زندگی در زندان برای یه زن شرور سادهست
قسمت: 44
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت ۴۴: پادشاه محکوم میکنه.
کاخ سلطنتی بالاخره شاهد بازگشت پادشاه و ملکهشون بود.
کالسکه به آرومی از کنار صفی که از نگهبانهای سلطنتی تشکیل شده بود عبور کرد و مقامات نظامی و غیر نظامی بعد از غیبت طولانی مدتشون از کاخ بیرون ریختن تا بهشون خوشامد بگن.
«هاهاها، واقعاً که چه استقبال گرمی.»
شور و شوق درباریها برای برگشتن اربابشون صداهایی از هلهلههای شادیآور به همراه داشت و باعث شد پادشاه حالت رسمیش رو کنار بذاره. حتی اگه همچین استقبالی خلاف عرف بود، اما مطمئناً باعث میشد هر کسی احساس محبوبیت کنه.
ملکه هم داشت لبخند میزد.
«مدت زیادیه که غایب بودیم. احتمالا کاملا متوجه شدن که وجود اعلیحضرت چقدر باارزشه.»
«اما یه هفته که بگذره، مطمئنم دوباره میگن من چقدر ظالمم.»
«خب، در این صورت اعلیحضرت، من باید به وفاداری نگهباناتون بی اعتماد بشم.»
«هاهاهاهاهاها...»
از پنجره کالسکهای که آروم حرکت میکرد، میشد کارمند و افسرهای نظامی زیادی رو دید که یکی بعد از دیگری برای ملاقات با کالسکه شاه به سمت جلو میدون. و درباریهای ردیفشده امتداد جاده واقعاً از ته دل خوشحال به نظر میاومدن.
در واقع اونها زیادی و بیش از حد خوشحال به نظر میرسیدن.
«ملکهی من... یه چیز عجیبی تو همهشون نیست؟»
«من هم همین الان داشتم به همین فکر میکردم...»
مردمی که برای استقبال ازشون دویده بودن، با حالت بیش از حد پرانرژیای دستهاشون رو تو هوا تکون میدادن... به جای اینکه از یه سفر کاری برگردن، بیشتر شبیه این بود که از شاه و ملکه بعد از یه لشکرکشی موفقیتآمیز با یه رژه استقبال میکردن... نه، بیشتر شبیه این بود که اون مردم به شدت به نیروهای کمکی نیاز داشتن و شاه و ملکه توی یه محاصره سخت به کمکشون رسیده بودن...
«شاید… دردسرهای الیوت باعثش شده…»
«بیاین به اتاقمون بریم خودمون رو جمع و جور کنیم، بعدش میتونیم همه چی رو تأیید کنیم.»
اینطور شد که، با احساسات متفاوتی که تو دلشون میچرخید، صفوف پادشاه و ملکه از بین استقبال مشتاقانه مردم رد شدن.
♠
چهرهی شاهزاده الیوت که خبر برگشتن پدر و مادرش رو از یه خدمتکار شنید، سختتر شد.
«پس بالاخره پدر و مادر برگشتن… هی! از اونجایی که اوضاع به اینجا رسیده، کاری جز اینکه از بیعدالتیهای ریچل با تموم وجودم شکایت کنم نمیتونم انجام بدم!»
دیشب دختر شرور نجیبزاده چنان فجیع بود که به عنوان یه مرد، الیوت مجبور شد اون رو ترور کنه.
«بعد از یه ساعت، احتمالا بلافاصله تو سالن کوچیک یه جلسه میگیرن تا در مورد لغو نامزدی قبلی حکم اجرا کنن.»
«هومم. منم فوراً اونجا میرم.»
«بله... میخواین من ویلچرتون رو جلو ببرم؟»
«بله، لطفاً!»
و به این ترتیب، خدمتکار ویلچر الیوت رو از دفتر کارش بیرون برد.
وقتی سوفیا بهش خبر داد که پادشاه، ملکه و والدینش برگشتن، ریچل هوایی که تو دهنش گرفته بود رو کمی بیرون داد.
«که اینطور… ای کاش یکم یواشتر میاومدن.»
کلمه "آزاردهنده" به وضوح روی صورت ریچل نوشته شده بود.
«فکر نمیکنم یه محاکمه غیابی براتون خیلی خوب باشه.»
«درسته… حدس میزنم چاره دیگهای ندارم.»
ریچل فعلا لباسهای راحتیش رو به لباس پیادهروی تغییر داد.
«قبل از اینکه به اونجا بریم، هنوز لباسهاتون خیلی غیررسمی نیست...؟»
وقتی که سوفیا سعی کرد به تشریفاتی نبودن لباسش اشاره کنه، ریچل از بینیش صدای خرخر در آورد و گفت: «من تموم این مدت تو زندون محبوس بودم، به خاطر همینم عجیبه که یه دفعه با لباس رسمی جلوشون ظاهر بشم. و این جور لباسها به اندازه کافی جهت احوالپرسی خوب هستن.»
«و دلیل واقعیش چیه؟»
«اگه لباس رسمی بپوشم، نمیتونم تا وقتی که میان من رو ببرن دوباره بخوابم.»
ریچل همون طور که داشت این رو میگفت، نصف راه زیر پتوش بود.
♠
سالن کوچیک مکانی بود که برای گفتگوهای غیر رسمی یا ملاقاتهای مودبانه مورد استفاده قرار میگرفت، و دقیقاً تو همین اتاق بود همین جایی که الان همه جمع شده بودن، الیوت سه ماه پیش نامزدیش رو لغو کرده بود.
به غیر از پادشاه و ملکه - ریچل، الیوت و مارگارت هم اینجا جمع شده بودن. بقیه که شامل نخستوزیر، دوک بزرگ و بقیهی افراد مهم سطح کابینه مثل فرمانده شوالیه و وزیر ارشد هم اونجا بودن. دوک فرگاسون و همسرش هم اومده بودن.
