زندگی در زندان برای یه زن شرور سادهست
قسمت: 45
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت ۴۵: شاهزاده محدودیتهای قدرتش رو یاد میگیره.
مهمونیهای باغ به طور منظم تو اقامتگاههای حومه شهرها برگزار میشه، و در حالی که این مهمونیها قراره رویدادهایی باشن که توشون اعضای خانوادههای نجیبزاده مختلف میتونن با هم ترکیب بشن و ارتباط برقرار کنن، برای بچههای حاضر داخلشون، بیشتر یه گردهمایی کسلکنندهس که توشون اجازه ندارن هیچ تفریحی بکنن.
اولش بچهها همیشه مجبور میشن کنار والدینشون بایستن و با بقیهی مهمونها احوالپرسی کنن، اما وقتی بزرگترها صحبتشون شروع میشه، طبیعیه که به بچههاشون بیتوجهی کنن. و به این ترتیب بچهها هم به ناچار دور هم جمع میشن و وقتشون رو به حرف زدن با هم یا کاوش داخل باغ میگذرونن. در حالی که والدین همه گروههای خودشون رو تشکیل میدن، بچهها هم مشغول ساختن گروهکهای خودشون بودن.
همچین وضعیتی در مورد گروهی ایجاد شده بود که الیوت (۶ ساله) مرکزش قرار داشت و میشد گفت این گروه بزرگترین گروه بین بچههاس.
به هر حال، الیوت اولین شاهزادهس. حتی بچهها هم میتونن بفهمن که اون جایگاه ویژهای داره. علاوه بر این، چند نفر از افراد سلطنتی یا اشراف بلندپایه بزرگترشون به عنوان اسکورت اطرافشون بودن. به خاطر همینم طبیعیه که بقیهی بچههای نجیبزاده بهش چشم دوخته باشن... به همین دلیل بود که الیوت همیشه با غرور همه جا راه میرفت.
«پس اعلیحضرت، میخواین جنگل شرقی رو بگردین؟»
در حالی که پسرها از منطقه مهمونی سنگفرش شده به مکانی داخل باغ که زمینهای طبیعیتری داشت حرکت کردن، پسر دوم مارکیز که نیم قدمی پشت الیوت راه میرفت، پیشنهاد داد که برای بازی امروزشون چیکار کنن.
ضلع شرقی محل برگزاری مراسم، جنگل کوچیکی داشت که اونجا رشد میکرد… خب در واقع بیشتر یه بیشه بود تا جنگل، و یه فرد بالغ میتونست کمتر از دو دقیقه به اونجا برسه… اما هنوز هم قطعه زمین خوبی بود که روحیه ماجراجویانه پسرها رو تحریک میکرد.
«هوم، درسته…»
الیوت که یه لحظه فکر کرد، میخواست بگه کجا باید برن... که متوجه شد دختری با موهای شکلاتی رنگ داره از راهش عبور میکنه. این دختر تقریباً هم سن الیوت بود که یه لباس پیشبندی پوشیده بود اما به دلیل اندازهش بیشتر شبیه یه لباس معمولی به نظر میاومد. یه ظرفی هم تو دستش گرفته بود و به نظر میاومد که میخواد بره غذا بخوره.
این چیه!
الیوت عالیه.
"شاهزاده" شگفتانگیزه.
وقتی الیوت و "نگهبانانش" دارن راه میرن، چطور کسی جرأت میکنه اینطور از جلوش رد بشه!
نه، حتی الیوت هم فکر میکرد که اگه کسی عجله داشته باشه نمیشه کاریش کرد، اما این دختر فقط میخواست بره غذا بگیره.
تو همچین حالتی، اون باید میایستاد و منتظر عبور الیوت میشد، اما فقط از کنارش رد شد جوری که انگار عادی بود.
«اوهوی، تو!» ۱
الیوت سر دختری که قبلا بهش پشت کرده بود فریاد زد.
و بیدرنگ نادیده گرفته شد.
«اوهوی، تویی که اونجایی! هی، به حرفم گوش میکنی؟!»
دختر الیوتی که خشمش رو به افزایش بود رو نادیده گرفت و به راه خودش ادامه داد. پسرهایی که الیوت رو تعقیب کرده بودن، به سرعت جلو رفتن و اون دختر رو نگه داشتن.
به نظر میاومد که اون دختر خلقش تنگ شده بود که به زور نگهش داشته بودن، اما الیوت هم تا الان از اینکه نادیده گرفته بودش، عصبانی بود.
