فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

سیستم خوناشامی من

قسمت: 70

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

قسمت 70: حد واسط

چند ساعت از زمانی که وردن به سیاره رسیده بود می‌گذشت و به نظر می‌رسید که هنوز شب هنگام است. این مورد او را آزار می‌داد و کار را برایش سخت‌تر می‌کرد، چرا که نمی‌توانست جانوران را تشخیص دهد. به‌خصوص در جایی که آنها بودند، جانوران به راحتی می‌توانستند در فضاهای خاصی و ساختمان‌ها مخفی شوند. ​

از انجایی که همه چیز به نظر می‌رسید سال‌ها پیش نابود شده باشد، هیچ منبع نوری وجود نداشت و تنها چیزی که آسمان را روشن کرده بود، نور دو ماه موجود در آسمان بود. ​

که همین موضوع به معنی این بود که با ورودشان به داخل ساختمان، دیدشان را به‌طور کلی از دست می‌دادند. ​

وردن پرسید:«می‌دونی کی خورشید طلوع می‌کنه؟ شاید اگه صبر کنیم تا هوا روشن بشه بهتر باشه. اینطوری خطر کمتری تهدیدمون می‌کنه و بهتر می‌تونیم اطرافمون رو بررسی کنیم.»

«تو واقعا نمی‌دونی ما کجاییم مگه نه؟» ایان ادامه داد: «این سیاره سالی یک‌بار دور خودش می‌چرخه که یعنی هر شش ماه شب و روز تغییر می‌کنه و ما هم الان توی شش ماه شبش هستیم.» متاسفانه برای مدت زیادی قرار نیست رنگ روشنایی رو ببینیم. البته اگه دلت می‌خواد شیش ماه اینجا منتظر بمونی که دیگه موضوع متفاوتیه.»

بدون وجود نور خورشید، وردن به سختی می‌توانست تشخیص دهد که چقدر روی این سیاره بوده‌ است و فقط می‌توانست حدس بزند. این برای او یک مشکل بزرگ بود. در این لحظه وردن و ایان هر دو توانایی‌های خود را داشتند ولی بدون اینکه متوجه شوند که کی ۲۴شان گذشته، هر لحظه ممکن بود تا توانایی‌هایشان از بین برود. ​

بعد از چند لحظه مکث، ایان توانست دوباره سرپا بایستد، وقتی بلند شد و دستش را روی پهلویش گذاشت، تکانی به خود داد. وردن قبلا متوجه آن شده بود، اما حالا مطمئن بود که این مرد به شکل بدی صدمه دیده. ​

ایان گفت: «صورتت داد می‌زنه که چطوری این بلا سرم اومده. خب من اومده بود تا به درخواست شرکت یه جانور پیشرفته رو شکار کنم. نمی‌دونم چرا اینقدر اون جونور رو می‌خواستن ولی اون چیزی بود که فقط داخل این سیاره می‌شد نمونش رو پیدا کرد.»

وردن پرسید: «تونستی بگیریش؟»

درست بعد از آن حرف، ایان یک کریستال بیرون آورد، درست به همان اندازه‌ی کریستال رت‌کلاو بود، فقط این یکی درخشان‌تر و لایه‌ای واضح‌تر از آن در بیرون داشت. خود هسته‌ی کریستال هم بهتر دیده می‌شد. هر چه کریستال واضح‌تر می‌بود، خبر از بالا بودن سطح و ارزشش می‌داد. ​...

برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب سیستم خوناشامی من را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی