فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

زندگی در زندان برای یه زن شرور ساده‌ست

قسمت: 53

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

داستان فرعی ۴ نسخه محدود زادگاه:

ریچل در حالی که زیر کوتاتسوی خودش فرو رفته بود از مزه‌ی فنجون چای تازه‌ای لذت می‌برد.

«هاه…»

اون که از عطر معطر چایش راضی بود، یه خلال دندون برداشت و از آبکاوا موچی‌ای که تهش آویزون بود و به اندازه انگشتش بود گاز زد. ۱

«اومم~، چای تهیه شده از اولین برگ‌های فصل و مجموعه‌ای از موچی آبکاوا. خیلی خوب… بهترین. کمبل این بار واقعاً از خودش فراتر رفته.»

ریچل از روحیه بالایی برخوردار بود و به خاطر همین هم تصمیم گرفت یکم از دانش گسترده‌ش رو با هیلی که منتظر بود تا چای خودش در حالی که زیر کوتاتسو بود خنک بشه، در میون بذاره.

«هیلی، خوبه؟ اندازه موچی واقعاً مهمه. مردم می‌گن اولین موچی آبکاوا توسط یه تانوکی به عنوان هدیه‌ای برای خدایان درست شده. با تیکه‌های طلایی که رودخانه آبه از معدنی در اون نزدیکی آورده بود، پودر شده بود. ظاهراً هیچ آردی توش اضافه نشده، فقط موچی با تیکه‌های طلا که روش پاشیده شده.»

«اوکی.»

«توی مناطق دیگه‌ی امتداد رودخونه آبه، موچی آبکاوا رو به اندازه کف دستت می‌فروشن، اما می‌دونی این اندازه خیلی بزرگه؟ بازیگوشی‌ای که از زادگاهش اومده مهمه. می‌فهمی چی می‌گم؟»

«اوکی.»

ریچل با شنیدن جواب بی‌جون هیلی، در حالی که با خلال دندون بین انگشت‌هاش بازی می‌کرد، روی حرفش پافشاری کرد. جهت اطلاع، هیلی هیچ علاقه‌ای به غذایی که نمی‌تونست بخوردش نداشت.

«و مطمئناً موچی که تو رودخونه آبه‌س، بهتره با چای موتویاما از حوضه رودخونه آبه سرو بشه. این تنها چیزیه که انکارش نمی‌کنم. این یه منطقه تاریخی تولید چای موتویاماس و گفته می‌شه بعد از اینکه یه راهب محترم اولین دونه‌ها رو از کشورش به اون منطقه آورد، به همین دلیل زادگاه چای منطقه شیزوکا شد.»

دانش گسترده ریچل حتی به کشورهای مبهم خارجی گسترش پیدا کرده. با این حال مهم‌تر از این‌ها…

«هیلی...؟»

هیلی هیچ جوابی بهش نمی‌داد. بعد از اینکه به سخنرانی طولانی ریچل گوش داده بود، الان به کیسه چای جدیدی که ریچل تازه باز کرده بود نگاه می‌کرد.

«هیلی چیه؟ در مورد چیزی کنجکاوی؟»

هیلی با اسم تجاری‌ای که توی قسمت جلوی کیف چاپ شده بود حیرت‌زده شد.

چای سبز کاکه‌گاوا

«…»

«…»

هیلی کیفه رو تکون داد. تنها صدای داخل اتاق صدای تکون خوردن برگ‌های کیسه بود.

«…»

«اوکی...؟»

هیلی سرش رو چرخوند و از ریچل خواست بهش جواب بده، اما ریچل تو سکوت به نوشیدن چای خودش ادامه داد.

«اوکی؟»

«…»

هیلی خودش رو نزدیک‌تر کرد و سعی کرد دوباره ازش سوال بپرسه، اما ریچل آروم سرش رو برگردوند.

«اوکی؟»

«فقط حدود پنجاه کیلومتر با حوضه فاصله داره...»

