فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

سیستم خوناشامی من

قسمت: 19

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

سیستم خون‌آشامی من

چپتر 19: درحال ازدست‌دادن زمان!

حتی با اینکه کوئین دو سوم سلامتی خود را از دست داده بود، احساس نمی‌کرد آسیب‌دیده یا درحال مرگ باشد. مانند زمانی که زیر نور خورشید ضعیف می‌شد نیز نبود، بلکه احساس می‌کرد تمام حس‌هایش در حالت هشدار حداکثری قرار دارند.

وردن با دیدن چهره کوئین شوکه شد و پرسید: «هی کوئین، حالت خوبه؟»

کوئین درحالی‌که از اتاق بیرون می‌دوید و به سمت سالن غذاخوری حرکت می‌کرد گفت: «آره، فقط باید سریع برم یه جایی.»

همه اتفاقاتی که تاکنون رخ داده بود، نتیجه اشتباه محاسباتی کوئین بود. با اینکه سیستم به او گفته بود هر ساعت یک سلامتی از دست می‌دهد، او انتظار نداشت بدنش اینگونه واکنش نشان دهد. در ابتدا او قصد داشت تنها 5 ساعت بخوابد تا خستگی نبرد روز قبل را برطرف کند.

اینگونه هنوز حداقل ده ساعت در کل و چند ساعت هم تا قبل از شروع کلاس‌ها فرصت داشت. کوئین به‌سرعت شروع به محاسبه کرد که چقدر زمان برایش باقی مانده است. صبحانه ضروری بود و از 8 تا 9 طول می‌کشید، پس از آن کلاس‌ها تا 12 و زمان ناهار طول می‌کشیدند.

این یعنی 4 ساعت از زمان را مجبور بود در فعالیت‌های اجباری مدرسه شرکت کند. البته، همیشه گزینه در رفتن از زیر کلاس‌ها وجود داشت، اما آنجا مانند مدرسه‌های عادی نبود. اگر این کار را می‌کردید، ارتش شما را پیدا و به‌شدت مجازات می‌کرد. اما اگر به هر حال قرار بود بمیرد چه اهمیتی داشت؟

کوئین درحال حاضر در صف غذاخوری بود تا غذای خود را تحویل بگیرد. او نفس‌های عمیق می‌کشید و دم و بازدم آهسته‌ای داشت. این به او کمک می‌کرد تشدید حس‌هایش را تحت کنترل در بیاورد. او می‌توانست مکالمه‌های سمت دیگر سالن را هم بشنود.

احساس می‌کرد دیگ و ماهیتابه‌ها که در آشپزخانه صدا می‌کردند درست کنار گوشش هستند. کوئین به‌آرامی یاد می‌گرفت چگونه آنها را نادیده بگیرد و این ذهنش را واضح‌تر می‌کرد.

هرچند درست همان زمان، رایلی وارد سالن غذاخوری شد. او هیچ نشانی از مبارزه دیروز روی بدنش نداشت، چراکه در مرکز درمانی کاملا درمان شده بود، اما به‌خاطر اتفاق دیروز حال بدی داشت.

به‌محض دیدن کوئین، هدفی برای تخلیه اعصاب‌خردی خود پیدا کرد. رایلی از همه سطح یک‌هایی که در صف بودند گذشت تا درنهایت به نقطه‌ای که کوئین ایستاده بود رسید.

رایلی پرسید: «هی مردنی، اگه ازت جلو بزنم مشکلی داری؟»

اما کوئین سرش با بیرون‌راندن صداها از سرش شلوغ‌تر بود.

«منو نادیده می‌گیری؟ امروز روزی نیست که بخوای منو نادیده بگیری.»

رایلی به دستبند کوئین نگاه کرد و دید عدد یک روی آن به روشنی می‌درخشید. بلافاصله خاطرات بد مبارزه شب قبل وارد سرش شد و تنها چیزی که می‌خواست، کشتن آن شخص بود. اما آن فعلا می‌توانست صبر کند و فعلا کوئین باید به‌جای او تقاص پس می‌داد.

رایلی درحالی‌که کوئین را از یقه می‌گرفت گفت: «گفتم من رو نادیده می‌گیری؟» اما در آن لحظه، چهره رایلی خیلی به کوئین نزدیک بود. کوئین می‌توانست ضربان قلب رایلی را بشنود. می‌توانست عبور خون از بازویش و ماهیچه‌هایی که پیراهنش را بلند کرده بود احساس کند.

چیزی کنترل بدن کوئین را به دست گرفت و بلافاصله دست رایلی را کنار زد و به او مشتی زد که باعث شد هر دو روی زمین بیفتند.

کوئین اکنون روی رایلی بود و هر دو دستش روی زمین گیر کرده بود.

«از روم بلند شو حیوون دیوونه!» رایلی این را گفت، اما وقتی خواست دست‌هایش را آزاد و به کوئین غلبه کند، برایش غیرممکن بود. حتی توانایی‌اش در این شرایط بی‌فایده بود. توانایی او تنها پوستش را محکم می‌کرد، او را به هیچ وجه قدرتمندتر نمی‌کرد.