«اوی، تو! چته، چرا وقتی یکی صدات میزنه بهش بیمحلی میکنی؟!»
«بیادبی من رو ببخشید. صداتون رو نشنیدم.»
دختر که جوری جواب داد انگار هیچ کار اشتباهی نکرده، لبههای دامنش رو گرفت و تعظیم کرد. به نظر میاومد که اون دختر تقریباً همسن پسرها باشه، اما نحوه صحبت کردن و نحوه تندگوییش با یه بزرگسال خوشاخلاق فرقی نداشت.
الیوت بدون هیچ دلیلی، از دیدن این دختر بچهی "بزرگسال" عصبانی شد، چون یه جورایی باعث شد که احساس حماقت کنه.
«تو، حتی با اینکه شاهزاده بهت گفت صبر کنی، "صداتون رو نشنیدم" تنها چیزیه که داری بگی!»
«درسته، درسته!»
«این بیاحترامیه که متوجه اعلیحضرت نشدی!»
پیروانش هم همگی شروع به سرزنش اون دختر کردن. در جواب، اون دختر زشت و ناخوشایند یه بار دیگه بهشون تعظیم کرد.
«از صمیم قلبم عذرخواهی میکنم. در حال حاضر یه چیزکیک گیلاس که محدودیت زمانی و دسترسی داره رو دارن پخش میکنن که باید فوراً اون رو بگیرم، پس هر جور اطلاعات نامربوط یا با اولویت پایین رو که حواسم رو از اون هدف منحرف میکرد، مسدود کردم.»
که، که اینطور…
اون دختر از چندتا کلمه استفاده کرده بود که درکش سخت بود، و تنها چیزی که الیوت واقعاً از توضیحاتش فهمید، "چیزکیک گیلاس" بود. خوب، این خوبه. اون نمیخواست اعتراف کنه که متوجه نشده اون دختر درباره چی صحبت کرده، به خاطر همین هم چارهای جز تغییر جهت مکالمه به سمت دیگهای نداشت.
«آم… خوب پس. تو توی ماجراجوییمون بهمون ملحق میشی. باید به خودت افتخار کنی.»
الیوت اعلامیهی متکبرانهای رو اعلام کرد. اون قرار بود اون دختر رو به ماجراجوییای ببره که معمولا فقط "نوکرهاش" میتونستن همراهش بشن. این دختر طبیعتاً باید قدردان حسن نیتش باشه.
با این حال اون دختر به نظر اصلا از این دعوت راضی نبود و قبولش نکرد.
«نه متشکرم. همونطور که قبلا گفتم من عجله دارم تا چیزکیک گیلاس تهیه کنم. برای درگیر شدن تو کارهای غیر مهم و غیر ضروری وقت ندارم. پس خداحافظ.»
کلماتی که ازش استفاده میکرد مودبانه بود، اما به نظر نمیاومد که اون اصلا برای طرف مقابل احترام قائل باشه.
الیوت از رفتار اون دختر متحیر شده بود و بعد از اینکه متوجه شد که این یه رویا نیست، از طرز حرف زدن متکبرانهش عصبانی شد و داد زد: «تو؟! من همین الان بهت افتخار بزرگی دادم که ازت دعوت کنم تا باهامون ماجراجویی کنی!»
«و لطفاً مراقب خودتون باشین. با این حال من مطلقاً هیچ علاقهای به هیچ ماجراجوییای ندارم و در عوض به جای رفتن با اعلیحضرت از لطفشون استفاده میکنم و لبهام رو تو شیرینی فرو میبرم، خب پس فعلا.»
«منظورت چیه...؟! اصلا چی داری میگی؟!»
دختر بدون توجه به اختلاف نظر الیوت راهش رو کشید و رفت. با وجود اینکه لحن و کلماتش مودبانه بود، برخورد و جوابش شاهزاده رو کاملا رد کرد. انقدر به طور سطحی مودب بود که از دهن یه بچه مصنوعی به نظر میاومد.
اون دیگه نتونست تحمل کنه.
الیوت اصلا برای شروع خیلی صبور نبود، اما به هیچ وجه نمیتونست این دختر رو تحمل کنه!
«ا… این دختر!»
کل خون الیوت به سرش هجوم آورد و قبل از اینکه بفهمه داره چیکار میکنه، یه سنگ رو به سمت دختری که بهش پشت کرده بود، پرتاب کرد.
این دختر!
ختر بعد از اینکه اون سنگ به پشت سرش برخورد کرد ایستاد.