هیلی رفت و خودش رو به زور جلوی چشم ریچل و سرش رو کج کرد.

«اوکی؟»

«باشه پس پنجاه و پنج کیلومتره...»

هیلی کیسه چای رو به لپ ریچل زد.

«اوکی؟»

«نزدیک به ۷۵ درصد چای ژاپنی چای یابوکیتاس! حتی اگه منطقه‌هاشون که توشون تولید شده با هم فرق داشته باشه، باز هم از همون کارخونه که اومده!»

هیلی شونه‌هاش رو بالا انداخت و سرش رو در حالی تکون داد که صاحبش بعد از گرفتن مچش با عصبانیت شروع به فریاد کرد.

«اوکی.»

«داری الان به این فکر می‌کنی که "اوه خدای من، چه بچه گربه کوچیک سرسختی"؟ من نمی‌خوام یه بچه ‌میمون با تحقیر بهم بچه گربه کوچیک بگه!»

«اوکی.»

«داری با یه میمون چه جور حرفایی می‌زنی!»

بعد از اینکه شاهزاده الیوت مسخره‌ش کرد، ریچل و اون حیوون سرشون رو برگردوندن .

«اوه، عه اون توله سگ کوچیکه برگشت.»

«اوکی.»

«شما دو نفر، چطور می‌تونین بعد از یه همچین حرفایی طوری وانمود کنین که انگار اوضاع خوبه؟!»

ریچل روکش‌های کوتاتسو رو تا روی شونه‌هاش بالا کشید و شروع به غر زدن کرد و شکایت‌هاش رو از این شاهزاده که هر روز بدون هیچ چیزی تو سلولش ظاهر می‌شه، ادامه داد.

«الان داشتم خیلی از چایم لذت می‌بردم، و حالا بعد از دیدن قیافه زشتتون احساس کردم چاییدم. الان خیلی سردمه.»

«عو- عوضی... چطور جرأت می‌کنی همیشه با من این رفتار رو داشته باشی؟»

الیوت خشمگین انگشت شستش رو به صورتش چسبوند.

«مهم نیست چطور بهم نگاه می‌کنی، من خوش‌تیپ‌ترین مرد تو پایتختم!»

«اعلی‌حضرت، مشکل این نیست. شما واقعاً اینجا اومدین تا کاری کنین که آبجیم به رفتارش فکر کنه؟»

«البته.»

الیوت صادقانه به حاضرجوابی جورج پاسخ داد...

«با این حال این دقیقاً همون رفتاریه که باید تموم بشه!»

«هاه…»

الیوت تموم تلاشش رو کرد که تا حد امکان برای زندانیش خطرناک جلوه کنه.

«بهم بگو ریچل! از کدوم قسمت صورتم ناراضی هستی!»

«از نامزد سابقتون همچین سوالی می‌پرسید...»

«این رو نگو، سایکس. این سوال برای اعلی‌حضرت خیلی مهمه.»

«و شما دو نفر ساکت باشین!»

دختر نجیب‌زاده که هنوز تقریباً توی کوتاتسوش بود، یه جرعه از چایش رو در حالی که انگار طعمش کاملا از بین رفته بود نوشید.

«هاه... واقعاً می‌خواین بدونین؟»

«اگه دلیل خوبی داری، پس بگو! داری در مورد بزرگ‌ترین جذابیت من صحبت می‌کنی! چه نقصی ممکنه داشته باشه؟!»

ریچل در حالی که عمداً به خاطر کارهای شاهزاده آه می‌کشید، مستقیماً به چشم‌های الیوت نگاه کرد.

«هر وقت مجبور می‌شم با اعلی‌حضرت مودبانه رفتار کنم، به خاطر تحصیلات ملکه شدنم به طور خودکار شما رو به دوشس سامرست متصل می‌کنم.»

«که اینطور… ببخشید.»

«او- اون رو ول کن، ریچل!»

