستان چطور این شکلی پیش رفت؟»

ریچل حدود ده صفحه رو به عقب برگردوند و دخترها که منتظر مونده بودن، فریاد یکپارچه بی‌صدایی بلند کردن.

کفش‌های پاشنه بلندشون قبلا باعث گرفتگی عضلات پاشون شده بود و در عین حال ساق پاهاشون رو اذیت می‌کرد. قبل از اینکه با این سرعت کارش تموم بشه، مچ پاهاشون داشت از جا درمی‌اومد.

رقبای خودخوانده‌ی ریچل حریص‌تر می‌شدن و همون‌طور که هر مکالمه‌ای جمع کرده بودن از بین رفت، ازش می‌پرسیدن: «چند صفحه دیگه باقی مونده؟»

در پایان دخترها فقط تونستن به هم نگاه کنن و بی‌سروصدا منتظر تموم شدن کار ریچل باشن.

ریچل که کتابش رو روی میزش گذاشت، لبخند شادابی، در حالی که یه جرعه‌ از چای سردش رو می‌نوشید، روی لب‌هاش پخش شد:

«هیچوقت فکر نمی‌کردم این شکلی تموم بشه. بعضی وقتا خوندن رمان معمایی هم خوبه... درسته، بذار چندتا کتاب دیگه از همون نویسنده بگیرم. آه، وقتی گلوتون خشک شده، چای سرد هم نسبتاً خوشمزه‌س...»

ریچل فنجونش رو با لبخند دوستانه‌ای پایین گذاشت و سرانجام به سمت مهمون‌های نجیب‌زاده‌ش چرخید. از اونجایی که مدت زیادی منتظر مونده بودن، به راحتی می‌شد درد ناشی از ایستادن روی کف سنگ‌فرش ناهموار، چی به سر پاهای بیچاره‌ی اون دخترها آورده رو دید.

«اوه خدای من، بی‌ادبی من رو ببخشید. لطفاً راحت باشین و بشینین.»

«مسخره‌بازی در نیار! جای نشستنی نیست!»

در حالی که یکی از دخترها فریاد می‌زد، اشک تو چشم‌هاش جمع شده بود.

ریچل به اتاق جلوی سیاه‌چال نگاه کرد و دید که تنها اثاثیه اونجا میز و صندلی نگهبان زندانه.

«اون طرف اتاق تحت صلاحیت من نیست، پس لطفاً هر شکایتی دارین به اعلی‌حضرت الیوت ارسال کنین.»

«ت، تو…؟!»

«خب ما که تو دریا نیستیم، پس نمی‌تونین هر جا که می‌خواین رو زمین بشینین؟»

«ا... اینجا؟!»

برای یه دختر نجیب‌زاده... حتی اگه جای اون مارگارت هم می‌بودین، هیچ دلیلی وجود نداشت که هیچ کدوم از بچه‌های خونواده خوب که قصد دارن ولیعهد بشن، داوطلبانه روی کف کثیف و سنگ‌فرش‌شده زندان بشینن.

این دخترهای نجیب‌زاده نمی‌تونستن همین‌طور برن یا روی صندلی بشینن، که این موضوع باعث شد لبخند ریچل بزرگ‌تر بشه.

«اوه، ضمناً، قبلا در مورد یه چیزی داشتین صحبت می‌کردین؟ متأسفانه قبلا داشتم کتاب می‌خوندم، به‌خاطر همینم نمی‌تونستم حرفای آدمایی که مهم نیستن بشنوم... پس لطفاً، می‌شه اون چیزی رو که قبلا گفتین دوباره از اول تکرار کنین؟»

«فرگاسون، تو…!»

اون گروه زن‌های نجیب‌زاده فشار وحشتناکی رو با نگاهشون آزاد کردن که احتمالا ممکن بود کسی رو بکشه... اما برای ریچل، مثل یه نسیم ملایم یه روز بدون باد بود. به هر حال، اون زن نجیب‌زاده‌ای نبود که برای کشتن دشمن‌هاش به همچین نگاهی تکیه کنه.

«خوب...»