«تو به شاهزاده بیاحترامی کردی! چی شد، حالا خوردی!»
صدای پر غرور شاهزاده با تشویق و چاپلوسی پیروانش آمیخته شد... در حالی که دختر بی صدا سنگی رو که از زمین برداشته بود، نوازش کرد.
برای این دختر، تا زمانی که سرش رو بالا نگیره و عذرخواهی درست حسابی نکنه، هیچی تموم نمیشه. الیوت با این فکر جلو رفت تا شونهش رو بگیره.
این!
اون دختر از صدای قدمهای الیوت استفاده کرد تا موقعیتش رو درک کنه، پس درست زمانی که الیوت به اندازه کافی نزدیک شد تا بتونه بهش دست بزنه، مشتش رو چرخوند، به صورتش زد و اون رو پرت کرد.
«عهوا...!»
«اعلیحضرت؟!»
چندتا از همراههاش برای کمک به الیوت هجوم آوردن. پسرهای دیگه راه اون دختر رو مسدود کردن و مراقب دختری بودن که تازه به شاهزاده حمله کرده بود.
«این دختر! ای وای...!»
سومین پسر ارل دستش رو دراز کرد تا بازوش رو بگیره. اما آخرسر به خاطر زیر پایی که بهش زد، رو زمین افتاد و غلت زد.
«چطور این کار رو کردی! اوخ...!»
پسر بزرگ مارکیز سعی کرد به دختره حمله کنه، اما اون دختر به طرف سینهش پرید و مشتش رو به فک بالاییش کوبید. اون قبل از اینکه تو خاک مچاله بشه، برای یه ثانیه تو هوا شناور موند.
«این دیگه چیه؟!»
«چقدر خطرناکه، چی!»
حتی اگه فرق فیزیکی بین جنسیتشون رو نادیده بگیریم... مهم نیست که چطور بهش نگاه کنین، این دختر هم سن و سال الیوت و بقیه بود، با این حال دستش زیادی سنگین بود.
«اوخ، اوخ، بس کن!»
به عنوان یه جایزه ویژه، آخرین بچهای که روی زمین افتاد، این هدیه رو دریافت کرد که بارها و بارها به طرز بیرحمانهای لگد میخورد تا اوضاع خاتمه پیدا کنه.
این دختر خطرناکه...
طبیعتاً الیوت و دوستهاش وقتی این دختر افراطی که تو کشتنشون درجه یک بود رو دیدن، حس کردن به یه جور هیولای ناشناخته برخورد کردن.
«لعنتی، این دختر رو له کن!»
الیوت که بالاخره بهش کمک کردن بلند بشه، در حالی که بینی دردناکش رو گرفته بود و اشک تو چشمهاش جمع شده بود، دستورش رو فریاد زد، و همه پسرهای زیردستش به یک باره به سمت دختر هجوم بردن… یا نبردن.
راستش رو بخواین، همه از قبل، بعد از اون حمله وحشیانه حالت دردناکی از خودشون نشون میدادن… دختری که یکم شدو بوکسینگ تمرین کرده بود، چند ضربه به این طرف و اون طرف تو هوای خالی پرتاب کرده و چهار، پنج پسر قبلا روی زمین دراز افتاده بودن.
بهترین کار توی همچین موقعیتی چیه؟
اون دختر به نظر همسن الیوت بود، اما بیشتر پسرهای دیگهی اینجا بزرگتر بودن. حتی با وجود اینکه همهشون به رشد رسیده بودن و تقریباً یه سر ازش بلندتر بودن... هیچ کدومشون برای خودشون بردی با لگد زدن و مشت زدن بهش نمیدیدن. به خاطر همین هم، پسر دوم ارلی که پشت الیوت ایستاده بود به همه دوستهاش فریاد زد: «اوی، همه کمک بگیرین! این دختر اعلیحضرت رو زده!»
«درسته!»
«که - که اینطور!»
این یه نقشه برای درخواست پشتیبانی بود که بقیه تو عجلهشون بهش فکر نکرده بودن. به نظر دست خیلی خوبی برای بازی بود.
با دیدن اون پرتوی امید، پسرهای اطراف دختر حرکت کردن تا این نقشه جدید رو طوری اجرا کنن که انگار تنها شانسشونه. و اینطور شد که همهشون به طرف محل برگزاری اصلی دویدن تا پدر و مادرشون رو با خودشون بیارن.