الیوت سعی کرد خودش رو جمع‌وجور کنه تا موعظه رو دوباره شروع کنه... اما هر چی می‌خواست بگه یه دفعه قطع شد.

«اوکی! اوکی!»

میمون در حالی که به چیزی اشاره میکرد یهویی به بالای بازوی ریچل دست کشید.

«آه، درسته! ممنون، هیلی!»

«هی! ریچل، یکی داره حرف می‌زنه‌ها…»

دختر دوک در حالی که شاهزاده مشغول حرف زدن بود از جاش بلند شد و با عجله به طرف دیگه که قابلمه‌ای روی آتیش قرار داشت رفت. اون قبل از اینکه درش رو برداره، قابلمه رو به یه پایه قابلمه از قبل آماده شده بالای کوتاتسو منتقل کرد. مخلوطی از مواد مختلفی که توی دیگ بودن... و چند سیخ به وضوح بیرون زده بودن که انگار شمشیرهایی هستن که تو سنگ فرو رفته بودن.

«اوهوی، این بار دیگه چیه؟»

«چی پرسیدین؟ مهم نیست چطور بهش نگاه کنین، به هر حال می‌فهمین اون شیزوکا اودنه.»

بعد از اینکه هیلی چندتا چیز از یه شیشه بهش اضافه کرد و هر دوشون دعا کردن، ریچل شروع به مرتب کردن مواد تشکیل‌دهنده‌‌ش کرد و اون‌ها رو روی بشقابی که هیلی تو دستش داشت جمع کرد. واقعاً صحنه زیبایی بین حیوون خونگی و صاحبش بود.

«وقتی شاهزاده وسط سخنرانیه، نباید غذا بخوری!»

«بی‌خیال بابا اعلی‌حضرت، الان دارین در مورد چی صحبت می‌کنین؟ ما که هنوز غذایی نمی‌خوریم.»

ریچل که به اخطار عصبانی الیوت بی‌توجه بود، از هیلی به خاطر آوردن یه فنجون ساکی تشکر کرد. اون نوشیدنی الکلیش رو به یه باره قورت داد و در حالی که ناله‌ی خوشحالی کرد، گفت: «مم~»

«یه دیگ داغ اودن با یه فنجون ساکی تو هوای سرد! واقعاً نمی‌شه در مقابلش مقاومت کرد!»

«اوکی!»

دختر نجیب‌زاده و میمونش در حالی که شاهزاده عصبانی در حال جوش و خروش بود، یه سری به هم تکون دادن.

«وقتی شاهزاده وسط سخنرانیه، نباید نوشیدنی وسط وعده غذایی بخوری!»

«اما پختن اودن تموم شده!»

«فکر می‌کنی که این دلیل همچین بی‌احترامی‌ای رو توجیه می‌کنه؟!»

چرا الیوت انقدر عصبانی بود؟ هیلی اولش فکر کرد عجیبه، اما وقتی متوجه شد که احتمالا مشکلش چیه، یکی از سیخ‌ها رو از قابلمه بیرون آورد.

«اوکی!»

هیلی اودنی رو که در آورده بود برای الیوت آورد.

«نه... من که بهت نگفتم که یکم از اودنت رو بهم بدی.»

«اوکی.»

هیلی داشت می‌گفت حرفش رو فهمیده، اگرچه کاملا واضح بود که اصلا نفهمیده، با این حال یه تیکه دایکون گرد رو با سیخ سوراخ کرد و بیرون آورد.

«اوکی.»

«شما باید بگین، "متشکرم، آه~". هیلی خیلی مهربونه که بهتون اجازه می‌ده یکم از غذاش رو بخورین.»

«این که اصلا مهربون نیست! اون از مغزش اصلا استفاده نمی‌کنه!»

«اوکی؟»

«نه من از تربچه دایکون بدم نمیاد! به این فکر کن که اون غذا الان چقدر داغه!»

«اوکیکی!»

