سیستم خوناشامی من
قسمت: 18
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
سیستم خونآشامی من
چپتر 18: من یک خونآشام هستم
کوئین مجبور شد چند قدم عقب بردارد و لحظهای طول کشید تا همهچیز را هضم کند. نمیتوانست چیزی که الان خوانده بود را باور کند. پس از خواندن آخرین پیام، تنها یک چیز به ذهنش آمد.
من خونآشام هستم؟
شاید کوئین تا حالا سعی داشت از حقیقت فرار کند، اما این آخرین چیزی بود که تاییدش میکرد. کوئین پس از خواندن کتاب کمی مشکوک شده بود، اما همهچیز همخوانی داشت: ضعیفشدن او در نور خورشید، دید در شبش و این واقعیت که سیستم از او میخواست خون بنوشد.
اما حالا سیستم از او میخواست خون بنوشد وگرنه میمرد. کوئین آنجا ایستاد و به رایلی که روی زمین از هوش رفته بود نگاه کرد.
کوئین آب دهان خود را قورت داد. بنا به دلیلی، او به سمت بدن رایلی جذب شده بود. بدون اینکه متوجه شود، بهآرامی به جلو حرکت کرد و ناگهان میتوانست نبض رایلی که روی گلویش درحال ضربان بود را ببیند. خون در رگهایش جریان داشت.
[ماموریت پاداش اعطا شد]
[خون قربانی خود را جذب کنید تا امتیاز وضعیت بهدست آورید]
کوئین درحالیکه به رایلی مانند یک تکه گوشت روی سینی نگاه میکرد فکر کرد: اصلا چطوری باید انجامش بدم؟
لایلا از زمان ترک فروشگاه، کوئین را زیر نظر گرفته بود. وقتی دیده بود کوئین ماسکبهدست درحال تعقیب رایلی است، حدس زده بود که کوئین چه قصدی دارد. او در فاصلهای امن میان درختان ایستاده بود و مراقب بود دیده نشود.
آن زمان بود که همهچیز را دید. او دید که کوئین ماسک را به صورت زد و رایلی را شکست داد، اما پس از آن متعجب ماند که کوئین قصد داشت چهکار کند. اول روی زمین زانو زده بود، گویی درحال دردکشیدن باشد و حالا، بهطرزی عجیب به رایلی نگاه میکرد.
لحظهای بعد دید که کوئین روی زمین نشست و بدن رایلی را بلند کرد.
لایلا گفت: «یعنی چی... اون که نمیخواد... اونو ببوسه؟ اون یارو مشکلش چیه؟»
کوئین به بلندکردن بدن رایلی ادامه داد و دوباره آن را روی زمین بازگرداند، گویی داشت تصمیم میگرفت با آن چهکار کند.
کوئین گفت: «لعنتی، توی فیلمها خیلی راحتتره. فکر اینکه دندونهام رو توی یک نفر فرو کنم... اصلا نمیتونم انجامش بدم.»
درنهایت، کوئین تصمیم گرفت بدن رایلی را رها کند و به مدرسه بازگردد.
لایلا فکر کرد: نمیدونم معنی اون کارها چی بود. آخرش هم هیچکاری نکرد؟ کوئین به حرکت به سمت مدرسه ادامه داد و ماسک را در پلاستیک خرید خود قرار داد. او متوجه شد بستنیای که خریده بود در حال آبشدن است، اما به دلیلی نامشخص، وقتی به آن نگاه کرد دیگر برایش اشتهابرانگیز به نظر نمیرسید.
در شکمش احساس گرسنگی وجود داشت که میدانست با خوردن غذا برطرف نخواهد شد و نمیدانست تا کی میتواند آن را سرکوب کند.
وقتی کوئین بالاخره به مدرسه رسید، تصمیم گرفت اول سری به توالت بزند. کوئین در آینه به خود نگاه کرد تا ببیند تغییر قابلتوجهی در او رخ داده یا نه، اما مانند قبل به نظر میرسید. کوئین لب خود را بلند کرد تا دید بهتری به دندانهایش داشته باشد، اما آنها نیز مانند گذشته مانده بودند.
آخیش، حداقل به نظر میاد هیچکس نمیتونه متوجه بشه. نمیدونم پس چرا اونموقع توی دندونهام احساس درد کردم؟ کوئین تصمیم گرفت پنجره وضعیت خود را باز کند تا ببیند تغییری نسبت به قبل از افزایش سطح و تکامل پیدا کرده یا نه.