و به این ترتیب... الیوت و پسر دوم ارل تنهایی کنار پسرهای دیگهای ایستاده بودن که هنوز روی زمین پخش شده بودن و حرکت نمیکردن. اونجا ساکت شده بود، تنها صدایی که صدای نفس شوکهشدهی پسر ارل بود و صدای ترک خوردن بندهای انگشت اون دختر وقتی که داشت به سمتشون میاومد، شنیده میشد.
«خیلی اعتماد به نفس داری... که عمداً افراد اینجا رو کمتر کردی، مگه نه؟»
«عه؟ هاه؟ اوی، هی... آ...؟!»
♠
ناخواسته همه پسرهایی که آسیب ندیده بودن فرار کردن تا کمک بگیرن و فقط با سه پسر بزرگتر برگشتن… و متوجه شدن که دختر بعد از زدن ضربه تمومکنندهش، داشت صحنه حمله رو ترک میکرد.
«مم...!»
دختر با دیدن نیروهای کمکی، زبونش رو براشون بیرون آورد.
«این، این دختره...؟!»
وضعیت فاجعهباری پیش روشون قرار گرفت... و پسرهای بزرگتر با دیدن الیوت، که مخصوص باید ازش محافظت میشد، خرد و خاکشیر شده بود، بیشتر احساس گریه کردن تا خشم.
واقعیت اینه که این پسرها همه دور هم جمع شده بودن تا به عنوان محافظ عمل کنن، و همهشون با شاهزاده مهمشون توسط یه دختر تک و تنها کتک خورده و کبود شده بودن.
به عنوان بهانه، این واقعیت که این پسرهای بزرگ در زمان وقوع این اتفاق اونجا نبودن، احتمالا اونها رو تو دردسر بیشتری قرار میداد…
پس یه پسر به دوستهای اطرافش دستور داد: «لعنتی، برین اون دختر رو کتک بزنین!»
«اما استیو، زدن یه دختر بچه…»
رهبر پسرها سر یکی از دوستهاش که مردد بود و همچنان حرفهای شیرین میزد، داد کشید و گفت: «به نظر شما ما مجبور نمیشیم به خاطر اینکه اعلیحضرت به این حال و روز افتاده جوابگو باشیم؟! چه دختر باشه و چه نباشه، اگه این دختر رو نزنیم و وادار به عذرخواهی نکنیم، به نظرت اعلیحضرت چقدر عصبانی میشه…!»
این پسر بالغترین فرد تو گروه پسرها بود.
اون بزرگسالی بود که فهمیده بود الان تو چه موقعیت ضعیفی قرار گرفته.
با این حال، مشکل واقعی اینه که اون یه پسر ده سالهس.
و اینطور بود که، اون به اندازه کافی بالغ نبود که بدونه باید در حالی که سعی میکنه دوستهاش رو متقاعد کنه هشدار هم بهشون بده که مراقب اطرافشون باشن.
«خب؟ متوجه شدی؟!»
«استیو!»
«چی؟»
«پشتت!»
«هاه...؟»
وقتی اون پسر به پشت سرش نگاه کرد، اون تصویری که تو چشمهاش منعکس شد، شکل دختر یه بچه بود که با حمل یه چوب بلند و باریک تو دستهاش، دزدکی به سمتش رفته بود.
«کار گروسونور تموم شد!»
«او...ا!»
دختر از یه جایی چوب گرفته بود و بیدرنگ شروع به استفاده ازش برای کتک زدن پسر بزرگتر کرده بود. اون دو پسر بزرگتر باقیمونده سعی کردن اون رو متوقف کنن، اما اونها هم فقط کتک خوردن و روی زمین پراکنده شدن. پشتیبانی که آوردنشون با دردسرهای زیادی همراه بود به طور کامل نابود شد.
نه داشتن تعداد بیشتر براشون فایدهای داشت و نه آوردن پسرهای بزرگتر برای کمکشون. فقط یه دختر کوچیک بود که با دهها پسر بزرگتر از خودش روبهرو بود. با این حال هیچ کدومشون نتونستن خودشون رو مقابلش تصور کنن.
«چیکار کنیم؟ چیکار میتونیم بکنیم؟!»
در حالی که اون پسرها به کسایی که آسیبهای جزئی داشتن کمک میکردن، نفهمیدن که چه کاری باید بکنن. اگرچه شاهزاده باید خودش رو با چندتا بچه هیجانانگیز و دلسوز احاطه میکرد، عدم قضاوتشون توی این موقعیت مشخص شد و اونها به یه توده بی فایده تبدیل شدن.