«وقتی دقیقاً همین مشکل برای تخم مرغ هم هست، الکی نگو: "باشه، پس تخم مرغ بخور"، میمون!»

«اوکی؟»

میمون که کاملا گیج شده بود که چیکار کنه سرش رو چرخوند. چند لحظه به تخم مرغی که از سیخ آویزون شده بود خیره شد و بعدش اون رو به سمت دیگه‌ای هل داد.

«اوکی!»

«برای من؟! ممنون، آقای میمون!»

دختر بارون یه لحظه هم درنگ نکرد و لوله داغی رو که میمون براش دراز کرده بود، بلعید.

«صبر کن! مارگارت، اینطوری نخورش می‌سوزی…»

«مم، مم، مم! آره، این خیلی خوبه… الیوت، مشکل چیه؟»

«نه… تا زمانی که مشکلی برات پیش نیاد…»

مارگارت، دختر جوانی که توی محله‌های فقیرنشین بزرگ شده بود، به قدرت زبان و دستگاه گوارشش اطمینان داشت.

الیوت به دیگ اودن نگاه کرد.

«در ضمن… چرا همه غذاها به سیخ کشیده شدن؟»

تموم مواد داخل قابلمه با سیخ سوراخ شده بود. یه ملاقه هم کنارش قرار داشت تا برای برداشتن هر کدومشون کمک کنه. بعد از اینکه الیوت سوالش رو پرسید به پشت سرش نگاه کرد… الیوت ریچل، جورج و سایکس رو دید که همگی شونه‌هاشون رو بالا انداختن و سرشون رو تکون دادن جوری که انگار داشتن می‌گفتن، «هاه، چه آدم نادونی.» حتی میمون هم این کار رو می‌کرد.

«بچ- بچه‌ها چه خبر شده؟!»

شاهزاده در حالی که همه، به استثنای دختر بارون که مثل نخورده‌ها اودنی که بهش داده شده بود رو قورت می‌داد، همه به هم پیوستن تا مسخره‌ش کنن.

«اعلی‌حضرت، مگه نمی‌دونین برای اودن همه مواد باید به سیخ کشیده بشه؟»

«اگه سیخی نبود نمی‌شد بهش شیزوکا اودن گفت.»

«هاهاها، اعلی‌حضرت واقعاً نادون هستن.»

«اوکی.»

«چی؟! چه خبره؟! چتونه؟! مخصوصاً تو میمون!»

الیوت داشت ناراحت می‌شد، به خاطر همین هم ریچل به عنوان نماینده گروه عمل کرد و چیزهایی رو براش توضیح داد.

«اون اولا، این مواد به عنوان یه میان وعده راحت تو آبنبات فروشی‌های کوچیک و مغازه‌های ثابت فروخته می‌شد. استفاده از سیخ واقعاً راحت بود، چون می‌شه اون رو همون‌طور که هست خورد، و چوب‌های باقی‌مونده رو هم برای حساب کردن مبلغ صورتحساب قبل از رفتن می‌شه شمرد.»

«ریچل... همین الان چی گفتی؟»

ریچل که اطلاعات زیاد و بی‌فایده داشت مغرور به نظر می‌اومد، اما الیوت بعد از شنیدن حرفش که عجیب بود مجبور شد اون رو متوقف کنه.

«هاه؟ سیخ‌ها راحت بودن…»

«قبل از اون حرفت! اینا کجا فروخته می‌شدن؟!»

«خب، تو شیرینی فروشی‌های کوچیک و مغازه‌های ثابت.»

«چرا یه غذای گرم مثل این، باید تو همچین مکان‌هایی فروخته بشه!»

ریچل، سایکس و جورج همه یه نگاه به هم انداختن.

«از اونجایی که بچه‌ها عاشق خریدن تنقلات هستن، اونا رو تو آبنبات فروشی‌ها و فروشگاه‌های لوازم‌التحریر می‌فروختن.»

«این طبیعی نیست؟»

«بچه‌ها که به هر حال نمی‌تونن به میخونه برن.»

