زندگی در زندان برای یه زن شرور سادهست
قسمت: 54
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
داستان فرعی ۵ نسخهی محدود آریاکی:
جورج فرگاسون موفق شد یه فضای خالی نزدیک یه دیوار پیدا کنه و تونست برای اولین بار بعد از بیشتر از سه ساعت بشینه.
«اوه، پاهام به اندازه چوب سفت شدن…»
ماهیچههای پاش بعد از اینکه تموم این مدت کاری انجام نداد جز اینکه تو صف بایسته، داشت از جا کنده میشد. طبیعتاً عادت داشت تموم روز تو رویدادهای مختلف داخل کاخ سلطنتی بایسته، اما محیط اونجا با این صفهای فشرده وسط یه روز گرم فرق داشت.
«از اونجایی که صف ممکنه هر موقع حرکت کنه، نباید سهلانگاری کنی. تازه، باید به دقت به کاتالوگ نگاه کنی تا بدونی به محض اینکه به دایره رسیدی، دقیقاً چی میخوای بخری... فقط میتونم تصور کنم که پریدن به انتهای یه صف برای یه دیوار، چه حسی داره.» ۱
این اولین باری بود که جورج به کامیکت میاومد، و اصلا فکر نمیکرد انقدر سخت باشه… جورج آهی کشید و کوله پشتیش رو باز کرد تا یه بطری پلاستیکی رو بیرون بیاره اما متوجه شد که بطری از قبل خالی شده.
«درسته... مجبور شدم یکی دیگه بخرم. هاا… جلوی مغازه هم صف طولانیه؟»
الان نزدیک ظهره، اما خستگی و گرما باعث شده بود تا غذا خوردن و فرو دادنش از گلوش براش سخت باشه. خوب، اگه بخواد به هر حال یه وعده غذایی بخره، یه صف وحشتناک دیگه رو باید پشت سر بذاره.
«ناهار رو که کنار بذاریم، اگه برای خودم یه چیزی برای نوشیدن پیدا نکنم، هلاک میشم.»
از اونجایی که هیچ گزینهی دیگهای نداشت، جورج به یه صف دیگه پرید تا حرکت کنه و بره یکم آبمیوه بخوره… اما قبل از اینکه بتونه بایسته، یه بطری پلاستیکی آب یهو جلوی صورتش ظاهر شد.
«عه؟ این برای منه؟ ممنون…»
«اوکی.»
یه میمون مو سفید که یه کیسه رو میکشید مقابل چشمهای جورج ایستاده بود.
«تو حیوون خونگی آبجیم هستی… هیلی؟»
«اوکی!»
بنا به دلایلی، حیوون خونگی خواهرش یه دفعه جلوی روش ظاهر شده بود. جورج به خودش زحمت نگاه کردن به اطراف رو نداد. اصلا امکان نداشت خواهر تنبلش هم اینجا باشه…
هیلی بطری آب معدنی خودش رو باز کرد و یه قلوپ گنده ازش نوشید.
«اوکی! اوکیکی!»
«عه؟ "وقتی تو همچین گرمایی آب میخوری، باید از خوردن نوشابههای کوچیک خودداری کنی چون انرژیت رو هدر میده و باعث میشه وقت بیشتری رو برای رفتن به دستشویی تلف کنی؟"»
در حالی که جورج با صدای بلند هشداری رو که میمون بهش داده بود تکرار میکرد، هیلی سرش رو تکون داد و انگشت کوچیکی رو درست تو صورت جورج فرو برد.
«اوکی! اوکیوکی، اوکی!»
« "نباید نوشیدنیهایی مثل نوشابه بخوری، چون اونا فقط تشنهترت میکنن؟! برای رفع تشنگی باید به آب، چای یا نوشیدنیهای ورزشی بچسبی؟"»
میمون بعد از اینکه جورج کامل حرفهاش رو درک کرد، نگاه متعجب و از خود راضی کرد.