اما فقط همین تعداد افراد اونجا بودن.
«فقط همین...؟»
انتظارات الیوت وقتی دید که تعداد کمی افراد اینجا وجود دارن، به باد رفت.
مارگارت ساکت موند.
ریچل با دیدن چهره پادشاه و هر فردی که اینجا جمع شده بود، حدس زد که اوضاع قراره چطور پیش بره.
«هوم، ما یه محاکمه غیر رسمی خواهیم داشت.»
پادشاه در واکنش به حرفهاش سرش رو تکون داد.
«و حالا...»
پادشاه روی صندلی پادشاهیش نشست و به صورت همه کسایی که اینجا جمع شده بودن، نگاه کرد.
«ما امروز اینجا جمع شدیم تا به همهی سردرگمیهای ناشی از لغو نامزدی الیوت تو اون مهمونی چند ماه پیش پایان بدیم.»
همهی حضار به اتفاق آرا تاییدشون رو اعلام کردن. مخصوصاً دوک بزرگ یه نفس راحتی کشید.
الیوت انگار منتظر همین لحظه بود، از بین بقیه طوری رد شد انگار یه شعلهای بود که روشن شده بود.
«پس پدر، اجازه بدین توضیح بدم چرا نامزدیم لغو شد...»
«آه، مهم نیست.»
بلافاصله یه پتوی خیس روی اون شعله انداخته شد.
«هاه...؟ چرا؟»
پادشاه چونهش رو کف دستش گذاشت و جوابش رو کمی واضحتر به پسرش گفت: «گفتم، من به همچین چیزی اهمیت نمیدم.»
«اهمیت نمیدین… عه؟ حتی اگرم بگین براتون مهم نیست... مگه ما رو جمع نکردین تا در موردش صحبت کنیم؟»
«چیزی برای صحبت کردن درموردش وجود نداره. من قبلا همه حقایق این پرونده رو تأیید کردم.»
گوشههای لب پادشاه همینطور که به پسرش به پایین نگاه میکرد، بالا رفت.
«فکر میکنی ما برای لذت بردن از چشمههای آب گرم رفتیم اونجا؟»
البته که این کار رو کردن.
«حتی زمانی که از چشمههای آب گرم برای کمک به درمان معدهم استفاده میکردم، در حال جمعآوری و تجزیه و تحلیل اطلاعات هم بودم.»
منظورش اینه که زیردستهاش این کارو میکردن.
«پس در مورد اینکه چرا همهمون اینجا جمع شدیم...»
پادشاه پاهاش رو حرکت داد، نحوه نشستنش رو دوباره تنظیم کرد و گفت: «دلیلش اینه که من میتونم تصمیمم رو در مورد آینده میراث پادشاهی اعلام کنم.»
الیوت که برای یه لحظه جا خورد، مات و مبهوت مونده بود.
«ل، لطفاً صبر کنین، پدر! با اینکه گفتین که شرایط لغو نامزدیم براتون مهم نیست…؟!»
«بهطور دقیق، باید بگم این نتیجه سه ماه گذشتهس؟»
پادشاه مستقیماً به چشمهای الیوت خیره شد.
«در واقع، بعد از دو هفتهی اول، من تحقیقاتم رو در مورد مسخرهبازی تو و دوستات کامل کرده بودم. از همه سوال پرسیدم و همه داستانهاشون با هم مطابقت داشت. هیچ مدرکی وجود نداره که خانم ریچل کسی رو اذیت کرده باشه. پس، بدون هیچ دلیل محکمی که این رو ثابت کنه، نامزدیت رو به هم زدی و هر کاری که بعدش انجام دادی کاملا غیر قابل توجیه و ناعادلانهس.»
«این حرفا…! این اشتباهه، چون…!»
«خب، پس گوش کن! بعد از اینکه شواهدمون رو جمعآوری کردیم، دوک فرگاسون به من تو چشمههای آب گرم ملحق شد و ما درمورد اقدامات متقابل با هم صحبت کردیم. و اینطور شد درست زمانی که در حال بررسی این موضوع بودیم به این نتیجه رسیدیم که چطور میتونیم برای این موضوع بدون اینکه مشکل جدیای ایجاد کنیم کاری کنیم که به بهترین نحو تموم بشه… و متوجه شدیم که این کار ضرر زیادی بهمون نمیزنه.»
خدمتکارها چند کوه از اسناد رو که همراهشون تو کالسکهی شاه بود، مقابل چشمهاشون روی زمین گذاشتن.
«الیوت. کوه اسناد سمت چپت، تموم گزارشهاییه که از مقامات دولتی و اعضای کابینه دریافت کردم، که در مورد وضعیت هر بخش بهم میگفتن. کوه سمت راستت از افراد منه که پشت صحنه کار میکنن و تموم اطلاعاتی رو که برام جمعآوری کرده بودن گزارش دادن. و در مورد اون کوه وسطی که تقریباً دو برابر بقیهی کوههاس، همه گزارشهایی هستن که خانم ریچل خودش تهیه کرد و برای پدرش فرستاد و با استفاده از یکی از زیردستهاش از وضعیت فعلیش گزارش داد. اگرچه من و دوک تو شهر خیلی دوری بودیم، این گزارشها انقدر خوب بود که احساس میکردیم همه چی رو میدونیم، چون اونجا بودیم و شاهد همهی این قضایا بودیم.»
نگاه شدید پادشاه یه بار دیگه روی الیوت متمرکز شد.
«خب، گزارشهای تو کجاس؟»
«…!»
الیوت هیچ جوابی به سوال پادشاه نداشت که بگه.