ریچل با پوزخند بزرگی که روی صورتش پخش شد، دست‌هاش رو به هم مالید:

«همگی، مدتی می‌گذره که همه‌ی صورت‌هاتون رو ندیدم... به نظر میاد اگه هیچ چیز دیگه‌ای نباشه، همه‌تون سلامت هستین.»

«و چند ماهه که تو زندان هستی... اما به نظر میاد که پر از نشاطی...»

«بله، چون من سبک زندگی سالم رو اولویت قرار دادم!»

لبخند درشت ریچل باعث شد که بقیه‌ی دخترها جا بخورن... دخترها از اینکه ریچل انقدر انرژی داره متحیر شده بودن، با این حال هنوز نمی‌دونستن چقدر به خطر نزدیک شدن. این دخترها ریچل رو تنها به‌عنوان نامزد شاهزاده می‌شناختن، و هیچوقت، ریچل واقعاً وحشی و خطرناک رو ندیده بودن.

«حالا که در مورد سلامتی صحبت می‌کنیم، حالت خوبه، بانو باربارا؟»

«هاه؟»

در حالی که دختر نجیب‌زاده‌ی مورد بحث، نمی‌تونست منظور این سوال ناگهانی رو بفهمه، به‌شدت مضطرب به‌نظر اومد.

«می‌دونم که عاشق شیرینی‌های سرخ‌شده دونات‌مانند هستی که این اواخر خیلی محبوب شدن، و حتی مقدار زیادی خامه تازه هم بهشون اضافه می‌کنی. فقط در عرض دو ماه، ده کیلوگرم وزن اضافه کردی، و زمانی که مغازه‌ی لباس فروشیت متوجه شدن نمی‌تونن لباست رو به موقع بسازن، صدای جیغ بلندی ازشون بلند شد. چاق شدن ناگهانی، داستان خیلی سرگرم‌کننده‌ایه... با این حال می‌دونی که بیش از حد چاق شدن می‌تونه فشار زیادی روی قلبت وارد کنه؟ قرار ملاقاتت با دکترت تو هفته گذشته چطور پیش رفت؟»

«چی…؟!»

اون بانوی نجیب‌زاده‌ی مورد بحث قبلا که معذب بود، در مورد افزایش وزن اخیرش سکوت کرده بود، اما ریچل که واضح به این مشکل اشاره کرد، زبونش رو به شکل دیگه‌ای کاملا بند آورده بود.

در همین حال، بقیه‌ی دخترهای نجیب‌زاده‌ای که کنارش ایستاده بودن، به‌خاطر آرامش بیش‌ترشون متوجه نکته عجیبی در مورد حرف‌های ریچل شدن.

اگه دو ماه پیش بود، ریچل که اون موقع تو زندان بود!

پس اگه چیزی از این واقعیت که این یه معاینه فیزیکی خصوصی بود، توی خونه شخصی انجام شده و انتظار نمی‌ره اطلاعاتش به بیرون درز کنه، نگیم، اگه همین هفته گذشته اتفاق افتاده بود، چطور اون ازش خبر گرفته؟

ریچل با انداختن یه نگاه به اطراف، به چهره دخترهایی که الان ساکت شده بودن، این بار چهره‌ی دیگه‌ای رو صدا زد.

«خانم کارا.»

«چ، چیه...؟»

ریچل با این دختر نجیب‌زاده‌ی دیگه که به‌طرز آشکاری هوشیاریش رو نشون می‌داد، یه‌دفعه لبخند دوست‌داشتنی‌ای از ته دل زد:

«مهمونی بالماسکه هفته گذشته چطور بود؟»

«…؟!»

صورت خانم کارا پیچیده شد. دخترهای نجیب‌زاده‌ی دیگه که مشکوک شدن، شروع به زمزمه کردن با هم کردن.

«هفته گذشته؟ مهمونی بالماسکه بود؟»

«نه، حداقل، خونواده من که هیچ دعوت‌نامه‌ای نگرفت...»

ریچل با لبخند یه بمب بینشون انداخته بود.

«آه، حتی اگه بهش مهمونی بگیم، اگه دعوت‌نامه‌های رسمی برای خونواده‌هایی که سطح اجتماعی بالا دارن نفرستیم مهمونی کامل نمی‌شه. این بیش‌تر یه گردهمایی خصوصی برای نجیب‌زادگان جوون بود که همه‌شون علایق مشترک دارن...»