«هیلی تو، نکنه تو توی کامیکت حرفهای هستی؟»
«اوکی.»
هیلی یه بار دیگه سرش رو تکون داد و به طرز ماهرانهای قفسهای رو که به کیسهای که همراهش میکشید، چسبیده بود رو باز کرد. زیر آسمون آبی و جایی که چندین غرفه با هم برپا شده بود، تصویری از چند کاسپلیر مختلف با لباسهای پیشاهنگ ملوانی بود که همگی دور هم جمع شده بودن و هیلی رو ناز میکردن.
«اوکی، کیکی!»
«تو سطح کاملا متفاوت از یه بچه که حتی نمیدونه گامرا پاویلیون چیه هستی؟! پس… پس گامرا پاویلیون چیه؟» ۲
جورج با پرسیدن سوال در مورد چیزی که واقعاً هیچی ازش نمیدونست، نظر هیلی رو ثابت میکرد، اما هیلی به این سؤال توجهی نکرد چون داشت به طور غیر منتظرهای داخل کولهپشتی جورج جستوجو کرد.
«اوهوی، کیف بقیه رو ندزد!»
هیلی به بیمحل کردنش ادامه داد، فقط کیفش رو بعد از بررسی همه چیز و بالا انداختن شونههاش به طور ناامیدانهای به جورج پس داد.
«اوک… اوکی…»
« "همونطور که فکر میکردی این فقط کتابهای گروهی اصلی از اولین چیزهای شهوانی ساختمون فرعی هستن و خیلی جالب نیستن؟" به تو ربطی نداره...! مگه چیز دیگهای تو طبقه اول ساختمون فرعی هست که بشه خریدش؟»
تازهکار بودن جورج داشت خودش رو نشون میداد، پس اون خودش رو برای گرفتن آموزش از هیلی که معلوم شد یه کهنهکار با تجربه بود، آماده کرد.
«اوکی، اوکیکی، اوکی!»
« "پس باید به دایرههای کوچیکتر هم توجه بیشتری داشته باشم؟ به نمونههای دایره داخل کاتالوگ خوب نگاه کنم؟ یکی از لذتهای بزرگ این رویداد، نگاه به استعدادهای آیندهس...؟" پس، این مثل اون اتفاقاییه که من باید از هنرمندان حمایت کنم.»
هیلی سرش رو به طور جدی تکون داد جوری که انگار میخواست بگه این کاملا طبیعیه، و بعد سرش رو به افق دور برد و دوران جوانیش رو به یاد آورد.
«اوکیکی، اوکی.»
«"همیشه میشه کتابهای جدید رو بعداً از کتابفروشیها و از گروههای اصلی بخرم؟ مگه دلیل اصلیش این نیست که ما زندگی عادیمون رو رها میکنیم و به این سالن میایم تا بتونیم خوش بگذرونیم و بحثهای پرشور رو با همتاهای ناشناسمون به اشتراک بذاریم؟"»
جورج که برای یه لحظه به حرفهای هیلی فکر میکرد، سرانجام سرش رو تکون داد.
«نه، بیشتر از هر چیز، من واقعاً میخوام هر چه سریعتر جدیدترین آثار نویسندگان مشهور رو بخونم.»
«اوکی…»
« "چه مشتری احمقی..." لازم نیست این حرف رو بهم بزنی.»
در حالی که میمون داشت جورج رو سرزنش میکرد، الیوت از درون جمعیت متراکم به چشم اومد. چهره الیوت بین جمعیت انبوه مردم ژاپن کاملا برجسته بود. جورج دستش رو تکون داد، توجه الیوت رو به خودش جلب کرد و اون رو وادار کرد به طرفشون بدوه.
«اوه، جورج! پس تو سالمی!»
«اعلیحضرت! من سالم و سرحالم! از دیدن شما هم راحت شدم!»