«معمولا قمواقعی که من از قلعه دورم، هر جور سؤالی رو که داری به ادارات دولتی میفرستی تا با تأیید هر مسئلهی کوچیکی هر روز وقتت رو تلف نکنی. با این حال… این کاری که کردی مثل لغو نامزدیت و تغییر ملکه آیندهی این کشور، فکر نمیکنی که این حادثهی بزرگیه که از اختیارت خارجه؟ اصلا به این فکر نکردی که تصمیمت رو به من اطلاع بدی یا حتی دلیلت رو برام توضیح بدی؟»
«م، من…»
الیوت گلوش رو صاف کرد و بعدش قبل از اینکه جوابی رو به زور از دهنش بیرون بیاره، کمی فکر کرد و گفت: «من قرار بود همه این کارها رو یه دفعه بعداً انجام بدم...»
«جوری صحبت نکن انگار بچهای که همه چی رو به تعویق انداختی.»
پادشاه یه سند رو که خدمتکار چهارم تو سینی براش آورده بود، برداشت.
«این خلاصهایه که از تموم این گزارشهای دیگه نتیجهگیری میکنه و تموم کارهایی که تو و زیردستات انجام دادی و پیامد اقداماتت رو با جزئیات بیان میکنه. تعدادشون خیلی زیاده، میدونی چقدر سخت بود این همه رو توی یه سند جا بدم؟»
منظورش اینه که جا دادنشون برای زیردستهاش سخت بود.
«با خوندن این سند، برام درک اینکه چطور گذاشتی امور مهم دولتی به فنا بره، آسون میشه. تو تموم وقتت رو صرف پیدا کردن راههای جدید برای اذیت کردن خانم ریچل کردی، از منابع ارزشمند برای این نقشههای بیمعنا استفاده کردی، و بعدش همیشه از چندتا ضدحملهی خانم ریچل آسیب دیدی، به خاطر همینم بدون هیچ دلیلی از وظایفت غفلت کردی. و بعدش سرخود رفتی و بارها و بارها این کار رو انجام دادی.»
«چون ریچل…!»
«خانم ریچل هم تقریباً همیشه در همون زمان دقیق به کارات واکنش نشون میداد. حتی وقتی که تنهایی برنامهریزی میکردی، اون بعد از دادن چندتا دستور کارش تموم میشد و بقیهی وقتش رو صرف خوندن یا چرت زدن یا انجام دادن بقیه کارای سرگرم کنندهش کرد… من خیلی حسودی میکنم… اما تو حتی نتونستی به زور شکستش بدی.»
همونطور که انتظار میرفت، به نظر میاد که پادشاه متوجه نشده ریچل وقتش رو صرف نوشتن رمانهای عشقی پسرونه درمورد الیوت کرده.
«به تموم دردسرهایی که برای کاخ سلطنتی ایجاد کردی فکر کن، فقط به خاطر اینکه چقدر درگیر ریچل بودی. بعد از اینکه نامزدیت رو لغو کردی، اصلا به چیز دیگهای جز اینکه ریچل رو وادار به تسلیم شدن کنی فکر کردی؟»
نگاه پادشاه که به نگاه الیوت خیره شده بود، شدیدتر شد.
«تو توانایی درک سیاست ملی رو نداری و نمیتونی درک کنی که چه چیزی باید برات اولویت داشته باشه. گزارشهای هر بخش واضحه. اصلا تا حالا فکر کردی که آشفتگیت چقدر برای کاخ سلطنتی کار تراشیده؟ اگه بگم که درباریها به این دلیل اعتمادشون رو به اشراف از دست دادن اغراق نکردم.»
شاه صفحات گزارشی رو که تو دست داشت ورق زد.
«یه شب بود که کل قلعه رو با سروصدایی که ایجاد میکردی بیدار نگه داشتی، و با ضدحملهای که گرفتی، کل ماجرا باعث آشفتگی بزرگی شد که کارکنای نظافتی مجبور شدن اون رو جمعوجور کنن. علاوه بر این، تو جریان اون حادثه با خانم ایوانز جراحات و آسیبهای زیادی به تجهیزات وارد کردی و بعدش بسیج اجباری شوالیهها بدون اجازه باعث ایجاد مشکلات اساسی تو برنامه شیفتشون شد. و خیلی دورتر از خونهی دوک فرگاسون، بازم اعتراضات شدید زیادی به دلیل کارات از خونههایی که مخالف خونوادهی دوک هستن گرفتی... وقتی هنوز حتی یه سیاست واحد رو تصویب نکردی چطور همهی اعضای اشرافزاده رو به دشمن خودت تبدیل کردی؟»
به این خاطر این اتفاق افتاد چون اون سعی کرد یه نمایش رقص برهنه رو متوقف کنه.
«راستش فکر نمیکردم اینقدر بیکفایت باشی… میخواستم ریچل کمبودهای تو رو جبران کنه، اما به جای اینکه ازش کمک بخوای، سختگیر شدی و تصمیم گرفتی از شرش خلاص بشی. اگه در حد مقام ارل بودی، شاید مشکلی نبود که با زنی که دوست داری ازدواج کنی. با این حال، یه پادشاه اجازهی آزادی عمل این جوری نداره.»
«پ، پدر…»
الیوت به اطراف نگاه کرد.
«خب، در مورد مادر…»
«حرف من رو قطع نکن!»
«نه، من فقط یکمی به حرفتون شک دارم. مگه شما و مادر...»
«موضوع رو عوض نکن!»
«منم همین حرف رو باید به شما بزنم!»
بعد از اینکه پادشاه تردیدهای الیوت رو با اجبار کنار زد، از صندلی پادشاهیش بلند شد.
«من از اینکه هر کدوم از پسرام تاج و تخت رو به ارث ببرن ناراحتم. تا اون مرحله، خانم ریچل که آدم نیست، بازم آمار خیلی خوبی رو میکنه، به خاطر همینم توی سلطنت دوره بعدی حذف نمیشه.»
«کی رو گفتین آدم نیست؟»
«و همینطور...»
«ببخشید؟ به من بیمحلی میکنین؟»
«اگه الیوت از ازدواج با خانم ریچل امتناع میکنه، پسر دومم، شاهزاده ریموند، ولیعهد میشه.»
