سیستم خوناشامی من
قسمت: 128
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت 128 بازگشت به عقب
دو دختر به راه رفتن در بیابان ادامه دادند. هیچ نشانهای از ردپاها در شن وجود نداشت، زیرا باد به سرعت آن را از بین میبرد، بنابراین تنها چیزی که میتوانستند در جایی که هستند روی آن حساب کنند، نقشه و دنباله دود سیاه جلوی آنها بود.
لایلا با لحن شکایتآمیزی گفت: «صبر کن! ارین آرومتر، اینجا واقعا گرمه.»
در حالی که لایلا با گرما دست و پنجه نرم میکرد و میخواست با سرعت استاندارد راه برود، به نظر میرسید که ارین با قدرت در حال قدم زدن در بیابان است. تا آنجایی که اگر او سریعتر راه میرفت، در واقع میدوید.
«من نمیتونم به اونا اجازه بدم کریستالای ما رو بگیرن، اگه اونا رو تحویل بدن و ما امتیازمون رو از دست بدیم، این یعنی که ما جایگاه خودمونو در شماره یک از دست میدیم.»
«که چی؟ ارزش به خطرانداخت جونمونو نداره، حتی بدون اونا هم میتونیم موقعیت خوبی کسب کنیم. چرا اینقدر دوست داری شماره یک باشی؟»
برای اولین بار، ارین مکث کرد و در شن و ماسه ایستاد. مشتش در هم فشرده شد و درست وقتی میخواست چیزی بگوید، لبش را گاز گرفت تا جلوی خودش را بگیرد.
«بیا، ما خیلی دور نیستیم.»
در حال حاضر دود سیاه بیشتر نمای جلوی آنها را پوشانده بود. تشخیص اینکه از کجا آمده بود سخت بود. اما چیزی که آنها میدانستند این بود که بیشتر از آنچه توانایی کس دیگری باشد دود وجود داشت و آنها در بیابان بودند.
لایلا فکرکرد: ' چیزهای زیادی وجود نداشت که بشه آتیششون زد، پس چیه که داره انقدر دود میکنه؟ '
سپس هنگام راه رفتن، لیلا ناگهان سرعت گرفت و نقطهای را که شبیه یک لکه سیاه کوچک در آسمان بود، مشاهده کرد. وقتی نزدیکتر شد، متوجه شد که به شکل توپ است و دید که چیزی از پایین آن میچکد.
لایلا پرسید: «هی اون چیه!»
ارین پاسخ داد: «نمیدونم، شاید توانایی کسی یا چیزی باشه. شاید بتونی بگیریش»
لیلا قصد داشت همین کار را انجام دهد. قبل از اینکه جسم بتواند به زمین برخورد کند یا به طرف آنها بی...
کتابهای تصادفی