جورج آه آرومی کشید و فوراً شادتر شد چون این دوتا دوست بعد از اینکه به محض ورود به سالن اجتماعات از هم جدا شده بودن، تونستن دوباره به هم برسن.
فقط اون آقایون متوجه نگاه موشکافانه هیلی شدن.
«اوکی؟»
«عه؟ داری میگی انقدر درگیر خریدن چیزهایی شدیم که حال هم رو فراموش کردیم؟ هاهاهاه، ما فقط با هیلی شوخی میکردیم.»
شاهزاده خسته روی زمین خم شد و هیچ توجهی به مکالمه میمون و زیردستش نداشت.
«واقعاً، مردم اینجا حتی بیشتر از اون چیزی هستن که من شنیده بودم. من مسیرم رو با کاتالوگ برنامهریزی کردم تا بتونم تا اونجایی که میتونم اطراف رو ببینم، اما مکانهای زیادی وجود داشت که تا وقتی بهش رسیدم وسایلی که میخواستم فروخته شده بود، واقعاً نمیتونستم اونقدرا چیز میز بخرم.»
«واقعاً... احساس میکنم به یه کنسرت پاپ آیدلی که همش فروخته شده اومدم.»
هیلی بار دیگه تنهایی تو کیف الیوت دست کرد و با بیرون کشیدن نقشه طبقه مارکدار الیوت، اون رو بدون اجازه روی زمین پهن کرد.
«اوکی…»
« "اصلا امکان نداره بتونی به همه این محافل فوقالعاده معروف بری!" داری این رو میگی، درسته؟ خوب این اولین باره که به اینجا میایم.»
«اوکی!»
« "ما باید هر غرفه رو به ترتیب اهمیتش از طریق یه سیستم آبث علامتگذاری میکردیم و بعدش به طور سیستماتیک مسیرمون رو تا پایین فهرست میرفتیم؟" نه میمون، ما واقعاً نمیدونستیم که این یه رویداد جدیه.»
یه دفعه الیوت که متوجه چیزی شد به اطرافش نگاه کرد.
«در ضمن جورج، سایکس رو ندیدی؟»
«بعد از اینکه به سمت کمیکهای بزرگسالان رفتم، اون ازم جدا شد و به سمت غرفههای صنعت رفت...»
«اوکی...»
الیوت و جورج با دیدن اینکه هیلی دستهاش رو به هم فشار داده و دعای کوچیکی میخوند، تونستن نوع نتایجی که سایکس قراره بهش بربخوره، حدس بزنن.
هیلی داخل کیفش رو گشت.
«اوکی، اوکیکی.»
«از اونجایی که نمیشه کاریش کرد، چندتا از کمیکهایی رو که قرار بود به عنوان سوغاتی تقدیم به بقیه کنی رو باهامون میخوای شریک بشی...»
هیلی چندتا دوجینشی رو به الیوت داد.
«اوکی اوکی!»
« "خیلی هیجانانگیزن، پس از شدت هیجان نمیری"، اینطوریه؟ تو، یه میمون چرا محتوای انسان برای بزرگسالان رو باید بخره؟ نکنه ریچل همچین چیزایی رو میخونه؟»
الیوت کتابهای کوچیکی رو که میمون بهش داده بود، روی زمین مقابلش ردیف کرد.
شب داغ تو خونه گوریل
شامپانزه در چشمان تو
مرد، بونوبو
*هشدار انتیآر* مارموست پیگمی من با اون میمون دم حلقهای کاریزماتیک...!
وقتی به دنیای دیگه تناسخ پیدا کردم، حرمسرا میمون دماغ پهن داشتم...
...
«اینا رو چه دایرهای خریدی، میمون؟! اونی که اینا رو نوشته، به چی فکر میکرده که با این تعداد طرفدار یه دوجینشی اینجوری درست کنه؟!»