«اوه…»

اون دخترهای نجیب‌زاده بیش‌تر متقاعد شده بودن که ریچل در مورد گروه رقصی صحبت می‌کنه که داوطلبانه دور هم جمع شده بودن. هر از چند گاهی در مورد همچین چیزهایی خبر بیرون میاد. پسرها و دخترهایی که تو رقصیدن مهارت ندارن و نگران شرکت توی یه مهمونی عصرونه هستن، برای تمرین دور هم جمع می‌شن.

با این حال، اگه واقعاً هیچ اتفاقی توی اون مهمونی نیفتاده بود، دلیلی وجود نداشت که صورت خانم کارا این شکلی گرفته بشه. بمب واقعی ریچل تو مرحله بعد رها شد.

«این مهمونی بیش‌تر جلسه‌ایه که توش همه می‌تونن لخت با هم برقصن و از انجام کارهای خوب لذت ببرن...»

«!»

حیرت دخترهای نجیب‌زاده باعث شد که نتونن فریاد بزنن.

«دروغه! من در مورد همچین تجمعی هیچی نمی‌دونم!»

چهره خانم کارا در حالی که فریاد می‌زد، مثل گچ سفید شده بود.

به‌عنوان دختر یه نجیب‌زاده‌ی عالی‌رتبه که قصد داشت ولیعهد بشه، عضویت تو همچین گروه مشکوکی باعث ایجاد رسوایی درجه یک می‌شد. شاهزاده که هیچی، اگه این موضوع برملا بشه، براش سخته که همسری هم رتبه خونواده‌ش هم پیدا کنه.

«می‌خوای من رو گناه‌کار نشون بدی؟! تو قبلا جایگاهت رو از دست دادی، پس حالا می‌خوای من رو با خودت پایین بکشی… آدم پلید!»

کارا سر ریچل فریاد می‌کشید، اما در همون حال، با حالت بی‌قراری به چهره رفقاش نگاه‌هایی می‌نداخت.

تا زمانی که همه‌ی دخترهای نجیب‌زاده اینجا ساکت باشن، این داستان انگار هیچوقت گفته نشده. با این حال... همه‌شون از همون اول به‌خاطر تمایل متقابلشون برای شاهزاده خانم شدن و ربودن الیوت از ریچل به یه گروه تبدیل شده بودن. گرچه با هم کنار می‌اومدن، اما در واقع دشمن‌های سرسخت هم بودن که سوار یه قایق می‌شدن. و کارا فکر نمی‌کرد بعد از باز شدن طنابی که اسمش ریچله و اون‌ها رو به هم بسته بود، دیگه بتونه هیچ کدومشون رو ساکت نگه داره.

به هر حال، باید حرف‌های ریچل رو قطع و تکذیب کنم...!

با این فکر، عزم کارا محکم شد.

«نفرت‌انگیزه، همچین چیزی رو برنامه‌ریزی کردی...»

اما ریچل در برابر همچین وضعیت غیر ممکنی سرش رو تکون داد:

«من فقط یکم کنجکاو بودم می‌دونی؟ تو اون مهمونی هفته گذشته، مگه به این کارت فخر نمی‌فروختی که چطور برای اولین بارِ پسر تیلور ارلدام، آقای جان تیلور باهاش رابطه داشتی؟ اگه واقعاً با آقای جان رابطه داشتی، ایشون پنجمین مردی بود که برای بار اولشون بهت رجوع کردن، که این جمله به این معنیه تو گروهتون، تو عنوان دائمی شکارچی دختر گوشت‌خوار رو می‌گیری. این واقعاً افتخار نیست، مگه این چیزی نیست که حتی افراد دارای سلیقه‌های مشابه به تو به ندرت می‌تونن انجام بدن؟ مگه این طبیعت انسان نیست اینکه موفق شدی یا نه روی ذهنت سنگینی کنه؟»

«…!»

با توجه به بقیه اطلاعات، اعضای گروه دخترهای نجیب‌زاده نتونستن چیز دیگه‌ای بگن. اون، نه تنها توی یه مهمونی مشکوک حضور پیدا کرده بود، بلکه زندگی پرهیجانی داشت که افراد با سلیقه‌های مشابه مطمئناً تحسینش می‌کردن... اگه این موضوع پخش می‌شد، اون دیگه نمی‌تونست ازدواج کنه.