«اوی... اوی...»
«عه بابا!»
«ببخشید، میشه اعلیحضرت پدر و فرزند لطفاً من رو نادیده نگیرن.»
«قبلا تصمیمش گرفته شده!»
«اون یاقوت روی تاج خیلی دوست داشتنیه، شاید سعی کنم اون رو جدا کنم و با خودم خونه ببرمش.»
«این کار ممنوعه!»
بعد از اینکه ریچل آروم شد، پادشاه دستهاش رو به هم زد.
«ریموند! وارد شو!»
با بلند شدن صدای پادشاه، نگاه همه به سمت در چرخید. و در پاسخ به خطاب شدن توسط پدرش، شاهزادهی دوم... وارد نشد...؟
«؟»
شوالیه نگهبانی که اون نزدیکی ایستاده بود، از اینکه براش ناخوشایند بود که همه توجهشون روش متمرکز شده بود، با حالت ناراحتی جا خورد، به خاطر همینم به سمت راهرو رفت تا یه نگاهی به اطرافش بندازه.
«اوم، اعلیحضرت اینجا نیستن…»
«اما من اون رو احضار کردم! یعنی ریموند کجا رفته… بسه دیگه، از دست این دوتا برادر…»
«پدر، من دقیقاً کنارتونم.»
«اوا! من رو ترسوندی!»
اگه به دقت نگاه میکردین، میتونستین پسری رو ببینین که چند سال کوچیکتر از الیوت نزدیک به صندلی ایستاده.
«ک، کی اومدی اینجا؟!»
«من از همون اول اینجا بودم.»
همه به همون موقع فکر کردن…
«آه، من یه حسی دارم…»
«حالا که بحثش شد، من از اول اینجا بودم…»
«به نظر میاد هیچ کس متوجه نشد که اون کی وارد شده...»
از همون اول کار، شاهزاده دوم نگران بود چون حضور نافذ چندانی نداشت.
«اما وقتی وارد شدین من قبلا تو سالن بودم…»
مهم نیست، به هر حال این ورود دراماتیکش نبود.
ریموند مثل اینکه فقط یه نسخه کوچیکتر از الیوت و پسر جوونی که خوشگل بود و موهای بلوند هم داشت.
ریچل فکر کرد که شاید بهتر باشه جلد بعدی من هدف والاحضرتم، مسیر شوتا رو طی کنه.
«وقتی به این فکر میکنم که یه کسی مثل این داخل خونواده سلطنتی قایم شده...»
ریموند از ریچل زیادی متأثر شده بیش از حد ناراحت شد.
«من قایم نشدم. من تقریباً تو تموم رویدادهای خاص کنار برادرم ایستادم… آبجی بزرگ ریچل، واقعاً صورت من رو یادت نمیاد…؟»
«متاسفم، اما نه فقط صورتت، اصلا یادم نمیاد وجود داشته باشی.»
«فکر میکنم شگفتانگیزه که میتونی همچین حرفای بیاحتیاطی رو به شخص دیگهای با این جسارت بگی، آبجی بزرگ.»
پادشاه گلوش رو صاف کرد تا سعی کنه بخشی از حیثیتش رو دوباره به دست بیاره قبل از اینکه از پسر دومش یواشکی یه سؤالی بپرسه.
«ریموند. تو ریچل رو به عنوان همسرت میگیری و جانشین تاج و تخت میشی؟»
پسر چهارده ساله بلافاصله جواب داد: «بله، کاملا!»
چشمهای اون پسر در حالی که سینهش رو بیرون داده بود، برق میزد.
«اصلا فکر نمیکردم نوبت من فرا برسه، چون داداشم اینجاس… اما اگه قرار باشه اوضاع اینطور باشه، من با خوشحالی ولیعهد میشم!»
الیوت از حرفهای برادر کوچیکش مات و مبهوت شد.
«ریموند، پس تو دنبال تاج و تخت بودی...! با اینکه فکر میکردم تنها شایستگیت داشتن یه سایهی نازکه…»
ریموند دستش رو به سینهش زد و گفت: «برادر، داشتن یه سایه نازک شایستگی نیست. و راستش من به تاج و تخت اهمیتی نمیدم... اما اگه به این معنی باشه که میتونم با آبجی بزرگ محبوبم ریچل ازدواج کنم، با خوشحالی این موقعیتی رو که نمیخوام تحمل میکنم.»
«پس برات این شرایط اتفاقی مهمتر از تاج و تخته؟!»
پادشاه با حیرت و صدای بلندی به خاطر پسر دومش که حرفهای تکوندهنده میزد، آه کشید.
اما فریاد الیوت حرفهاش رو خفه کرد.
«تو، تو میخوای با همچین زنی ازدواج کنی؟! تو جهنم رو میبینی!»
در حالی که حرفهای برادرش همچنان تو سالن تکرار میشد، ریموند لبخندی زد که انگار داره رویا میبینه، و جواب داد: «از اونجایی که حضورم قابل تشخیص نیست، خدمتکار شخصیم اغلب اوقات فراموش میکرد که موقع صرف چای برام چای بریزه یا هر زمان که اون رو صدا میزدم کاملا بهم بیاعتنایی میکرد... و رفتار سرد مداوم آبجی بزرگ دوستداشتنی همیشه بدنم رو به لرزه مینداخت! آبجی بزرگ ریچل خوشگله، سینههای بزرگی داره، واقعاً باحاله، سینههای خیلی بزرگی هم داره... من همیشه به این فکر میکردم که چقدر خوب میتونه باشه که یه کسی مثل اون من رو نادیده بگیره. و همین الان گفت که کاملا فراموش کرده که من حتی وجود داشتم... آه، چه آدم فوقالعادهای!»