«همونطور که از کمیکت انتظار میره، اونا برای هر سلیقهای یه چیزی دارن… و دنیای خیلی بزرگیه.»
یه دفعه الیوت از سرزنش هیلی به خاطر مجموعهی دوجین که با دقت انتخابش کرده بود دست کشید و نگاه وحشتزدهای به ساعتش انداخت.
«اوه نه، وقتش شده؟ لعنتی!»
«اوکی؟»
« "به هر حال همه محافل محبوب الان کتابهاشون رو فروختن دیگه؟" نه موضوع این نیست، مارگارت بهم گفت که ظهر تو میدون کاسپلی قراره باشه! من باید چهره شجاع مارگارت رو کاملا ضبط کنم!»
الیوت با عجله دوجینی رو که خریده بود داخل کیفش کرد و قبل از اینکه کولهپشتیش رو روی پشتش بذاره دوربینش رو بیرون آورد.
«اوکی…»
« "حتی اگه برای اولین بار هیجانزده بشم، باید از حرص خوردن بیش از حد خودداری کنم وگرنه ممکنه زمین بخورم؟" هاها، میمون اینجا یه چیزی رو اشتباه متوجه شدی! اغراق نیست بگم دقیقاً برای همین لحظه اینجا اومدم، پس مطمئن شدم که تجهیزات مناسب رو با خودم آوردم!»
الیوت لنز دوربین رو روی ابزارش ثابت کرد و بند رو دور گردنش انداخت.
«چیزی که من اینجا دارم یه لنز کامل ۱۰۵ میلیمتری / اف۲.۵ با لنز تلهفتوی متوسطه که میتونه ۱۰ فریم تو یه ثانیه عکس بگیره! عکاسی از کسی که با فوکوس داره حرکت میکنه سخته، اما من از قبل تمرینهای زیادی انجام دادم! با این کار میتونم زیبایی مارگارت رو کامل به تصویر بکشم!»
«اوکی…»
میمون با ترس شلوار شاهزاده که همینطور هیجانزده بود کشید.
«چیه؟»
الیوت و جورج به سمتی که هیلی بهش اشاره کرد نگاه کردن...
«لطفا هل ندین! لطفاً هل ندین!»
یکی از کارکنهای اون مرکز در حالی که گذرگاه اتصال شرق به غرب به میدون کاسپلی تا اونجایی که چشم کار میکرد مملو از مردم بود، با میکروفون فریاد میزد.
«این جوری رفتن از اینجا دو ساعت ممکنه طول بکشه! مشکلات عمده ازدحام مردمه! لطفاً مگر اینکه کاملا کارتون ضروری باشه اونجا نرین!»
«اوه…!»
حتی برای کامیکت که به شدت پر از مردم بود، منطقه به طرز مضحکی شلوغ بود و حتی از جمعیت قطار شهری تو ساعات شلوغی هم پیشی گرفت…
هیلی از سر جورج بالا رفت و به شونه الیوت ضربه زد.
«اوکی؟»
میمون تو چشمهاش ترحم آشکاری داشت و به وضوح گفت که وقتش رسیده بیخیال رفتن بشه و اینطور شد که عزم الیوت به لرزه افتاد…
«او، او... ه، من نمیبازم!»
«اع - اعلیحضرت؟!»
الیوت دوربینش رو بالای سرش بلند کرد تا وقتی با عجله به صف میره، دوربینش خراب نشه، همینطور که فریادش شنیده میشد، زیردستش رو هم ماتومبهوت کرد.
«اعلیحضرت، این غیر ممکنه؟!»
«همیشه رو به جلو حرکت کن! هیچ وقت التماس نکن! به عقب نگاه نکن! من اینطور زندگی میکنم!»
الیوت بدون توجه به فریادهای جورج، به جمعیت هجوم برد و بلافاصله توسط موج انسانها بلعیده شد و ناپدید شد.