«عجیب نیست؟! این اصلاً طبیعی نیست!»

شاهزاده که تو این حرف‌های عجیب و غریب گرفتار شده بود، سرش رو می‌خاروند که ریچل بهش جواب داد.

«این طبیعی نیست که هر منطقه آداب و رسوم منحصر به فرد خودش رو داشته باشه؟»

«مطمئناً طبیعیه… اما این با اون چیزی که فروشگاه‌ها واقعاً باید بفروشن فرق زیادی نداره؟ نکنه سرشون به سنگ خورده؟»

«اعلی‌حضرت، دیگ به دیگ می‌گه روت سیاه.»

«من نمی‌خوام این حرف رو از تو بشنوم!»

ریچل با شنیدن نکته‌ای که الیوت اشاره کرد، لبخند بزرگی زد.

«اعلی‌حضرت، نگران نباشین.»

«من نگران یه ده‌کوره تو کشور ناکجا آباد نیستم.»

«مردم عجیب و غریب همه جا زندگی می‌کنن، فقط تو این منطقه که نیستن.»

«داستان بدتر شد! حالا من یهو واقعاً نگران شدم!»

ریچل بدون توجه به شاهزاده که داشت از حرف‌هاش می‌لرزید، دست‌هاش رو به هم قلاب کرد و لبخند رویایی زد.

«شیزوکا واقعاً جای فوق‌العاده‌ایه. پر از آدمای باورنکردنی و الهام‌بخشه.»

«اگر تو بگی آدمای خوبین، اصلا امکان نداره خوب باشن... اونا چیکار کردن؟»

«چیه، نکنه اونا یه مشت رئیس اوباش هستن...»

ریچل انگشتش رو روی لبش گذاشت... و وقتی به چند نمونه فکر کرد، فریاد بانمکی زد و گفت: «درسته، برای مثال... کانال آبیاری خاصشون...»

«مشکل کانال آبیاریشون چیه؟»

«اونا آب کافی نداشتن، به خاطر همینم با دست کانال آبیاری دریاچه کشور همسایه‌شون حفر کردن. ظاهراً مسئول ساخت و ساز موقعی که قصد عبور غیر قانونی از مرز رو داشته، دستگیر شده.»

«این... این یه مشکل دیپلماتیک بزرگ نیست؟»

«مشکل دیپلماتیک بود، و چون دریاچه منبعی بود که اونا به طور سنتی حق آبه ازش داشتن، کشور همسایه برای صد سال آینده کینه ازشون به دل گرفت.»

«البته که کینه گرفتن! اون مقام رسمی چه فکری داشت می‌کرد؟!»

«اون مقام؟ هوم، آه، مگه اون همون کسی نبود که تو باغ خونوادگیش یه کارخونه فولادسازی ساخت، چون یه توپ می‌خواست؟»

«مشکل این مقام رسمی چیه؟! چرا!؟ چه دلیلی داشت که همچین کاری کرده؟!»

«نه، اونطور که من شنیدم… توپ رو هیچ جا نمی‌فروختن، به خاطر همینم مجبور شد خودش اونا رو بسازه.»

«البته که هیچ کس توپ نمی‌فروخت! و چرا یه مقام محلی باید یه کارخونه فولاد بسازه که بتونه یه توپ داشته باشه؟!»

«اگه نمی‌تونین چیزی بخرین، خودتون بسازینش. این قانون اساسی زندگی "خودت انجامش بده" هستش.»

«مشکل این نیست!»

«اینجا اون جور جاییه. یه شرکت راه‌آهن معین یه موتور بخار رو در حین نگهداریش تو گاراژ بازرسی کرد.»

«بازرسی کرد؟»

«اتفاقاً وقتی کارشون تموم شد، یه لوکوموتیو دیزلی توی دستشون داشتن.»

«چه جور و چقدر بازرسی انجام دادن؟!»

«اونا گفتن: "در حال حاضر، دیزل داغه!" یا یه چیزی تو همین مایه‌ها.»