«د- د- د- دروغگو...! برگزارکننده‌ی اون مهمونی همیشه خیلی حواسشه تا هیچ اطلاعاتی درز نکنه!»

«اوه خدای من، همین الان ادعا نکردی که هیچی از وجود همچین گروهی نمی‌دونی؟»

«مم...؟!»

بقیه‌ی دخترهای نجیب‌زاده، حالا که بی‌احتیاطی کارا کار دستش داده بود، با چشم‌های پر از شک و تردید بهش نگاه می‌کردن. خانم کارا که فهمیده بود ضربه مهلکی خورده، دست از هرگونه تلاش برای انکارش برداشت... در حالی که همه‌ی انرژیش رو از دست داد، روی زمین سنگ‌فرش‌شده‌ی سرد فرود اومد و پایین افتاد.

«خوب و...»

دخترهای دیگه همون‌طور که ریچل با لبخند شروع به بو کشیدن برای گیر انداختن طعمه بعدیش کرد، از ترس شروع به لرزیدن کردن.

نفر بعدی کیه؟!

بدن دخترها سر جا خشک شده بود، با این حال وقتی با این هیولای وحشتناک روبه‌رو شدن که پوست یه بانوی نجیب‌زاده شاد رو پوشیده بود، قلبشون می‌لرزید. «وقتی فکر می‌کردم هیچ کس تماشام نمی‌کنه کجا رفتم...؟!» این فکر، فکر منحصر به فردی بود که تو ذهن هر کدومشون می‌چرخید.

با این حال، یه دختر بود که انقدر شجاع بود قدم جلو بذاره و با صدای لرزون، سؤالی رو که همه‌شون بهش فکر می‌کردن بپرسه.

«ت، تو... شخصیتت خیلی با قبل فرق نکرده؟!»

ریچل همون‌طور که مثل قبل لبخند می‌زد، سرش رو کمی خم کرد:

«اوه خدای من، اما از خیلی وقت پیش اینطور بودم. با این حال، چون تو موقعیت نامزد شاهزاده بودم، داشتن رفتار خوب رو اولویتم قرار دادم…»

ریچل با دیدن چهره‌های حیرت‌زده همه به آرومی با خودش خندید:

«خیلی سرگرم‌کننده‌س، می‌دونین؟ این آدمایی که همیشه من رو سبک می‌کردن، همیشه جز مواقعی که به خودشون افتخار کنن، شایعه‌پراکنی می‌کنن و یه دفعه‌ای الان نمی‌تونن به این فکر کنن که چی بگن. تا به حال فکر نکردین چرا من هیچوقت باهاتون صحبت نکردم؟ هه‌هه، خیلی بامزه‌س.»

صدای بیرون اومدن خون از صورت اون گروه دخترهای نجیب‌زاده رو می‌شد شنید.

خوب یا بد، همه اون رو به خاطر داشتن. موقع سوار شدن روی یه رقیب، می‌شه با غرورشون بر اساس شکست‌هاشون تهدیدشون کنین. اگه شایعه روی شرمساری شخص دیگه‌ای باشه، حتی می‌شه درموردش بیش‌تر هم بگین.

«همین‌طور اینکه، خیلی از آدما با انداختن من به این زندان خشمگین شدن... با اینکه من برای افتادن به زندان خیلی قدردانم. پس افرادی که مشکوک به دست داشتن تو این حادثه بودن رو بررسی کردم تا زمانم رو سپری کنم.»

تا حالا صورت اون دخترهای نجیب‌زاده انقدری سفید شده بود که قطره‌ای از خون توشون باقی نمونده بود. بدیهیه که الیوت و مارگارت در رابطه با دست داشتن تو زندانی شدن ریچل مشکوکن... و سومین شخص مشکوک...

ریچل عمداً درست قبل از اینکه دخترها داشتن به هم می‌ریختن، دست‌هاش رو به هم زد:

«اوه، درسته! خانما، برای زمانش مشکلی ندارین؟ من واقعاً دوست دارم به گفتن این داستان‌های کوچولو ادامه بدم، اما برخلاف من که وقت آزاد زیادی دارم، مطمئنم که بعضیاتون باید برنامه شلوغی داشته باشین... اگه هر کدومتون درس یا برنامه دیگه‌ای دارین، خب، حیفه، اما فکر کنم نمی‌شه کاریش کرد.»