در حالی که ریچل تو تخت خواب دراز کشیده بود و داشت یه مجله ادبی رو مطالعه میکرد، تو یه زمان غیر عادی وسط روز یه بازدیدکننده براش اومد. به احتمال زیاد اون شخص در حالی که قلعه داشت آذوقه دریافت میکرد، داخل سلولش دزدکی اومده بود.
بدون اینکه ریچل چشمش رو از مجلهای که داشت میخوند برداره، حتی قبل از اینکه فرصتی پیدا کنه کلاهش رو برداره، این زن مرموز رو صدا کرد.
«به ندرت پیش میاد که سوفیا این موقع از روز شخصاً پیشم بیاد.»
دختر مو خاکستری قبل از اینکه با لحن کمی خسته بهش جواب بده تعظیم کرد.
«بیشتر خدمتکارا دیگه امروز مرخص هستن. به خاطر همینم سرم شلوغه.»
«نکنه همه با هم به آریاکه رفتن؟ به خاطر اینکه تو صف توی یه کشور خارجی ایستادین، از همهتون واقعاً برای زحمتتون ممنونم.»
«افرادی هستن که از همچین چیزهایی خوششون بیاد.»
سوفیا به زور دسته کوچیکی از کتابهای با قطر کم رو به سمتش هل داد. اونها همه کتابهایی بودن که ازش خواسته شده بود به بانوش بده.
«تقریباً همهشون با ایجاد دایرههای خودشون توی این رویداد شرکت کردن.»
«اینکه تا اونجا برن...»
«افراد زیادی هستن که تصمیم میگیرن با الگوی بانوی من زندگی کنن، چه خوب باشه و چه بد باشه.»
«شنیدن اینکه من الگوشون هستم یکم باعث افتخارم میشه.»
«در اون رابطه...»
صورت سوفیا وقتی یکی از دوجینها رو باز کرد و به اطلاعات نشریه اشاره کرد، بیتفاوت بود.
«تأثیرگذارترین گروه بین خدمتکارها، اسم خودشون رو "خدمتکاران فوجوشی" گذاشتن.»
«این... من که هیچ ربطی بهش ندارم.»
ریچل در حالی که بیعلاقه نسخهای از کتاب رو ورق میزد، نگاهی به سوفیا انداخت.
«میدونی اگه تو هم میرفتی مشکلی پیش نمیاومد؟»
سوفیا شونههاش رو در حالی که به هدایت بقیه کالاهای در حال تحویل ادامه داد، بالا انداخت.
«شرکت تو محافل، دویدن در حالی که لباس کاسپلی پوشیدین - همه اینا رو باید به بیاحتیاطی جوانان واگذار کرد... من همونطور که هستم خوبم.»
«اما مگه من و تو همسن نیستیم؟»
«گذشتهی یه زن چیز مرموزیه، بانوی من.»
سوفیا به اربابش نگاه کرد.
«اگرچه، من فکر میکنم بانوی من به این جور رویدادها علاقهمند باشن.»
ریچل یه آدم محتاط ذاتی بود، پس واقعاً نیازی به این جور صریح سوال پرسیدن نبود…
«من اون رو از دست نمیدم.»
و با این حال ریچل به طرز شگفتانگیزی شک سوفیا رو تأیید کرد. بعدش با افتخار به تموم تجهیزات الکتریکی که به تازگی وارد شده بود اشاره کرد.
«و الان، ترتیب همه چی داده شده.»
سلول ریچل همین الان با یه مانیتور ۱۰۰ اینچی و صدای فراگیر ۵.۱ مجهز شده بود.
«در واقع، چون میخواستم حس کامیکت رو داخل سالن تجربه کنم، یه دوربین به کسی دادم که به اونجا میرفت و یه فید زنده اینجا میداد!»
«اوه.»