«نمی‌شه که فقط به خاطر یه احساس یه چیز مثل اون رو بازسازی کرد! و چطور می‌شه موتور بخار رو عوض کرد و دیزل گذاشت؟! مگه نقشه‌ها چطور بوده؟!»

«اونا به اندازه کافی آگاهی نداشتن که بتونن طرح درست کنن.»

«فقط یه لحظه صبر کن... این داستان زیادی عجیبه. باید یه طرح برای هدایت کار بنویسیم. این چیزی نیست که بعد از انجام همه کارا ساخته بشه.»

«این طبیعی نیست؟»

تا الان ریچل قبلا موفق شده بود تا ساکی داغش رو تموم کنه، بنابراین هیلی یه بطری معمولی الکل برداشت و فنجون ریچل رو دوباره پر کرد.

«روحیه‌ی یه مهندس که بهش می‌گه می‌تونه هر کاری دلش خواست انجام بده، بهش اجازه می‌ده انواع چیزای جدید رو بسازه.»

«من می‌تونم این حرفت رو درک کنم. می‌تونم درکش کنم، اما بازم خیلی عجیبه.»

«علاوه بر این… چند نفر بودن که فکر می‌کردن پدال دوچرخه‌هاشون خیلی خسته‌کننده‌س، به خاطر همینم یه بازار برای دوچرخه‌هایی با موتورهای بسته‌شده درست کردن.»

«اون دیگه اسمش دوچرخه نیست.»

«تا زمانی که اون رو به روش عملی طراحی کنین، حتی اگه سخت باهاش کار کنین هم نمی‌شکنه، و حتی اگه از پشت بوم ساختمون دو طبقه پایین بیفته، بازم می‌تونه کار کنه.»

«وجود این جور استحکامی معمولا ضروریه؟ هی؟»

«بعد از اون شتاب، رئیس یه شرکت موفق توی یه مسابقه موتور سیکلت کشور خارجی شرکت کرد، اما خیلی سریع پیچید و از نیروی گریز از مرکز به دور پرتاب شد.»

«اصلا فقط برای همین نیست؟! و چرا رئیس شرکت خودش باید می‌رفت؟! مگه نمی‌شد به جاش یه راننده حرفه‌ای استخدام کنه؟!»

«رئیس شرکت از پرواز تو هواش خیلی لذت برد، به خاطر همین هم تصمیم گرفت شرکتش بعدش هواپیما بسازه.»

«پس دوچرخه‌ها چی شدن؟!»

دختر نجیب‌زاده مست، در حالی که حکایت‌های بیش‌تری رو به یاد می‌آورد، همین‌طور که شاهزاده مضطرب رو تنها می‌ذاشت، حالت چهره‌ی نوستالژیکی به خودش گرفت و به سمت سقف رو کرد. میمون که باهاش مشروب می‌نوشید، قبلا کامل مست کرده بود و در حالی که دختر بارون همچنان داد می‌زد: «چه با مزه، خیلی بامزه‌س!» بالای کوتاتسو می‌رقصید.

«اما واقعاً آقای تراسک باید بهترین باشه!»

«بازم هست؟! پس این آقائه...»

«اون یه ساعت‌ساز بود. فروشگاهی داشت که تجهیزات پزشکی رو تعمیر می‌کرد و...»

«و داستان از همون اولش عجیب بود! ریچل، الان چقدر مست کردی؟»

«اون از مدرسه ابتدایی همون نزدیکیا یه تماس گرفت که ازش می‌خواستن "ارگشون رو درست کنه".»

«چرا از یه ساعت‌ساز که فروشگاه تجهیزات پزشکی رو اداره می‌کنه خواستن یه آلت موسیقی رو تعمیر کنه؟!»

«هیچ صنعتگر دیگه‌ای اونجا نبود که بتونه سازها رو تو اون منطقه تعمیر کنه، چون این اولین ساز وارداتی به اون منطقه بود. به خاطر همینم این یه موقعیت "می‌دونی چطور با تجهیزات ظریف کار کنی" بود...»