ریچل لبخند می‌زد، اما اون رفتار شاداب به چشم‌ها و لحن صداش نمی‌رسید و گروه زن‌های نجیب‌زاده کاملا متوجه‌ش شده بودن.

«اگه می‌خواین بیش‌تر از این ادامه بدیم، نمی‌دونم کدومتون می‌تونه سرش رو بالا نگه داره. اما اگه بگین که الان می‌خواین کنار بکشین، من با چشم‌پوشی از اینا مشکلی ندارم.»

«و، واقعاً وحشتناکه، اما وقتش رسیده که برم درس بخونم! اوه، هوهو... خداحافظ!»

دوشیزه اگنس که بعد از ورود به سیاه‌چال همه رو رهبری می‌کرد، زودتر از همه دست به کار شد و اینجا هم تو کنار کشیدن ازش پیش‌گام بود.

«من واقعاً تمایلی ندارم ازتون جدا بشم، اما لطفاً من رو ببخشید!»

«ببخشید!»

بقیه در حالی که سعی می‌کردن خانم اگنس رو به یکباره دنبال کنن، شروع به خداحافظی کردن.

هیچ کدومشون نمی‌خواستن حتی یه لحظه بیش‌تر تو همچین مکانی بمونن. لحظه‌ای که می‌شنیدن این هیولا اسمشون رو می‌گه... ویرانی بود که به دیدارشون می‌اومد.

دندون‌های دخترها از درد پاهاشون که بیش از حد ازشون استفاده شده بود به هم می‌خورد، اما فقط برای فرار از دید ریچل همدیگه رو هل می‌دادن. اون‌ها با قدم‌های ناهموار به پله‌های سنگی رسیدن اما وقتی سعی کردن بالا برن...

«باز نمی‌شه؟!»

در تکون نمی‌خورد.

دوشیزه اگنس در رو کشید و هل داد، اما دری که به آزادیشون منتهی می‌شد باز نمی‌شد.

حتی چند نفر دیگه هم برای کمک اومدن، اما در محکم سر جاش مونده بود و هیچ نشونه‌ای از حرکتش دیده نشد.

ریچل که دید گروه دخترهای نجیب‌زاده هیچ پیشرفتی تو برگشتنشون نداشتن، در حالی که کتاب بعدیش رو تو دست گرفته بود، چشم‌هاش رو به سمتشون ریز کرد:

«ای وای… همگی، به نظر میاد که اوقات فراغت دارین اینجا بمونین.»

«ن، نه... اصلا نداریم!»

«اون، اون دره باز نمی‌شه!»

«خب… اگه منظورتون اون در اونجاس، برای باز کردنش به کلید نیاز ندارین؟ وقتی خانم مارگارت برای ملاقاتم میان، می‌تونن هر وقت که بخوان برن و بیان، حتی بدون اینکه نگاهبان زندان ایشون رو همراهیشون کنه.»

ریچل کتاب تو دست‌هاش رو پایین آورد و صندلیش رو از حالت درازکش بلند کرد.

اون در حالی که یکی از آرنج‌هاش رو گرفته بود و انگشتش رو روی گونه‌ش گذاشته بود، روی صندلیش نشست، یه پاش رو روی پای دیگه‌ش ضربدری گذاشته بود و این شکل نشستنش شباهت زیادی به ارباب شیطان افسانه‌ها داشت.

«خب پس همگی… من داستان‌های بیش‌تری دارم که نگه داشتم. تا موقعی که وقت داریم، بیاین از یه "گپ" سرگرم‌کننده لذت ببریم…»

«نه… ن... ه!»

مارگارت که بیرون ساختمون کنار پنجره تهویه هوا نشسته بود، در حالی که از استراحت کوتاهش لذت می‌برد، آهی کشید.

«همون‌طور که فکرش رو می‌کردم، طرف مقابل نمی‌تونه یه زن وحشتناک زشت باشه...»

