سیستم خوناشامی من
قسمت: 17
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
سیستم خونآشامی من
چپتر17: افزایش سطح
کوئین به دنبالکردن رایلی ادامه داد تا درنهایت به پارک رسید. بیرون بیشتر تاریک بود و تنها نور قابلتوجه یا از ماه بود یا لامپهای خیابان.
پس از بررسی اینکه کسی آن اطراف است یا نه، کوئین تصمیم گرفت وقت آن است که ماسک را به صورت بزند. حتی اگه الان متوجه من بشه، نمیدونه برای انتقامگرفتن باید سراغ کی بیاد.
رایلی در آن لحظه درحال بررسی اطلاعات روی دستبند خود بود. نوری درخشان نشان میداد که او در مجموع 80 اعتبار دارد.
رایلی اندیشید: من نابغه هستم، نمیدونم چرا زودتر این کار رو انجام ندادم. به اندازه کافی برای دادن به دان دارم و یه چیزی هم برای خودم میمونه. تا وقتی دان ازم راضی باشه، هیچکس بهم حمله نمیکنه.
بهمحض اینکه رایلی این فکر را کرد، متوجه برخوردی سنگین در سمت راست خود شد.
کوئین از میان درختها بیرون پرید و با یک لگد باعث شد رایلی زمین بخورد. وقتی رایلی بالا را نگاه کرد، تنها چیزی که میتوانست ببیند دانشآموزی با ماسکی ترسناک بود که خون روی آن پاشیده شده بود.
رایلی داد زد: «این چه غلطی بود؟ تو دیگه کی هستی؟»
البته، کوئین قصد نداشت پاسخ دهد و میخواست مبارزه را سریع تمام کند. او به سمت رایلی دوید و یک لگد دیگر پرتاب کرد، هرچند اینبار رایلی آماده بود و دستهای خود را بالا آورد و موفق شد لگد را سد کند.
هرچند وقتی پای کوئین به دستهای رایلی برخورد کرد، احساس کرد به سنگ سخت لگد زده است.
کوئین درحالیکه به عقب میپرید تا پای خود را بررسی کند گفت: «آخ!»
او پاچه خود را بلند کرد و متوجه شد پایش بدجور آسیب دیده است. به نظر میرسید حتی استخوانش کمی خم شده بود.
بهمحض عقبنشینی مهاجم، رایلی به ساعت او که در تاریکی بهروشنی میدرخشید و عدد یک را نمایش میداد نگاه کرد. «چی؟» رایلی شروع به خندیدن کرد. «حالا فهمیدم، تو احتمالا یکی از دانشآموزهایی هستی که قبلا ازشون اعتبار گرفتم و حدس میزنم حالا اومدی انتقام بگیری.»
کوئین سپس بلافاصله از مهارت ارزیابی روی حریفش استفاده کرد.
[سلامتی: 8/10]
[نژاد: انسان]
[توانایی: سختشدن]
[گروه خونی: B+]
لعنتی، تعجبی نداره احساس میکنم به سنگ لگد زدم.
با اینکه حمله غافلگیرانه کوئین نتیجه نداده بود، هنوز احساس میکرد شانس پیروزی دارد.
کوئین یکبار دیگر حمله کرد و اینبار مشت خود را پرتاب کرد. حمله سریعتر از چیزی بود که رایلی انتظار داشت و فرصت نکرد از توانایی سختشدن استفاد کند، در نتیجه مشت درست در صورتش فرود آمد.
رایلی فکر کرد: گمونم دندونم ترک برداشت. مگه ضربههای اون بچه چقدر محکمه؟
کوئین با دست دیگر خود یک مشت دیگر پرتاب کرد، اما رایلی این را پیشبینی کرد و اینبار صورت خود را سفت کرد. وقتی مشت کوئین به صورت رایلی برخورد کرد، یکبار دیگر احساس کرد به سنگ ضربه زده است.
[مشت شما شکست]
[سلامتی: 7/10]
کوئین سپس عقب کشید و بین دو نفرشان فاصله انداخت. دوباره... اگه همش بدنش رو سخت کنه، چیکار میتونم بکنم؟
سپس فکری به ذهن کوئین خطور کرد. اگر رایلی میتوانست بدنش را سخت کند، چرا تمام مدت آن را سخت نگه نمیداشت؟ اگر این کار را میکرد، حمله اول کوئین نتیجه نمیداد.
