سیستم خوناشامی من
قسمت: 80
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر 80 خونخوار
[تغییر شکل اکنون آغاز میشود]
به محض ظاهر شدن این پیام، درد شدیدی سرتاسر بدن کوئین را فرا گرفت. انگار اندامهای داخلیاش در حال سوختن بودند. سفیدی چشمانش کم کم از رنگ سیاه پُر شدند و داندانهایش شروع به بزرگتر شدن کردند.
با این حال درد متوقف نشد، بدنش به بالا و پایین میلرزید، انگار چیزی سعی میکرد آزاد شود، ناخنهایش کمی بزرگتر شد و پوستش حتی سفتتر از قبل روی بدنش شکل میگرفت. برجستگیهای استخوانهایش بیشتر نمایان شدند و موهای سرش ریختند.
[ذهن شما ناپایدار است]
[خونخواری شما به حداکثر میزان خود رسیده است]
[شما اکنون یک خونخوار (دیوانه) هستید]
[همۀ آمار دو برابر خواهند شد]
[سلامتی نصف میشود]
[در این حالت، هیچکدام از مهارتهای خونی در دسترس نمیباشند]
اگرچه او پشت سر هم پیام دریافت میکرد که در چه وضعیتیست، اما کوئین قادر به خواندن هیچکدام از آنها نبود زیرا ذهنش دیگر آنجا نبود.
یک موجود انسان مانند آنجا باقی مانده بود اما آنچه اکنون در وسط میدان مبارزه ایستاده بود دیگر انسان نبود. این موجود با جمجمهای درشت و دستانی شبیه پنجه، قوز کرده بود.
چون حواسش اکنون فوقالعاده بالا رفته بودند، همانطور که چشمهای سیاهش را باز میکرد و از نور مبهوت میشد، تلو تلو خورد و درنهایت به زمین برخورد کرد.
»رککککک! « سپس فریاد گوش خراشی کشید که در مرکز آموزشی بزرگ پیچید. با چشمانی بسته، با سرعتی غیرانسانی به جلو دوید و وقتی به کنار دیوار رسید، چنگالهایش را در دیوار فرو برد و شروع به بالا رفتن از آن کرد.
به سرعت به سمت سقف حرکت کرد و با مشتش چراغ را شکست، به جز آن چراغ دیگری وجود نداشت. اکنون که دیگر چراغی وجود نداشت، خونخوار میتوانست چشمان خود را باز کند. میتوانست همه چیز را همانطور که در روز میتوانست، به وضوح ببنید.
سقف را رها کرد و به سمت زمین سقوط کرد. حداقل 30 متر فاصله داشت اما هنگام فرود، زانوهایش را خم کرد و از آنجا که هیچ آسیبی از آن سقوط ندیده بود، شروع به راه رفتن کرد.
خونخوار شروع به پرسه زدن در اطراف مرکز آموزشی کرد، با ورود به هر اتاق، چراغها را از بین میبرد. فقط یک چیز در ذهنش وجود داشت، و آن گرسنگی و خونخواهی بود.
پس از تبدیل شدن به خونخوار؛ افکار کوئین، احساساتش و هر چیز دیگری که او را انسان میکرد از بین رفته بودند، بدنش به تنهایی عمل میکرد و تنها، فکرِ خون او را به عمل وا میداشت. سرانجام، به میدان مبارزه در مرکز آموزشی بازگشت انگار که نمیدانست چه کار کند، همانطور که در انتظار طعمهی خود بود، به صورت دایرهوار شروع...
کتابهای تصادفی
