سیستم خوناشامی من
قسمت: 140
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت 140 خانواده سنگوینی
در حالی که کوله پشتی در دست داشت در خیابان قدم میزد، فِکس لبخند بزرگی میزد. پدربزرگش تقریباً در تمام زندگی خود از او مراقبت میکرد و همین چند سال پیش بود که او تصمیم گرفت به خواب ابدی برود و کنترل خانواده را به پدر فکس واگذار کند. اما فکس هرگز داستانهایی را که پدربزرگش برایش تعریف میکرد، فراموش نکرد، چیزهای بیشماری که زمین باید به عنوان خونآشام به آنها ارائه دهد. البته، سالها گذشته بود از وقتی که پدربزرگش به زمین سفر کرده بود، اما تنها چیزی که او صحبت کردن راجع به آن را تمام نمیکرد، نوشیدنیای به نام شراب بود. به همین دلیل بود که فکس هنگام بازدید از زمین، آن را در بالای لیست کارهای خود قرار داد.
هام گفت: «میدونی که درحال تعقیب شدنی؟»
فکس جواب داد: «بله، فهمیدم.»
فکس وقتی متوجه شد که حداقل چهار نفر از راه دور آنها را دنبال میکنند، شروع به بوییدن هوا کرد.
فکس گفت: «نه، بوی خونآشام نمیدن، به احتمال زیاد انسان هستن. اما چرا اونا ما رو تعقیب میکنن؟»
اگرچه فکس در طول آموزشهای خود توجه زیادی به درس نداشت، اما یک قانون وجود داشت که در ذهنش نقش بسته بود. هرگز، تحت هیچ شرایطی، خود را به انسآنها نشان ندهید. اگر آنها بفهمند شما چی هستید، فقط دو راه دارید. آنها را با خود برگردانید تا تبدیل به خونآشام شوند، یا آنها را بکشید.
در حال حاضر او مطمئن بود که کاری نکرده است که او را مشکوک جلوه دهد. اگرچه قانونی مبنی بر افشای اینکه شما خونآشام هستید وجود داشت، اما چنین قانونی در مورد مبارزه با انسان چیزی نگفته بود. فکس تصمیم گرفت به درون کوچهای تاریک بپیچد تا با انسانهایی که در حال تعقیب او بودند مقابله کند.
فکس گفت: «من میدونم که شماها در تعقیب من هستین. بخاطر اینه که اینو خریدم؟» او کیسه پلاستیکی را که بطری شراب داخلش بود را برداشت و بلند کرد.
2 نف...
کتابهای تصادفی