هیچ نشانی از شخص دیگه‌ای این نزدیکی‌ها وجود نداشت. وقتی زمان تغییر شیفت برای نگهبان‌ها رسید که مراقب چیزهای بیرون باشن، نگهبان‌هایی که جایگزینشون می‌کردن فوراً نیومدن، پس مارگارت داوطلب شد تا به عنوان یه نماینده عمل کنه و توی اون مدت کوتاهی که هیچ کس دیگه‌ای اونجا نبود، هر مشکلی رو گزارش کنه.

و به‌خاطر همین هم قبل از رسیدن پرسنل جایگزین، مارگارت از تکنیک‌هایی که وقتی تو مرکز شهر زندگی می‌کرد یاد گرفته بود، برای تعمیر در استفاده کرد.

در همچین موقعیتی، یه آدم تازه‌کار همه چیز رو محاصره می‌کنه... اما در واقع، اگه تنها کاری که می‌خواین بکنین اینه که در رو ببندین تا کسی نتونه ازش خارج بشه، نیازی نیست که همه چیز رو بپوشونین. کافیه چندتا سنگ رنگ روشن به رنگ سنگ‌فرش ساختمون جمع کنین و بعدش اون‌ها رو تو چند نقطه‌ی توخالی سنگ‌های شکسته با زاویه قرار بدین که با در، هم‌زاویه باشه. این کار به تنهایی باعث می‌شه که قسمت پایینی در، گیر کنه و از باز شدنش جلوگیری می‌کنه و در عین حال نود درصد بالای در رو آزاد بذاره. این یه ترفند برای چسبوندن چیزها سر جاشونه.

البته این احتمال وجود داره که بتونن به زور ازش عبور کنن. اگه شخصی مثل سایکس داخل بود این کار رو می‌تونست انجام بده، اما این برای یه دسته‌ای از زن‌های فاحشه‌ی جوون و پاک‌دیده غیر ممکنه. و به‌خاطر همین هم حتی اگه اون دخترهای نجیب‌زاده دلیل موجهی برای فریاد زدن داشته باشن، هیچ کمکی از دست هیچ شوالیه رهگذری که نگهبانی می‌دن برنمیاد چون اصلا تصور نمی‌کنن در باز نمی‌شه. پس کی می‌تونن برن؟ این به خوش‌شانسیشون بستگی داره.

ریچل و همه‌ی اون دختر‌ها، در اصل، این فکر رو تو ذهن مارگارت برانگیختن که خوبه همه‌شون با هم از قدرت بیفتن.

«خیلی یه‌طرفه‌س… بالاخره، الیوت و بقیه باید یه کاری در این مورد بکنن.»

این در صورتیه که اون دخترها واقعاً هیچ کمکی نکنن، و هیچ استعدادی برای بیرون کشیدن فرش از زیر پای کس دیگه‌ای نداشته باشن.

خوب، ریچل اصلا تصور نمی‌کنه که اون‌ها واقعاً نمی‌تونن بیرون برن، پس ممکنه از دستشون عصبانی بشه چون اون‌ها مثل یه دسته مگس مزاحم حاضر نیستن اون رو به حال خودش ول کنن.

فقط به این دلیل که یکی از برنامه‌هاش شکست خورده، به این معنی نیست که مارگارت ناامید می‌شه.

براش خوب بود که فقط به حرکت بعدیش فکر کنه. به این اعتقاد داشت که همیشه به همون شکل باید بهشون جواب بده.

و مهم‌تر از همه، ریچل داشت اون زن‌های خوکی رو نابود می‌کرد که مارگارت خودش نمی‌تونست این کارو بکنه! ریچل، آفرین!

مارگارت در نهایت به شوالیه نگهبانی که بالاخره اومده بود سلام کرد و با یه پرش به سمت قدمش به قلعه برگشت.

۱. یادداشت سریع برای این فصل. بقیه‌ی دخترهای نجیب‌زاده همیشه به ریچل به‌عنوان "فرگاسون" بدون هیچ اسم افتخاری‌ای یاد می‌کنن. در عین حال ریچل همیشه با رعایت احترام بهشون "ساما" می‌گه. با اینکه کلمه "احترام" اینجا یه اصطلاح نسبیه...

کتاب‌های تصادفی