«خودت رو جمعوجور کن، ریموند! این رفتار سردی که در موردش صحبت میکنی به این خاطره که اون به کسی غیر از خودش اهمیت نمیده! یه خدمتکار بیدقت رو با ریچل ابلیس قاطی نکن! فکر نکن چون نوشیدن شراب آلو بیخطره، میتونی یکم ویسکی رو هم قورت بدی!»
«برادر، لطفاً نگران من نباش!»
ریموند به سینهی نازکش سیلی زد تا اعتماد به نفسش رو جمع کنه و گفت :«با وجود اینکه من اینطوری هستم، معلمم همچنان بهم میگه من "از اون جور آدمایی هستم که بعد از ده بار شنیدن یه چیز رو یاد میگیره".»
«برادر کوچولو، من واقعاً نگرانتم!»
پادشاه به سمت ملکه که کنارش نشسته بود خم شد و پرسید: «هی، حالا چی... مهم نیست کدوم پسرمون جانشین بشه، بازم آینده تاریک به نظر میرسه.»
«این به خاطر همین واقعیته...»
ملکه برای مخفی کردن لبهاش از یه بادبهزن تاشو استفاده کرد و جواب داد: «مگه به همین دلیل اصرار نداشتیم که ریچل ملکه بشه»؟
پادشاه دستهاش رو به هم زد تا دوباره توجه همه رو جلب کنه.
«خب پس دوستان من. نامزدی بین الیوت و خانم ریچل رسماً شکسته شد و نامزد جدید خانم ریچل پسر دومم ریمونده. و در همون زمان، ما ریموند رو به عنوان ولیعهد جدید به رسمیت میشناسیم… در همین حال، الیوت موقعیتش رو به عنوان عضوی از خانواده سلطنتی حفظ میکنه، و من بهش مقام ارل رو میدم، اون الان ارل جدید ریفرن شده.»
الیوت نالهکنان پرسید: «اون وقت ارل ریفرن یعنی چی…؟!»
عنوانی که پادشاه بهش اعطا کرده بود، یه عنوان سنتی بود که برای نسلها بین خانواده سلطنتی منتقل میشد... قلمروی ریفرن از اهمیت تاریخی بالایی برخورداره، اما کوچیک و فقیره، و اگر به درستی مدیریت نشه، قدرت مالیش حتی از دست میره. قدرت مالیش حتی از بارون یه منطقه ثروتمندتر کمتره. صادقانه بگم، این اسم فقط یه عنوانی بیش نیست… معمولا این وظیفه رو به وظایف یه دوک بزرگ اضافه میکنن، مگر اینکه به یکی از اعضای بازنشسته خانواده سلطنتی بدنش تا باری از دوششون برداشته بشه.
«پدر! این کارو که میکنی، انگار داری من رو از دنیا قایم میکنی!»
«نه، نه تقریباً. این دقیقاً همون کاریه که داریم انجام میدیم، احمق! ما به کسی که بازی رو باخته و از دولت فعلی کینه به دل گرفته، قدرت شورش نمیدیم. تو از طریق اشتباهات خودت باعث محروم شدن از ارث شدی، و حتی اگه ارزشش فقط برای عنوانت باشه، باید شاکر باشی که هنوز به عنوان عضوی از خانواده سلطنتی باهات رفتار میشه.»
«ولی!»
«مگر اینکه...»
قبل از اینکه الیوت بتونه اعتراض کنه، پادشاه یه چیزی رو مطرح کرد که شاهزاده جوان رو به وحشت انداخت.
«شاید بخوای به خانم ریچل لطف کنی و نامزدیت رو باهاش برگردونی؟ حتی بعد از اینکه نامزدی رو لغو کردی، مدام سعی کردی اون رو اذیت کنی، و حتی سعی کردی دیشب با دست خودت اون رو ترور کنی؟ من فکر میکنم ترازو از قبل به طرز دیوونهکنندهای به نفعت کج شده. اگرچه حتی اگه اینطور نبود، مطمئنم که از قبل میدونی که برای خانم ریچل خیلی سخته درباره کسی نظر مثبت داشته باشه؟»
«لعنتی!»
ول کردن مارگارت و تلاش برای برگردوندن ریچل، برای الیوت از نظر روانی چیز غیر ممکنی بود…
«بعد از اون، الیوت. انگار یادت رفته…»
از اونجایی که الیوت هیچ جوابی نمیداد، پادشاه گذشته تاریکش رو باز کرد: «وقتی کوچولو بودی، توی یه مهمونی تو باغ بحث بیاهمیتی پیش اومد و کسی که با پرتاب سنگ و کندوی عسل به کارات جواب داد، خانم ریچل بود. ملکه از اون تلافی شدید برای همچین جرم نسبتاً کوچیکی مجذوب ریچل شد و به همین دلیل بود که ما با گفتن اینکه این کار جبران جراحاتته، برای نامزدیتون برنامه ریختیم.»
«پس شاید، اون موقعی که پسر عمو ارل گروسونور بیرحمانه بارها و بارها با چماق مورد ضرب و شتم قرار گرفت…»
«اونم خانم ریچل بود.»
«پس واقعاً، اون کسی که به سمتم سنگ پرت میکرد و میخواست من رو تو برکه غرق کنه و بهم میخندید...»
«این فقط عقده آزار و شکنجه اعلیحضرته. من اون زمان اصلا نمیخندیدم. من فقط میخواستم سریع یه کار خستهکننده رو تموم کنم تا بتونم برگردم و یکم دسر بخورم.»
«کشتن من کار خستهکنندهایه؟!»
«اوه خدای من، خیلی بیادبی. من واقعاً از اون دسته افرادی نیستم که قتل بقیه رو سرگرمکننده بدونم. میخواستم سریع با اعلیحضرت کارم رو تموم کنم تا بتونم به بوفه برگردم، اما به مشکل بر خوردم چون غرق نمیشدین... واقعاً، اگر اون چیزکیک محدود رو از دست داده بودم، چیکار میکردم؟»
«ببینم اولویتهات یکمی به هم ریخته نیست؟!»