با این حال، اونها الان حتی در حین صحبت کردنشون اون دختر رو زیر نظر داشتن، به خاطر همین هم میشد گفت که اونها در طول این مصیبت رشد کردن.
الیوت که با کمک همراههای بزرگش از بیهوشی در اومد، داشت لبهاش رو میجوید که ببینه اوضاع چطوره.
«چرا یه نفر…»
با دیدن وضعیت الانی که برای پیروانش خیلی از کنترل خارج شده… یه دفعه به الیوت وحی شد.
«اوهوی، همه سنگ بندازین طرفش!»
دهها سنگ در حالی که دشمنشون فقط یه دختر کوچیکه به سمتش پرتاب شد.
اما اون پسرها توی یه منطقه خلوت بودن و عقلشون مدتها بود که از سرشون در رفته بود.
اینطور شد که به دستور الیوت، پسرها شروع به جمعآوری سنگهایی کردن که روی زمین اطرافشون افتاده بود و پرتابشون کردن.
«!»
همونطور که انتظار میرفت حتی این دختر هم نمیتونست در برابر سنگسار شدن کار زیادی انجام بده، به خاطر همین هم برای فاصله گرفتن از اونجا عقبنشینی کرد. این منظره ساده الیوت رو هیجانزده کرد و باعث شد تا برای با شتاب به جلو حرکت کردن ترغیب بشه.
«هی، بیاین بریم!»
«ما میتونیم پیروز بشیم!»
این یه پیروزی شرمآوره حتی اگه با این اختلاف قدرت برنده بشن، اما درست مقابل این بچهها که نفهم بودن… اون دختر بالاخره دوید.
«هورا!»
«حالا بیاین تعقیبش کنیم و مجبورش کنیم سرش رو به شاهزاده خم کنه!»
پسرها با تصور اینکه طرف مقابلشون روحیهی جنگندگیش رو از دست داده، تنها کاری که باید انجام میدادن این بود که راه فرارش رو قطع کنن و اون رو مجبور به تسلیم کنن. و اینطور شد که پسرها سنگ به دست شروع به دویدن به سمتی کردن که اون دختر دویده بود… و تازه متوجه شدن که دختر از یه درخت بالا رفته.
پرتاب سنگ به بالا سخته و هر چقدر هم که اونها سنگها رو پرتاب کنن، هیچ کدومشون به دختره نمیرسه.
اونها قرار بود تعقیبش کنن، اما الان توی موقعیتی سوق داده شده بودن که کارهای نصفه نیمه جواب نمیداد…
الیوت و بقیهی پسرها کنار پایهی درخت جمع شدن و به بالا نگاه کردن. اون دختر به وضوح مشخص بود که از شاخهی خودش یک ضد حمله رو ترتیب داده و لبخند زیبای روی صورتش باعث شد چهرهشون ناراضی بشه.
پسرها برای اقدامات متقابل با هم صحبت کردن.
«چیکار کنیم؟ سنگها بهش نمیرسن.»
«اگه منتظرش باشیم، نمیدونیم چند وقت دیگه پایین میاد.»
اتفاق نظر مشترک بین پسرها این بود که یه محاصرهی خوب از آب در نمیاومد... که یهو صدای کوبیدن از بالای سرشون بلند شد.
«هاه؟»
وقتی به بالا نگاه کردن، متوجه شدن که دختره الان از شاخه ضخیمی که روش بود آویزون شده بود و به چند شاخه جمع شده زیرش لگد میزد.
پسرها وقت نداشتن فکر کنن که چیکار داره میکنه تا اینکه یه شاخه نازک درست وسط گروهشون سقوط کرد و بعدش تعداد زیادی زنبور از کندوی بزرگی که مال همون شاخه و به قطر ۲۰ سانتیمتر بود شروع به حمله کردن.
«اوا...!»
«کمک!»
تو دید زنبورها، افرادی که اطراف لونهشون جمع شده بودن به نظر همون جنایتکارانی بودن که خونهشون رو خراب کردن... پس به جای دختری که بالای سرشون بود، این الیوت و پیروانش بودن که زنبورها بهشون حمله کردن.
در حالت عصبانیت، زنبورها به طور تصادفی پسربچهها رو تعقیب کردن. خود پسرها هم سعی کردن فرار کنن و همه به یه جهت میرفتن، اما تو هرج و مرج کسایی بودن که بدشانسی آوردن و نیششون زدن و از درد فریاد کشیدن. این همون تصویر جهنم بود.