«مردم اطراف این آقا هم از نظر ذهنی خیلی عجیب به نظر میان. چند نفر اینطوری تو دنیا هستن…»

«بعد از بررسی ساز، ساختارش رو درک کرد.»

«بعدش تونست درستش کنه؟»

«چون فکر می‌کرد الان می‌تونه ساز خودش رو بسازه، تصمیم گرفت آخر هفته‌ها نجار ساز بشه.»

«نکنه احمقه؟!»

«اون با کمک دوستش که صاحب جواهرفروشی بود کار رو شروع کرد و به لطف چند پیشنهاد از ماهی فروش محلی، تونستن اولین سازشون رو بعد از دو ماه تموم کنن.»

«چرا از یه ماهی فروش پیشنهاد گرفتن؟! یه ساعت ساز، یه جواهرفروش، و یه ماهی فروش، هیچ متخصصی بینشون نیست!»

«همون‌طور که قبلا گفتم هیچ کسی تو این منطقه نبود که چیزی در مورد ارگ بدونه! اما ماهی‌فروش در مورد نحوه استفاده از شامیسن درس می‌خوند.»

«فقط به این دلیل که در مورد یه ساز کاملا متفاوت درس یاد می‌گرفت؟! به عبارت دیگه، اون دو نفر دیگه اصلا هیچی از موسیقی نمی‌دونستن!»

«استنباط خوبی کردین، اعلی‌حضرت. اینطور شد که تونستن اولین ارگشون رو بسازن، اما به سرعت متوجه شدن که مشکل دارن.»

«چی؟ احتمالا مشکلشون یه چیز احمقانه بوده، مگه نه؟»

«همون‌طور که یادتونه هیچ کس تو اون منطقه هیچی از ارگ نمی‌دونست، پس هیچ کس نمی‌دونست اون چیزی که ساختن صداش درسته یا نه.»

«تا حالا چند بار به این فکر کردم؟ چرا در حین ساختنش بهش فکر نکردن؟!»

«فکر نمی‌کنین به این دلیل باشه که اونا در اون زمان فقط به این فکر می‌کردن که: "من می‌خوام این رو بسازم"؟ اما این دو مرد فکرشون رو روی هم گذاشتن و به این نتیجه رسیدن: "مطمئناً کسی تو پایتخت می‌دونه".»

«خوب نیست. اینجا یه بوهایی میاد...»

«پس اون دو نفر ارگ رو توی جعبه گذاشتن و اون رو با میله‌های تکیه گاهی که به دو طرف روی شونه‌هاشون وصل کرده بودن، حمل کردن. هفت تا ده روز طول کشید تا اون ارگ رو تو جاده‌های آسفالت‌نشده به پایتخت ببرن، همون جایی که "کسی موسیقی بلده".»

«نکنه این احمق‌ها به زیارت مذهبی یا همچین چیزی می‌رن؟!»

«اونا به سلامت به پایتخت رسیدن و شروع به پرس‌وجو کردن. اینجا کسی هست که موسیقی رو بفهمه؟»

«همین جور بدون نقشه این طرف و اون طرف ول گشتن…»

«و با این حال اونا تو پیدا کردن اون فرد موفق بودن. و اون شخص ازشون پرسید: "می‌دونین مقیاس موسیقی چیه؟"»

«اینا دارن چیکار می‌کنن... این باعث می‌شه که فقط از شنیدن این موضوع گریه کنم.»

«و به این ترتیب، در حالی که یکی از آقایون به خونه برگشت تا برای ساختن ارگ دیگه آماده بشه، مرد دیگه تو پایتخت موند تا پایه‌های موسیقی رو از معلم عالی جدیدش بیاموزه، و بعد از دو ماه دوباره تلاش کردن یکی بسازن! توی تلاش مجددشون موفق شدن نمره قبولی رو بگیرن و با موفقیت یه تجارت جدید رو شروع کردن!»