«من نمیخوام این حرف رو از زبون اعلیحضرت بشنوم که نمیتونن شغلشون رو اولویتبندی کنن.»
ریچل حرفهای الیوت رو با حالتی بیاهمیت پس میزد، به خاطر همینم پادشاه یه بار دیگه ازش پرسید: «پس میخوای چیکار کنی؟ مطیعانه میخوای بازنشسته بشی؟ یا دوباره خانم ریچل رو به چالش میکشی؟»
«من... نه… میخوام…» ۱
ذهن الیوت درهم و برهم بود، خاطرات عذابی که مدتها قبل کشیده بود و تموم تلاشهاش تو سه ماه گذشته با هم میچرخیدن.
و بالاخره از روی صندلی چرخدارش بلند شد، جلو فرو رفت و از شدت ناراحتی روی دست و زانوش افتاد…
«من ارل ریفرن میشم…»
و بالاخره قلبش شکست.
«خب پس، حالا که وضعیت الیوت حل شده…»
پادشاه نگاهش رو به مارگارت معطوف کرد. دختر بارون مثل یه کرم روی زمین تکون میخورد. اون اوایل سعی کرده بود به سمت کالسکه پادشاه و ملکه بره تا در مورد عدالت الیوت صحبت کنه، و متعاقباً مورد حمله قرار گرفت و اون رو بستن. با وجود این آشفتگی، اون حتی با اینکه دهنش رو بسته بودن همچنان سعی میکرد اعتراضش رو براشون مطرح کنه.
خدمتکاری که پشت سر مارگارت ایستاده بود، سرانجام بعد از اینکه علامت پادشاه رو دریافت کرد، دهنبندش رو برداشت.
«فوا! فقط یه دقیقه اجازه بدین پادشاه، این درست نیست! مهم نیست که چطور بهش نگاه کنین…»
«اگه ساکت نشی، دهنت رو با تسمه اسب میپوشونم.»
«من ساکت میشم.»
بانوی جوونی که از اولش به اطراف میپرید، بلافاصله ساکت شد و به خاطر همینم پادشاه تونست ازش سوال بپرسه.
«خب پس، دختر نجیبزاده بارون پواسون. شرایط لازم برای شاهزاده بودن… به نظرت چیا هستن؟»
مارگارت در حالی که انگشتش رو دور موهای خرگوشیش میچرخوند، سرش رو به اطرافش خم کرد و جواب داد: «امم... صورت خوشگل؟»
«دیگه چی...؟»
«هوم… پول؟»
«و...؟»
«بیشتر بگم؟! هومم… آه، اسبش باید سفید باشه.»
پادشاه نگاهش رو به سمت بقیه برگردوند.
همونطور که میبینین، از اونجایی که این دختر بیشتر به عنوان یه فرد عادی بزرگ شده، دانش اشرافی رو نمیدونه.»
«به نظر میاد مشکل اساسیتری وجود داره…»
پادشاه بدون توجه به تردیدهای نخستوزیر به مارگارت اشاره کرد و گفت: «ما نمیتونیم مسئول این همه آشفتگی رو تنها بذاریم. و به خاطر همینم تو مجبوری برای مدت نامحدودی توی یه خانواده نجیبزادهی بانفوذ شاگردی کنی.» ۲
«هه! همین؟»
مارگارت شوکه شده بود. بعد از دیدن الیوت که اون طوری به کنار پرت شده بود، فکر میکرد که سرنوشت یه فرد نیمه عادی مثل اون چی قراره بشه… حتی یه دختر سر به هوا مثل اون هم اینقدر فهمیده بود.
«هومم. ما قبلا همه چی رو با دوک فرگاسون تأیید کردیم. به نظر میاد دخترش قبلا کاملا بهتون وابسته شده.»
همهی حضار یه لحظه رو صرف کردن تا به معنی حرفهای پادشاه فکر کنن.
واقعیت ناگهان به ذهن مارگارت خطور کرد.
«منظورت ریچل نیست؟! فقط از کلمات زیبا استفاده میکنین تا بگین من قراره بازیچه ریچل بشم؟!»
«چی میگی؟ اونا ابراز تمایل کردن که چندتا از رفتارهای مناسب رو بهت آموزش بدن.»
«هنوزم دارین با کلمات بازی میکنین! کار اصلی من بازیچه شدن دست ریچله!»
شاه آهی کشید.
«درسته... بهتره بیخیالش بشم و این جور چیزا رو رک و روراست بگم.»
«چیه؟»
«مم. میدونی که بعد از این آشفتگی که الیوت فقط با سوءاستفاده از مقامش ایجاد کرد، نمیشه احساسات خانم ریچل رو آروم کرد؟ پس ما تو رو به عنوان یه قربانی انسانی بهش تقدیم میکنیم.»
«این خوبه که فقط رک و روراست بیای و این رو بگی؟! و تازه، من کمتر ۱۸سال سنمه. برای این کار نیاز به اجازه والدین دارین، چه شاگردی باشه و چه قربانی انسان! و مامان هیچوقت اجازه این کارو نمیده!»
بعد از گوش دادن به فریادهای مارگارت، پادشاه علامتی داد.
«بیادبی من رو ببخشید، اما من به عنوان یک رعیت موظفم.»
خدمتکار شخصی ریچل، سوفیا وارد شد.
«بارون پواسون، ایشون و همسرشون قبلا اجازهشون رو برای شاگردی این خانم جوون دادن.»
«این احمقانهس! مامان انقدر احمق نیست که معنی این رو نفهمه!»
اما بابا احمقه؟
«بله، و به همین دلیل این نامه به من سپرده شده.»
سوفیا یه پاکت رو نشون داد.
«اهم. مارگارت محبوب من. من به عمارت دوک فرگاسون سفر کردم، جایی که از اعلیحضرت در مورد شاگردیت شنیدم. اول مردد بودم، اما بالاخره تأیید کردم.»
