سیستم خوناشامی من
قسمت: 71
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۷۱ اتاق انبار
ساختمان انبار یک سالن بزرگ بود که شبیه یک بندرگاه بود. هدف از وجود چنین ساختمانی، نگهداری تجهیزاتی از قبیل وسایل کشتی، کشتیهای هوایی در انواع اقسام بود. آنها همچنین از آن به عنوان یک اتاق موقت برای انبار کردن وسایل مسافران استفاده میکردند.
کوئین ساختمان قبلی را ترک کرده بود و آهسته شروع به راه رفتن به سالن انبار کرده بود، او نمیدانست که خورشید کی طلوع میکند پس نیاز به جایی برای استراحت داشت. او پس از مبارزه با گروه رتکلاوها احساس خستگی میکرد.
نه تنها این، بلکه امیدوار بود که شاید در اتاق انبار بتواند گنجینهای پیدا کند. او اصلا در فکر این نبود که شاید این انتخاب ممکن است عواقب بدی برایش داشته باشد.
راه خود را با احتیاط ادامه داد تا مطمئن شود که هیچ جانوری در منطقه وجود ندارد، همچنان که وارد ساختمان شد، چند رتکلاو را در وسط خیابان دید که در حال تغذیه بودند.
لعنتی، اونا همهجا هستن. درست مثل موشهایی که روی زمین زندگی میکنن.
ولی تعداد آنها زیاد بود و کوئین حاضر نبود تا ریسک مبارزه با آنها را به جان بخرد. تجربهای که از کشتن یک جانور به دست اورده بود، وسوسه کننده بود، اما برای اینکه بتواند با سه رتکلاو مبارزه کند، برایش به معنای استفاده کردن از مهارتهای ترشح خون و ضربهی خون استفاده کند
کوئین راهش را ادامه داد تا اینکه بالاخره به اتاق انبار رسید. در مقابل آن، دو در بزرگ فولادی وجود داشت که بهصورت کشویی باز میشدند. کوئین میترسید که ممکن است سر و صدای زیادی ایجاد کنند و توجه ناخواسته را به خود جلب کنند. پس او تصمیم گرفت که در اطراف ساختمان قدم بزند تا ببیند که آیا دهانه یا ورودی دیگری وجود دارد یا نه.
بعد از اینکه اطراف ساختمان را ببرسی کرد، فهمید که چنین شانسی ندارد. اما وقتی نزدیک بود به پشت ساختمان برسد، صدای عجیبی به گوشش رسید. آهسته به طرف پایین خزید تا مطمئن شود سر و صدا ایجاد نکند.
در حالی که پشتش را به دیوار تکیه داده بود، سرش را از لبهی دیوار جلو برد تا نگاهی به اطراف بیندازد، انگار این صداها از یک رتکلاو دیگر بود، ولی این یکی روی کمر افتاده بود و از درد جیغ میکشید.
فریادهای آن ضعیف بود و کوئین د...
کتابهای تصادفی