«هی، فقط به این دلیل که اصول اولیه موسیقی رو یاد گرفتن معنیش این نیست که می‌تونن بدون طرح اولیه ارگ‌های عالی بسازن، درسته؟»

«مردمی که توی این منطقه زندگی می‌کنن واقعاً ترجیح می‌دن قبل از راه رفتن بدون.»

«اونا واقعاً آدم‌های بدی نیستن، اما تک تکشون خیلی عجیبن…»

«شما اونا رو به‌عنوان "افراد کاملاً عجیب و غریب" می‌بینین، اما در واقع اسمشون مردم شیزوئوکاس.»

جورج خم شد و تو گوش الیوت زمزمه کرد: «اعلیحضرت، اگر به همه چیزهایی که آبجی می‌گه جواب بدین، شبیه یه آدم احمق می‌شین.»

«د- درسته. در واقع، امکان نداره چیزی که می‌گه درست باشه.»

ریچل اخمش رو در هم کرد و در حالی که الیوت گیج شده سرش رو تکون می‌داد و افکارش رو با صدای بلند زمزمه می‌کرد، چهره‌ی کاملا ناراضی نشون داد.

«خوب اعلی‌حضرت، به حرف من شک دارین؟»

«اصلا امکان نداره که واقعاً همچین اتفاق پوچی رخ داده باشه! تقریباً داشتی من رو فریب می‌دادی.»

«خب، پس بهم اجازه بدین این کتاب تاریخ محلیشون رو به اعلی‌حضرت هدیه کنم.»

«اونا چین که تو کتاب‌های تاریخشون می‌چپونن!»

«اعلی‌حضرت. اون فقط مست کرده، به شدت مست کرده.»

سایکس اخم کرد و نگاه محتاطانه‌ای به کتاب تاریخ منطقه‌ی خارجی که ریچل سعی می‌کرد بهشون بده، کرد و گفت: «به هر حال چرا این رو می‌خوندی؟ می‌خواستی به چی برسی؟»

ریچل یه نیشخند کوچیک و شهوانی زد. اون کاملا مست بود.

«هه‌هه، پس من بهتون راز کوچیک ویژه‌‌م رو می‌گم. من می‌خوام آموزش مردم عادی رو به خاطر آینده کشورمون بیش‌تر کنم.»

الیوت و جورج قبل از اینکه به سایکس نگاه کنن، نگاهی طولانی و سختی به کتابی که بهشون داده شده بود انداختن.

«واقعاً... من فکر نمی‌کنم اون داستان‌هایی که الان گفتی هیچ چیز آموزشی‌ای داشته باشه.»

«به جای اینکه آموزش بده، من فکر می‌کنم همه اون داستان‌ها خیلی بیش‌تر ضرر دارن تا فایده.»

«به نظر میاد که همه این آدما، می‌تونن خیلی خوب باهات ارتباط برقرار کنن.»

ریچل نظرات منفی گالری بادوم زمینی رو نادیده گرفت و به سقف اعلامیه بزرگی اعلام کرد.

«در آینده، من این کشور رو پر از مردمی می‌کنم که درست مثل مردم شیزوئوکا شگفت‌انگیز باشن!»

الیوت نگاهش رو از کتابی که ریچل بهش داده بود به سمت همون زن که حالا یه پوزیشن خاص گرفته بود و حالت رویایی روی صورتش داشت، حرکت داد.

«تو برای این کشور بسی.»

۱. معلم من همیشه به این شیرینی موچی پودری می‌گفت، اما از اونجایی که ریچل درموردش توضیح می‌ده، اون رو همون طور که هست گذاشتم.

۲. آرام عجیب: «شیزوکا نی اوکاشی». پس این عبارت خیلی از شیزوئوکا دور نیست. جناس تو ژاپن اوج کمدیه.

کتاب‌های تصادفی