«دروغه! این یه دروغه!»
«از این گذشته، اونا گفتن که اگه بخوام فرمهای رضایتشون رو امضا کنم، به ما بلیطهای سه روزه طلایی برای صندلیهای ممتاز به استیج آدام میدن. من واقعاً نتونستم از این فرصت بگذرم، درست میگم؟ بایبای، و تموم سعیت رو بکن که رفتار شایست نجیبزادهها رو یاد بگیری... این تموم چیزیه که مادرشون نوشتن.»
مارگارت به کل داستان گوش داد، اما به جای اینکه مثل قبل سرجاش بچرخه، این بار شروع به کوبیدن سرش به زمین کرد.
«اون تصمیم گرفت بعد از بیرون آوردن بلیطها قبولش کنه؟! بلیط استیج آدام؟! حتی منم خوشحال میشدم که دو، شاید سهتا از دخترام رو برای همچین چیزی بفروشم! منظورم اینه که اونا حق من هستن، پس بذارین خودم رو به خاطر اون بلیطها بفروشم! خواهش میکنم فقط برای یه روز منم برم!»
«پس، متوجه شدی که تو این کارآموزی شرکت میکنی؟»
«آره، اما من ازش متنفر... م! من استدلالش رو درک میکنم، اما نمیخوام بر... م!»
مارگارت یه دفعه ایستاد و نگاهی به ریچل انداخت. ریچل الان با لبخند درخشانی که تا به حال دیده نشده بود، بازوهاش رو به نشونه خوشامدگویی به طرفش باز کرده بود.
«خوش اومدی~!»
«همونطور که فکر میکرد... م!»
دوک بزرگ ویوالدی نفس راحتی کشید و گفت: «پس بالاخره تموم شد؟»
نخستوزیر تموم تنشهای ایجادشدهی داخل بدنش رو به یکباره خارج کرد و جواب داد: «درسته…»
«دیگه هیچ انریکهای خورده نمیشه؟»
«درسته!»
«دیگه هیچ میمونی سیب نمیخوره؟»
«درسته!»
اون دو مرد در حالی که اشک شوق میریختن، همدیگه رو تو آغوش گرفتن.
«عمو... چه اتفاقی افتاده؟»
همه چی به پادشاه گزارش نشده بود.
«هوم، با این همه چی تموم شد.»
پادشاه رضایتش رو به زبون آورد... بدون توجه به شیطانی که پشت سرش پنهان شده بود.
«رابرت...»
«؟»
پادشاه برگشت… و دوشس سامرست و کنتس مارلبرو رو اونجا دید که منتظرش بودن.
«عه، عمه تویی! معذرت میخوام که احوالپرسی نکردم…»
«من به این اهمیت نمیدم.»
دوشس سامرست تو دستهاش عصای آموزش تحتاللفظی داشت.
«رابرت. در طول این حادثه، من مطمئنم که یه داستانی پشت این وجود داره که چرا قضاوت، دستورالعملها و مهارتهای ارتباطیت تا این حد کم بود.»
«نه عمه؟! به خاطر…؟!»
«بذار دلیل دیر اومدنت رو بشنویم!»
دوشس عصاش رو تکون داد، و اون مثل تیغهای تیزشده تو هوا فرو رفت.
«یا شاید… دلت میخواد شلوارت رو همینجا و همین الان در بیاری؟»
♠
اگرچه حکم پادشاه صادر شده بود، اما سالن کوچیک همچنان پر از فعالیت بود… و ریچل همهی اون فعالیتها رو با لبخندی زودگذر تماشا کرد.
یعنی لغو نامزدی با این کار تموم شده؟
تا زمانی که مجازات فعلی پیش بره، وضعیت باید به حالت عادی برگرده. پس الان فقط موضوع این بود که چه اتفاقی قراره بیفته.
ریچل بی سروصدا از بین بقیه مردمی که مشغول و جمع شده بودن، عقبنشینی کرد.
«نقش منم اینجا تموم شده.»
و اینطور شد که…
ریچل در حالی که بی سروصدا به سمت تراس بیرون میاومد، در حالی که لبخند میزد، با یه نگاه سریع دیگه به همه خیره شد.
همگی، من… حالا اشکالی نداره که پیش کسی که دوستش دارم برگردم، نه؟
«آه، خدای بزرگ… هی ریچل، بیا از اینجا بریم و به خونه برگردیم… ریچل؟»
دوک که از سروصدای داخل سالن خسته شده بود، فکر کرد وقتش رسیده که دخترش رو صدا کنه و به خونه بره. این اولین بار تو سه ماه گذشته بود که ریچل هم از زندون خارج میشه. احتمالا دلتنگ خونه شده.
یا حداقل... دوک اینطور فکر میکرد.
«ریچل؟»
وقتی دوک به سمت ریچل چرخید، هیچ کس رو جایی که ایستاده بود ندید... فقط یه جفت پرده بزرگ که از بادی که از پنجره باز میاومد تاب میخوردن.
«ریچل!»
«اوم~»
ریچل در حالی که به فریادهای پدرش توجهی نمیکرد، با خوشحالی روی تختش چرخید.
«هی، ریچل! بیدار شو!»
«اومم... چیه، با اینکه داشتم خواب خوبی میدیدم...»
«"چیه" نداریم! ریچل بیدار شو!»
دوک فرگاسون شروع به تکون دادن میلههای آهنی سلول زندان کرد.
با وجود اینکه همه هنوز درگیر هیاهوی تموم شدن قضیه بودن، دختر نجیبزادهای که قرار بود تو مرکز این داستان باشه، یه دفعه ناپدید شد.
جستجوی سریعی انجام شد... و اون رو در حالی که تو سلولش خوابیده بود پیدا کردن. این دختر چه فکری میکرد؟ دوک نمیدونست، اما با دیدن چهرهی شاد ریچل که در خواب به سر میبرد، خشمش کمی برانگیخته شد.