الیوت موفق شد از صحنه فرار کنه و تو ساحل برکه پناه گرفت. اوضاع به سرعت در حال تغییر بود، اون نمیدونست الان کجاست و چه اتفاقی قراره بیفته.
«من- من فکر کردم قراره میمیرم...»
دیگه توان ایستادن نداشت... که یه سایهای از پشت سرش بلند شد.
«هاه؟»
وقتی الیوت خسته، آروم صورتش رو بلند کرد… درست روبهروش، همون دختری بود که باید بالای اون درخت میبود. اون دختر در حال حاضر یکی از پاهاش رو محکم نگه داشته بود.
«عه؟ عهوا...!»
الیوت بعد از لگد زدن از اونجا دور شد، اما وقتی که سعی کرد خودش رو بلند کنه، دوباره به پشتش لگد زد. اون دوباره روی زمین غلتید و چهار دست و پا فرود اومد، اما پشتش یه بار دیگه لگد خورد و سرش رو مستقیماً داخل حوض فرو برد.
«یینف ککمک ککنن...!»
یه نفر کمک کنه! این همون چیزی بود که الیوت اگه تو حبابها و آب گلآلودی که داشت قورت میداد گم نمیشد، فریاد میزد.
تو آب سبز نمیشد تشخیص داد که سرش به سمت بالا یا پایینه. همونطور که اون به شدت تلاش میکرد، آب به دهن و بینیش میریخت. هر بار که سعی میکرد نفسش رو بیرون بیاره، آب به جاش وارد میشد، به خاطر همین هم الیوت همچنان به مبارزه بیثمر با آبی که گلوش رو پر کرده بود ادامه میداد و نمیتونست چیزی بگه.
من دیگه کارم تمومه…
تو همون لحظه که اون همچین فکر میکرد...
همون لحظهای که الیوت مرگش رو تو راه دید، سرش بالاخره از آب بیرون پرید.
«فواه...؟!»
منظره دود سبز مهآلود یه دفعه از بین رفت و چشمهاش در معرض آفتاب درخشان بالای سرش قرار گرفت. در حالی که فکر میکرد تموم کاری که الان انجام میداده غرق شدنه، این یه معجزه پوچ بود که سر الیوت از سطح آب بالا اومده.
*سرفه* *سرفه*
«ی- یه نفر!»
از اونجایی که سرش بالاخره از آب خارج شده بود، الیوت تونست با هوایی که به شدت بهش نیاز داشت نفس بکشه. طوری نفس کشید که انگار این آخرین باریه که دوباره طعم هوای تازه رو میچشه و سعی کرد بین تف کردن آب برکهای که بلعیده بود کمک بخواد.️
تا اونجایی که میتونست دست و پا میزد و دید که ساحل چقدر ازش دوره. احتمالا در حالی که به شدت دست و پنجه نرم میکرد تا این حد خودش رو به بیرون هل داده، یا حداقل تو نگاهش، دختری که لبه برکه ایستاده بود، به نظر میاومد که خیلی دوره.
الیوت به تکون دادن اندامهاش ادامه داد و یه جوری خودش رو به خشکی نزدیک کرد. آستینهای ژاکت و لباسهای معمولیش تو آب به هم چسبیده بود، به خاطر همین حرکت دادن دستهاش خیلی براش سخت بود.
اما درست زمانی که بالاخره به سمت رسیدن به ساحل داشت پیشرفت میکرد...
*تق*
الیوت فقط برای یه لحظه تونست اون رو ببینه. اما تو همون زمان که فهمید یه چیزی بهش برخورد کرده، پیشونیش داغ شد.
«عه؟ چی؟»
الیوت نمیتونست بفهمه چه اتفاقی افتاده.
اما همچنان که به زور راهش رو به سمت ساحل میکشید، جواب سوالش تو چند ثانیه خودش رو بهش نشون داد.
بلافاصله بعد از اینکه اون دختر ایستاده تو ساحل، دستش رو حرکت داد، سنگریزهی دیگهای به سر الیوت برخورد کرد. در حالی که الیوت تلاش میکرد به خشکی برسه، به نظر میاومد که دختر مصمم بود با پرتاب سنگ به سمتش راهش رو مسدود کنه.
«ع... عهوا...؟!»
اگه الیوت مرکز برکه میموند، بهش دسترسی پیدا میکرد، اما اگه به تلاشش برای رسیدن به خشکی ادامه میداد، به سمتش سنگ پرت میکرد. دقت پرتابش هم عالی بود، به خاطر همین هم اگه میخواست قطعاً به الیوت ضربه میزد.