ریچل روی صندلیش که با بلندگوهای جدیدش احاطه شده بود نشست، و دکمه روشن/خاموش روی کنترل از راه دور رو در حالی که چشم انتظار سوفیا و بقیه اعضای شرکت گربهی سیاه که همراهش بودن بود، فشار داد.
صفحه نمایش بزرگ روشن شد و تصویر واضحی رو از دوربینش نشون داد... اما، نقطه دیدش فقط یه فوت از زمین فاصله داشت.
«؟»
صحنه همینطور که فیلمبردار از بین جنگلی که انگار هزار فوت از زمین فاصله داشت و به این طرف و اون طرف حرکت میکرد، تغییر کرد. ویدئو متوقف شد و روی یه شلوار لی تمرکز کرد که نمای نزدیکی بهش بود، اما ظاهراً ازش راضی نبود که به سرعت به سراغ شلوارهای چهارخونه رفت. در یه لحظه نما به سمت بالا پرتاب شد، تا اینکه موهای مشکی کامل یک شخص نمایان شد.
سالن بزرگ در حالی که سراسر صفحه نمایش پر از موهای سیاه بود، شلوغ شده بود. بعدش دوربین به طور ناگهانی به هوا پرید و درست زمانی که فکر میکنین چند متری بالا رفته، کمی دورتر فرود اومد. بلافاصله بعد از اون، تصویر دوباره پرید، چند ثانیه تو هوا شناور شد و یه بار دیگه روی سر یه نفر فرود اومد. دوربین به تکرار این حرکت بارها و بارها به صورت بیوقفه ادامه داد.
ریچل قبل از اینکه ویدیو رو متوقف کنه و بی سروصدا از روی صندلیش بلند بشه، برای لحظهای همهی اینها رو در سکوت تماشا کرد.
«بانوی من.»
«چیه...؟»
«فکر میکنم بهتر بود دوربین رو به یکی از خدمتکارها میدادین تا اینکه اون رو به هیلی وصل کنین.»
«هیلی زیرکتره، به خاطر همینم من فکر کردم که ویدیوی جالبتری میسازه… آه...»
«میخواین یه نوشیدنی بنوشین تا حالتون رو به خاطر حالت تهوعی که از حرکت دوربین ایجاد شده بهتر کنه؟»
«ازم میپرسی که الان میخوام یه چیزی بنوشم یا نه... یه چند ثانیه لطفاً باهام حرفی نزن...»
داخل قطاری که به سمت خونه میرفت، سایکس از اینکه نتونست هیچ غنایمی از جنگ سختش به دست بیاره افسرده بود، با این حال هنوز میتونست کامل آستین جورج رو بکشه.
«هی، جورج؟»
«چیه؟»
سایکس به سمت صندلی روبهروش که الیوت به پشت دراز کشیده بود، و تموم خون از صورتش خارج شده بود اشاره کرد.
«اعلیحضرت... چه اتفاقی براش افتاده؟»
«آه...»
جورج به پوسته خالی، که زمانی رئیسش بود نگاه رقتانگیزی کرد.
«بعد از اینکه تموم بعدازظهر خودش رو له کرد که به میدون فضای باز برسه و این همه وقت صرف کرد، متوجه شد که مارگارت لباس یه شخصیت مرد رو پوشیده.»
«اوه… تو فکرم میخواد گریه کنه یا نه؟»
۱. اینجا راهنمای مفیدی هست که به صورت آنلاین پیدا کردم تا بهتون توضیح خیلی از اصطلاحات در مورد کامیکت رو میده. https://blog.otakumode.com/2014/12/27/winter-comike/
۲. کامیکت داخل توکیو بیگ سایت برگزار میشه. غرفه گامرا پاویلیون همون چیزیه که اوتاکوها بهش ساختمون میگن که معمولا به عنوان مکان اصلی برای رویداد بزرگ استفاده میشه.
۳. فوجوشی دخترانی هستن که در واقع عاشق عشق بین آقایون همجنسگرا هستن.
کتابهای تصادفی