«همه چی که ترتیبش داده شده، پس چرا به سیاه چال برگشتی؟! همین حالا از اونجا بیا بیرون!»
«نمیخوام.»
«چی…»
صدای عصبانی پدر توسط دختر احمقش کاملا مسدود شد.
ریچل پتوش رو بلند کرد و در حالی که از احساس نرم و مخملی تختش لذت میبرد، داخلش ناپدید شد.
«در حال حاضر، من فقط میخوام از همه موانع جلوگیری کنم و از قرار عاشقانهم با کسی که عاشقشم لذت ببرم. و تو هم یه مانع مسخرهای…»
«قرار عاشقانه؟»
دوک در حالی که دخترش شروع به گفتن چیزهای عجیبی کرد، سرش رو به اطرافش کج کرد، اما سوفیا که تا حالا ساکت بود، جلو رفت و با آرامش پرسید.
«بانوی من، کسی که عاشقشین… یعنی، تختتون؟»
«درسته… ما از ته دلمون همدیگه رو دوست داریم… خرررر و پففف...»
«تو و تختت همدیگه رو دوست دارین، این چرندیات رو نگو!»
«اما من دروغ نمیگم...»
ریچل پتوش رو کاملا بالای سرش کشید و به سختی میشد صدای خفهشدهش رو تشخیص داد که میگفت: «وقتی همه چی شروع شد، من فقط روی یه کوسن میخوابیدم… اما بعد از اینکه کوسنم رو با یه تخت عوض کردم متوجه شدم. آه، این خیلی راحتتره.»
«این که واضحه! البته که راحتتره!»
«وقتی بهش فکر میکنم... متوجه شدم تخت خوابم از زمانی که به دنیا اومدم به گرمی ازم حمایت کرده.»
«خب، اونا برای همین ساخته شدن!»
«هم تو زمانهایی که خوابم میاومد و هم تو زمانهای غمگین بودنم، تختم همیشه آروم من رو بدون اینکه چیزی بگه، در برگرفته.»
«من دیگه حتی نمیتونم چیزی بگم...»
ریچل حتی در حالی که پدرش دیگه نمیتونست باهاش مقابله کنه، روی تختش غلت زد و اصلا توجهی بهش نداشت.
«و اینطور بود که، من مجدداً با تختم تو این سه ماه طولانی تجدید دیدار کردم. من دیگه به چیزی مثل آموزش ملکه شدن نیاز ندارم. پس لطفاً این زمانی که انگار دو کبوتر عاشق به هم رسیدن رو به هم نزنین.»
«پس خلاصهش اینه که، تو دوباره از کلاسهات در میری؟! اوهوی سوفیا، تو به این دختر احمق یه چیزی بگو!»
به دستور دوک، سوفیا به روکش تخت نگاه کرد.
«بانوی من، خوشحالین؟»
«اوم.»
برای مدت کوتاهی سوفیا در حالی که به فضا خیره شده بود به یه چیزی فکر کرد و گفت: «که اینطور. پس موفق باشین.»
و بعدش کلا دیگه بهش فکر نکرد.
«چرا فقط باهاش کنار اومدی؟! نمیخوای حداقل یکمی متقاعدش کنی؟!»
«خوشحالی بانوی من شادی منه.»
«همهتون فقط در ظاهر به نظر میاد که توانایی دارین، اما همهتون فقط یه آشغال بی فایدهاین! اوهوی ریچل، بلند شو!»
«خرپف.»
دوک به سمت نگهبان زندان برگشت که سعی میکرد فاصلهش رو باهاشون حفظ کنه.
«هی تو، به زور اون رو بیرون بکش! از کلیدت استفاده کن و اون در رو باز کن!»
«ام…»
با شنیدن دستورات دوک، نگهبان زندان سرش رو خاروند و گفت: «عه خب این…»
«چی؟»
«وقتی خانم جوون برگشتن، یه چیزی به این مضمون گفتن "از این به بعد وظیفه نگهبانی از کلید در این سلول به عهدهی منه..." و بعدش اون کلید رو ازم مصادره کردن.»
«فکر نکردی حرفش عجیبه؟! به نظرت عجیب نیست؟! زندونیهای کدوم زندونی کلیدهای سلولشون رو محافظت میکنن؟!»
«نه، البته که به نظرم عجیب بود...»
نگهبان زندان چنان به دوردستها نگاه میکرد که انگار یه جورایی به روشنگری رسیده.
«اما تلاش برای مقابله با اون خانم جوون بیهودهس.»
«چرا همه اطرافیان ریچل اینطورین!»
یه چیزی به زانوهای دوک خشمگین برخورد کرد. وقتی به پایین نگاه کرد، میمونی رو که دخترش گفته بود قشنگ به نظر میاد، در حالی که یه سیب رو براش بالا گرفته بود، دید.
«اگه این رو قبول کنی، یعنی قبول کردی که ما رو میبخشی و فراموش میکنی که اینجا بودیم؟»
«بسه دیگه، همه اطرافیان ریچل…!»
ریچل با فریادهای پدرش که موسیقی پسزمینهی آرامشبخشی رو براش ایجاد میکرد، روی تخت گرمش غلتید و با لبخند شادی روی لبش به خوابی عمیق فرو رفت.
به نظر میاد که زندگی آهستهی بانوی اشرافزادهای که تو زندانه برای مدت طولانیتری ادامه داشته باشه.
۱. الیوت اینجا از "بوکو" پسرونه به "واتاشی" که رسمیتره تغییر ضمیر داد. احتمالا ضرباتی رو که چند فصل قبل به خاطرش روی پشتش دریافت کرده بود رو به خاطر آورده.
۲. "کارآموزی" که اینجا استفاده شده، تو ژاپنی خاصتره. این کلمه اشاره به کسی داره که از یه اشرافزاده در مورد نحوه رفتارکردن/آداب صحیح کلاس میگیره.
کتابهای تصادفی