سپس کوئین احساس کرد چیزی در دهانش رشد می‌کند. کوئین دست خود را در فاصله چند اینچی صورت رایلی قرار داد و آماده بود. هرچند به‌محض اینکه کوئین دهان خود را باز کرد، احساس کرد یک نفر او را از پشت یقه می‌کشد و او را از روی رایلی به سمت جمعیت درون صف می‌برد.

دان گفت: «دست روی افراد من بلند نکن.»

دان برای سنش مرد بزرگی بود و بدنی ماهیچه‌ای داشت. او نه شبیه یک دانش‌آموز، بلکه شبیه یک بزرگسال کچل به نظر می‌رسید.

رایلی درحالی‌که از روی زمین بلند می‌شد و عرق می‌ریخت، گفت: «دان، ممنونم. دیگه کارت تمومه، پسر.»

اما به‌محض اینکه دان یک قدم جلو گذاشت، وردن با پیتر قدم جلوی کوئین گذاشت.

وردن درحالی‌که دست خود را بالا می‌آورد تا سطح قدرت روی دستبندش را نشان دهد گفت: «واقعا می‌خوای دردسر درست کنی؟»

حقیقت این بود که وردن داشت بلوف می‌زد. قدرت وردن کاملا به توانایی‌ای که در آن لحظه کپی کرده بود بستگی داشت و او تنها قدرت خاک سطح 1 پیتر را داشت. اگر کار به دعوا می‌کشید، رقابتی سر اینکه چه کسی پیروز می‌شد وجود نداشت.

اما به نظر می‌رسید نقشه وردن روی دان اثر کرد و تصمیم گرفت رایلی را با خود برگرداند، اما پیش از رفتن، رایلی به کوئین علامت بریدن سرش را نشان داد.

پیتر که راز وردن را می‌دانست گفت: «اوه، ممنون، ممنون، باورم نمی‌شه کار کرد.»

پس از آنکه حادثه سالن غذاخوری به پایان رسید، یک چیز برای کوئین روشن شد: مسئولان آموزش هر اتفاقی هم که می‌افتاد دخالت نمی‌کردند. در هر گوشه سالن غذاخوری یک نگهبان ایستاده بود، اما تصمیم گرفته بودند دخالت نکنند.

پس از آنکه گروه غذای خود را تمام کردند، زمان آن بود که به کلاس‌های صبحگاهی بروند. کوئین نمی‌توانست روی چیزی تمرکز کند، تنها می‌توانست تلاش کند خود را درحالی‌که در وسط کلاس به سلامتی خود که به‌آرامی کاهش پیدا می‌کرد نگاه می‌کرد، آرام نگه دارد.

دیدن اینکه شماره، ساعت به ساعت درحال کاهش بود او را دیوانه می‌کرد و حالا آرزو می‌کرد کاش دیروز گردن رایلی را گاز گرفته بود.

سپس وقتی زمان ناهار رسید، کوئین یک‌بار دیگر بدون وردن و پیتر بیرون زد و این‌بار به کتابخانه رفت.

[سلامتی: 1/15]

کوئین درحالی‌که دستش بدون توقف می‌لرزید فکر کرد: چه بلایی داره سرم میاد؟

هر بار سلامتی کوئین کاهش پیدا می‌کرد، برایش سخت‌تر می‌شد تا بدنش را کنترل کند و داشت دیوانه می‌شد. در حین کلاس، چندین تصور از تکه‌پاره‌کردن اعضای کلاس و نوشیدن خون از گردنشان دیده بود.

بدون اینکه متوجه شود درحال ورود به کجاست، بالاخره سر از کتابخانه درآورد. در گوشه‌ای ساکت از کتابخانه، یکی از راهروها مربوط به بخش تخیلی بود.

کوئین درحالی‌که کتاب‌های فانتزی را بعد از کتاب فانتزی درمورد خون‌آشام‌ها بیرون می‌کشید، فکر کرد: لطفا چیزی داشته باش که بتونم ازش استفاده کنم.

در برخی کتاب‌ها، خون‌آشام‌ها می‌توانستند با خون حیوانات زنده بمانند، اما سیستم کوئین به‌وضوح اعلام کرده بود به خون انسان نیاز دارد. البته یافتن خون حیوان نیز برایش در این زمان سخت بود. در داستان‌های دیگر، حرف حمله به بیمارستان و سرقت ذخیره آنها به میان آمده بود، اما بیمارستان شهر شدیدا تحت محافظت بود و زمان این کار را نداشت.

درنهایت، برای اولین بار کوئین می‌توانست احساس کند درحال ضعیف‌شدن است. او روی زمین نشست و آخرین کتابی که یافته بود را خواند، اما فایده‌ای برایش نداشت. وقتی کتاب را بست، می‌توانست لایلا را ببیند که در مقابلش ایستاده.

لایلا با لحنی نگران از کوئین که به نظر خیلی رنگ‌پریده می‌رسید، پرسید: «حالت خوبه؟»

لایلا سپس به پایین خم شد تا همسطح چشمان کوئین قرار بگیرد و دستش را روی پیشانی او قرار داد تا دمای بدنش را بگیرد.

لایلا پرسید: «چقدر سردی. می‌خوای ببرمت به دفتر پرستاری؟»

کوئین آرام پاسخ داد: «متاسفم...»

با گفتن این حرف، بازوی لایلا را کشید و او را به خود نزدیک کرد و گردن لایلا را گاز گرفت.

کتاب‌های تصادفی