سیستم خوناشامی من
قسمت: 129
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت 129 خانواده من
بعد از اینکه ربات کارش با پیتر تمام شد، دوباره به شکل چمدانی که قبلا داشت برگشت. وردن آن را در کیف گذاشت و تصمیم گرفت او و پیتر را به ساختمان دیگری برساند که در نبرد بین پیتر و بن تخریب نشده بود.
در ساختمان دوم تختی وجود نداشت، اما بهتر از بیرون ماندن در گرمای بیابان بود. وردن در حال حاضر به پیتر که از سر تا پا باندپیچی شده بود، نگاه میکرد. ربات کوچک حتی بخیههایی را در مناطقی که زخم باز داشت انجام داده بود.
اگرچه زمانی که یک نفر با توانایی درمانی پیدا میکردند، دیگر اهمیت چندانی نداشت. آنها میتوانند پیتر را به خوبی درمان کنند و سپس هیچ علامتی مبنی بر اینکه او آسیب دیده است وجود نخواهد داشت.
وردن با خودش گفت: «خیلی دور شدیم؟»
ریتن گفت: «خیلی دور؟ داری باهام شوخی میکنی؟ به نظر میرسه فراموش کردی که این آدم اساساً ما رو به مرگ فرستاد.»
وردن پرسید: «ریتن یادت نمیاد چرا ما به وجود اومدیم؟”شاید پیتر با مشکلی مثل سیل دست و پنجه نرم میکرد، و فقط به لطف ما بود که سیل تونست با مشکلاتش کنار بیاد. یکم با پیتر همدردی کن.»
درست در همان زمان، پیتر در خواب کمی حرکت کرد، تا اینکه سرانجام چشمان خود را باز کرد و به آرامی نیمه بالای بدن خود را از زمین بلند کرد. وقتی متوجه شد به اندازه قبل درد نمیکشد، پهلوهایش را لمس کرد.
وردن گفت: «اگه من جای تو بودم به آرومی حرکت میکردم.”به احتمال زیاد روبات نوعی مورفین یا مسکنهای دیگه رو به بدنت تزریق کرده. احتمالاً تو در حال حاضر درد رو احساس نمیکنی اما زخمها هنوز وجود دارن. فقط دراز بکش و استراحت کن.»
پیتر همانطور که وردن گفت دوباره روی زمین خوابید. با نگاه کردن به صورت ناجور وردن، نمیتوانست بفهمد چه احساسی دارد و شروع به صحبت کرد.
پیتر گفت: «من میدونم که ازم متنفری و بهت حق میدم، ولی احساس میکنم باید چیزی رو از روی دوشم بردارم.»
وردن به نگاه نکردن و برقرار نکردن تماس چشمی ادامه داد، او میخواست نسبت به حرفهای پیتر بیعلاقه به نظر برسد هرچند به صحبتهای او علاقه مند بود.
کتابهای تصادفی