[نام: کوئین تالان]
[نژاد: نیمهزاد]
[سلامتی: 15/15]
[تجربه: 50/200]
[قدرت: 10]
[چابکی: 10]
[استقامت: 10]
[امتیاز خصوصیت آزاد: (1)]
سلامتی کوئین 50 درصد افزایش پیدا کرده بود، درحالیکه به نظر میرسید بقیه ثابت مانده بودند. در حقیقت، کوئین حسابی در این مورد ناراحت شد، اما درست پایین صفحه میتوانست ببیند یک امتیاز خصوصیت آزاد وجود داشت.
وقتی کوئین روی سیستم کلیک کرد، به او اجازه داد با آن قدرت، چابکی یا استقامت خود را یک امتیاز افزایش دهد. کوئین مدتی درمورد آن فکر کرد و تصمیم گرفت چابکی خود را افزایش دهد.
[چابکی: 1]
با اینکه کوئین میخواست آن را محض احتیاط اینکه با افرادی مانند رایلی روبرو شود صرف قدرت کند، فکر کرد با یک سلاح جانوری خوب میتواند به این مشکل غلبه کند و اینکار اتلاف امتیاز وضعیت است. چیزی که او اکنون نیاز داشت، این بود که مانند یک قاتل چابک و سریع باشد.
برای کوئین سوال بود که آیا دلیلی داشت که تنها یک امتیاز وضعیت به او داده شده بود؟ سپس ماموریت اضافیای که بهدست آورده بود را به یاد آورد. تا زمانی که کوئین خون قربانیهای خود را مصرف میکرد، میتوانست امتیاز وضعیت بهدست آورد.
تا اینجا، کوئین میتوانست دو امتیاز وضعیت اضافی بهدست آورد، درحالیکه ارتقا سطح تنها یک امتیاز به او میداد. اگر کوئین میخواست قویتر شود، پس این سریعترین راه بود.
اما کوئین مطمئن نبود بتواند انجامش دهد. او باید بیشتر درمورد سیستم تحقیق میکرد و میدید چیز بیشتری میتواند پیدا کند یا نه.
او حالا اطلاعات بیشتری داشت و میدانست که سیستم او به یک خونآشام شباهت داشت. شاید اگر بیشتر درمورد آنها یاد میگرفت، میتوانست راهی برای دور زدن نوشیدن خون هم پیدا کند.
با این، کوئین تصمیم گرفت به اتاق خود بازگردد. در آنجا صدای تمرینکردن پیتر و وردن به گوشش رسید. پیتر تمام تلاش خود را میکرد تا کتاب مهارتی که ارتش به او داده بود را یاد بگیرد، درحالیکه وردن او را راهنمایی میکرد.
وقتی کوئین وارد اتاق شد، وردن و پیتر مانند گذشته به او خوشامد گفتند.
وردن پرسید: «چرا اینقدر طول کشید؟ فکر کردیم ممکنه گم شده باشی.»
کوئین جواب داد: «نه، فقط میخواستم یهکم توی شهر گشت بزنم. یهکم خسته هستم، گمونم امشب زودتر بخوابم.»
پیتر گفت: «شاید بهتر باشه ما هم برای امشب کارمون رو تموم کنیم.»
با این، گروه چراغها را خاموش کرد و تصمیم گرفت بخوابد. البته همه بهجز یک نفر.
کوئین نمیتوانست بخوابد. شکم او درد زیادی داشت و فکرش خیلی درگیر بود. اگر چیزی که سیستم گفته بود حقیقت داشت، او حتی زمان کافی برای حل این مشکل در اختیار نداشت. هرچند، کاری هم از دستش بر نمیآمد. ساعت خاموشی مدرسه 10 شب بود و اگر بعد از خاموشی بیرون اتاق گیر میافتاد، مجازات سنگینی در انتظارش بود. پس کوئین تنها میتوانست سعی کند بخوابد و فردا صبح به دنبال راهحل باشد.
درنهایت، بالاخره توانست چشمانش را ببندد و به خواب برود.
هرچند وقتی صبح روز بعد بیدار شد، درد بدتر از قبل شده بود. سرش زنگ میزد و حسهایش بهگونهای بودند که گویی در حالت آمادهباش قرار داشتند. اولین کاری که کوئین انجام داد، بازکردن سیستم بود.
[10 ساعت گذشته]
[عطش شما رشد کرد]
[شما -10 سلامتی از دست دادید]
[سلامتی: 5/15]
[سلامتی شما هر یک ساعت کاهش پیدا میکند]
این خوب نبود، کوئین بالاخره متوجه شد انتخابی ندارد و حتی زمان کافی برای یافتن راه دیگری در اختیارش نبود. او باید خون انسان مینوشید و این کار را در عرض 5 ساعت آینده انجام میداد.