«ای ای ای ای...!»
ناامیدکننده بود. اون نمیتونست تسلیم بشه و تو برکه بمونه. حوض انقدر کم عمق نبود که یه الیوت شش ساله بتونه به تهش برسه.
در طول مدتی که الیوت ناامیدانه سعی میکرد شناور بمونه و فکر میکرد قراره غرق بشه، همه پیروانش دور اون دختری که تو ساحل ایستاده بود، جمع شده بودن. به نظر میاومد که همهشون از طرف الیوت بهش التماس میکردن، اما اون دختر بهشون توجهی نمیکرد. اون فقط با چندتا سنگ کوچیک که تو کف دستش بود در حالی که بیصدا به الیوت خیره شده بود، بازی میکرد.
الیوت، گروهی از افراد بزرگسال رو تماشا کرد که با عجله به سمت بچههای جمع شده میاومدن و آروم از هوش رفت.
♠
اطراف حوض صحنه حادثه وحشتناکی شده بود که فریادهای دردناکی فضا رو پر کرده بود.
در حالی که خدمتکارها از پسرهای مجروح مراقبت میکردن، چندتا از خدمتکارهای دیگه برای نجات شاهزاده غرق شده به داخل حوض پریدن. به نظر نمیاومد کسی به طور جدی آسیب دیده باشه، اما همهشون به مراقبت و پیگیری پزشکی نیاز داشتن. به همین دلیل، پزشک دربار سلطنتی فقط برای اطمینان فراخونده شد.
پادشاه و ملکه بعد از اینکه گزارش ناگهانی رو دریافت کردن، به محل حادثه رسیدن و از جزئیاتی که مستقیماً از میدان جنگ به گوش میرسید، مطلع شدن.
«و اینطور شد که، تنها فرد آروم اون دسته، به باور بقیه دختر دوک فرگاسون، ریچل بود، ولی اون بدتر از اون چیزیه که ما فکرش رو میکردیم...»
اگرچه این حادثه فقط شامل بچههایی بود که مغزشون به طور کامل اوضاع رو قضاوت نمیکرد، اما باز هم سخته باور کنیم که دوازدهتا پسر فقط به دلیل چندتا حرف بیادبانه علیه یه دختر نجیبزادهی تنها شورش کنن… و بعدش شخص شاهزاده و اطرافیانش رو که قرار بود ازشون محافظت بشه کاملا نابود کنه.
این تو سطحی نبود که بشه اسمش رو شکست آموزشی گذاشت. گروه الیوت و دختر هم همینطور. فهمیدن اینکه با این بچهها چیکار باید کرد، شاه رو به سردرد بدی انداخت.
دوک فرگاسون کنار حوض بود، صورتش به رنگ آبی در اومده بود و دخترش رو که تو مرکز همهی اینها قرار داشت، تو آغوشش گرفته بود. هر چقدر هم کسی سعی کرد اون رو متقاعد کنه، اون از پرتاب سنگ به سمت الیوت دست بر نمیداشت، پس پدرش مجبور شد اون رو به زور تو دستهاش بگیره تا نتونه بیشتر از این سنگ پرتاب کنه.
اون یه دختر کوچولوی بامزه که شبیه یه عروسک بیتفاوت بود، و با وجود اینکه شبیه عروسکی تو آغوش پدرش نگه داشته شده بود، خشم و نیت قاتلگونهای تو اون چشمهاش وجود داشت که حتی پادشاه رو به لرزه در میآورد.
تو تموم مدتی که دوک عذرخواهی و بهونههاش رو بیان میکرد، پادشاه به صورت آروم دختر کوچولویی که تو بغل دوک بود نگاه میکرد.
«پس تو ریچل هستی؟ میتونم باهات صحبت کنم؟»
وقتی اسمش رو شنید، دختر بزرگ خونه فرگاسون سرش رو به طرفش کج کرد.
«اعلیحضرت، این صحبت طولانیایه؟»
«هاه؟ منظورت چیه؟»
در حالی که شاه تا حد امکان آروم صحبت میکرد، دختر شش ساله دوک کاملا جدی باهاش صحبت کرد و گفت: «از اونجایی که توزیع چیزکیک گیلاس به زودی تموم میشه، مشکلی نیست بعد از اینکه حداقل یه کیک گرفتم به این صحبت ادامه بدیم؟»
به دستور پادشاه، یه خدمتکار به محل برگزاری مراسم دوید تا تیکهای از کیک رو بیاره.