این یعنی رایلی تنها میتوانست در آن واحد یک بخش از بدن خود را سخت کند؟ این تنها یک تئوری بود، اما کوئین چیزی برای ازدستدادن نداشت و این باعث شد یک نقشه بکشد.
کوئین یک بار دیگر به سمت رایلی دوید و داد زد: «حتی اگه آخرین کاری باشه که انجام میدم، یه مشت به اون صورت زشتت میزنم.»
رایلی دوباره صورت خود را سخت کرد و منتظر ماند، اما در آخرین لحظه، کوئین مشت خود را به لگدی به شکم او تغییر داد و باعث شد رایلی به جلو خم شود.
کار کرد.
سپس کوئین سعی کرد با زانو به شکم رایلی بکوبد، اما در آخرین ثانیه توقف کرد و با مشت به پشت سر رایلی کوبید. حالا رایلی بیدفاع روی زمین افتاده بود.
کوئین یک حمله دیگر به پشت سر رایلی انجام داد و او از هوش رفت.
کوئین گفت: «واقعا فکر کردی بهت میگم میخوام به کجا حمله کنم؟»
[ماموریت تکمیل شد]
[50 اعتبار پاداش داده شد]
[تفاوت سطح قدرت: 1]
[20 اعتبار اضافی پاداش داده شد.]
[تجربه: 100/100]
[شما به حداکثر تجربه رسیدید]
[دوست دارید افزایش سطح بدهید؟]
کوئین فکر کرد: دوست دارم افزایش سطح بدم؟ چرا زحمت پرسیدن به خودت میدی؟
«بله.»
[وقتی افزایش سطح پیدا کردید، هیچ تغییری قابلبازگشت نیست!]
«کی اهمیت میده، بله.»
[تبریک! شما اکنون سطح 2 هستید]
[پروسه تکامل آغاز شد]
تکامل؟
ناگهان، کوئین دردی سوزان در قلب خود احساس کرد و قلبش با بیشترین سرعتی که تاکنون تجربه کرده بود شروع به تپیدن کرد. خون با سرعت شروع به جریانیافتن در تمام رگهای سرتاسر بدنش کرد. درد چنان شدید بود که کوئین به زانو درآمد، اما از ترس اینکه کسی را خبردار کند، تمام تلاش خود را کرد تا فریاد نکشد.
درد در بدنش ادامه یافت. دست شکستهاش به همراه پایش شروع به درمانشدن کرد و سپس درد سوزان را در دندانهایش احساس کرد. درد پنج دقیقه دیگر نیز ادامه پیدا کرد و درنهایت متوقف شد.
[تبریک، شما با موفقیت تکامل پیدا کردید]
[شما اکنون نیمهزاد هستید]
کوئین به کلماتی که سیستم به او نشان میداد نگاه کرد، اما برایش منطقی به نظر نمیرسیدند. او هرگز قبلا کلمه نیمهزاد را نشنیده بود. سپس پیامهای بیشتری ظاهر شدند.
[وضعیتهای شما افزایش پیدا کردند]
[یک مهارت جدید باز شد]
[ضربه خون: سطح 1]
[ضربه خون: مهارتی که برد 5 متری دارد. این مهارت یک خط انرژی از دست کاربر پرتاب میکند. برای استفاده از این مهارت، کاربر باید از خون خود استفاده کند که باعث کاهش 1 سلامتی برای هربار استفاده از ضربه خون میشود.]
پیش از آنکه کوئین وضعیتهای تغییرکرده خود را بررسی کند، یک پیام دیگر ظاهر شد که شوکهکنندهترین آنها بود.
[گرسنگی شما رشد کرد]
[نمیتوانید بیشتر از این عطش خود را برای خون سرکوب کنید]
[سلامتی شما به ازای هر یک ساعت، یک واحد کاهش مییابد، تا زمانی که خون انسان مصرف کنید]
کتابهای تصادفی