طبیعتاً پادشاه از این پیشرفت حیرتزده شده بود، پس ملکه که کنارش ایستاده بود، گفت: «اعلیحضرت.»
«چیه؟»
«این کار بزرگی برای ریچله.»
«خب… نمیتونم این حرفت رو انکار کنم…»
شاه با خودش فکر کرد: به جاش، حتی یه مرد سخاوتمند هم باید اعتراف کنه که ریچل روی موضوع اشتباهی تمرکز کرده.
ملکه یه دفعه اعلام کرد: «من یه تصمیم گرفتم. ریچل عروس الیوت میشه.» که انگار یه ایدهی درخشان یهو به ذهنش خطور کرده...
اما تو اون شرایط چطور همچین ایدهای شکل گرفت؟ حتی پادشاه هم با دیدن این دختر کوچولو نتونست رشته افکار همسرش رو درک کنه.
و اینطور شد که پادشاه ناخواسته جواب داد: «جدی میگی...؟»
«من خیلی جدی هستم. اون تونست همه این کارا رو انجام بده، و حالا اینجاست و با آرامش و به صورت عینی همه چیزایی رو که اتفاق افتاده توضیح میده. انجام این کار برای هر کسی آسون نیست.»
«فکر میکنم حق با توئه… اما فقط به خاطر بچه بودنشون نیست که نمیدونستن چیکار میکنن؟»
با این سوال، ملکه از ریچل پرسید: «ریچل. وقتی الیوت رو مجروح کردی به چی فکر میکردی؟»
«وقتی من، من داشتم مجازات اعدامش رو اجرا میکردم؟ قبل از تموم شدن چیزکیک گیلاس میخواستم گردنش رو بزنم.»
«اعلیحضرت، نظرتون چیه؟ حتی با وجود اینکه ممکنه اون رو به زندون بندازین، اون همچنان با آرامش کارش رو توضیح میده!»
«بیشتر از این، نگران این چیزکیک گیلاسی هستم که به نظر میاد ریچل خیلی بهش وسواس داره.»
♠
الیوت طوری بیدار شد که انگار فقط چرت زده بود و هیچ خاطرهای از مهمونی باغ نداشت.
به طور دقیق، یادش میاد که تو مهمونی باغ اتفاقی افتاده، اما اون خاطرات تصادفی و تیکه تیکه بودن، جوری که انگار اون همه چیز رو تو خواب دیده.
این برای ملکه خیلی خوب بود، چون ریچل رو به جای جنایتکاری که نزدیک بود الیوت رو بکشه، به عنوان عروس آیندهش بهش معرفی کرد. اگرچه الیوت از این تصمیم ناگهانی جا خورد، اما فکر میکرد که این موضوع اهمیتی نداره چون بیشتر از یه دهه طول میکشید تا ازدواج کنه.
«به همین دلیل، از اونجایی که الیوت هم باهاش موافقت کرده، میتونی دخترت رو بفرستی.»
«حرفای مسخره نزنین!»
دوک بعد از اینکه همه اتفاقها جمع شد، اعتراض قاطعانهای کرد، اما نمیتونست در برابر تصمیم پادشاه و ملکه مقاومت کنه. ناگفته نمونه دخترش همین الان به شاهزاده حمله کرده بود... اگه تبرئهش میکردن، خونواده دوک مخالفتی نمیتونست بکنه.
«مشکلی که پیش نمیاد، مگه نه؟ مگه زمانش نرسیده که برای ریچل همسر پیدا کنین؟»
«بله فکر میکنم همینطوره... اما مطمئنین که با این موضوع مشکلی ندارین؟»
«منظورتون چیه؟»
دوک در حالی که صورتش رو با دستمال پاک میکرد، آهی کشید.
«مطمئنین دختری رو که این توانایی رو داشته باشه به عنوان عروس تو خونوادهتون قبول کنین؟»
«…»
حالا که بهش اشاره کرد... نه نه، پادشاه سرش رو تکون داد و افکار تازه ظهورش رو بیرون انداخت.
«خ- خب… خب، من مطمئنم که همچین حادثهای دیگه هرگز اتفاق نمیفته. هوم.»
«امیدوارم…»
ده سال دیگه میگذره تا اون دوتا بچه حادثه خیلی بزرگتری ایجاد کنن.
۱. فقط میخواستم به این نکته اشاره کنم که الیوت تو بچگیش هم برای خطاب ریچل از "کیساما" استفاده میکنه. پس اون همیشه بد دهن و بیادب بوده.
کتابهای تصادفی

