سیستم خوناشامی من
قسمت: 141
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت 141 لغو شده
همه دانشآموزان اعزامی جمع شده بودند و به سالن اجتماعات سال اول منتقل شدند. آنها اجازه نداشتند به خوابگاههای خود برگردند یا تجهیزات خود را کنار بگذارند. تنها کاری که میتوانستند بکنند این بود که با یکدیگر صحبت کنند و حدس بزنند که چرا سفر لغو شده است.
کمکم فضای عجیبی اتاق را پر کرد. طبیعی نبود که چنین اتفاقی به ویژه آنقدر ناگهانی رخ دهد.
دانشآموزی گفت: «من دیدم بعضی از مِکهای شهر پناهگاه روترک کردن.»
«جدی؟ چرا اونا این چیزا رو بسیج میکنن، من فکر کردم اونا گفتن که بالاترین رده جانوران روی کره زمین یک سطح متوسط است.»
«نشنیدی؟» دانشآموز دیگری با صدای بلند گفت: «یک دانشآموز دود سیاهی تو فاصلهای دور توی بیابان دیده. به نظر میرسید که از یک کشتی میاد.»
دانشآموز نفسنفس زد: «منظورت این نیست که-..؟»
دانشجوی دیگر پاسخ داد: «درسته، من شنیدم که ممکنه یه دالکی باشه.»
سرشماری انجام شد و بیش از یک بار انجام شد. پس از اتمام شمارش، معلمان هنگام صحبت با یکدیگر به وضوح چهرهای نگران داشتند.
فِی در مقابل تمام سال اولیها ایستاده بود، آماده اعلام این خبر بود، اما او هنوز منتظر رسیدن همه اطلاعات بود. یک سرباز به طرف او آمد و چیزی را در گوش او زمزمه کرد، و پس از آن چندین سرشماری دیگر انجام دادند.
فی جواب داد: «مطمئنی؟ مدرسه رو بررسی کردید؟ شاید اونا برگشته باشن؟»
سرباز در جواب سر تکان داد.
تنها کاری که فی میتوانست انجام دهد این بود که مشتش را بفشارد، در گزارش آمده بود که آنها جسد هوگو و بن را در بیابان پیدا کردهاند. آنها توانستند تأیید کنند که دالکی آنها را کشته. با این حال، سه نفر دیگر در گروه آنها هرگز پیدا نشدند.
تنها چیزی که آنها میتوانستند تصور کنند این بود که دالکی آنها را نیز کشته است. پنج نفر از آنها یک گروه بودند، بنابراین منطقیترین نتیجه گیری بود.
فی فریاد زد: «توجه!»
دانشآموزان بلافاصله در صف قرار گرفتند و به او سلام نظامی کردند.
سپس یک صفحه هولوگرافی در پشت آنها ظاهر شد. این جدول با تمام امتیازات تیمها بود.
فی توضیح داد: «اول از همه، همانطور که ممکنه بدونید، سفر لغو شد. این برای همه شما به این معنیه که امتیازهایی که در دو روز اول قبل از پایان اعزام به دست آوردید، نمره نهایی شما برای این آزمون خواهد بود.»
«چی؟!» اِرین حرفش را زد و او تنها کسی نبود که گفت: «چی؟!» در حال حاضر گروه آنها هنوز تمام بلورهای مارمولک بالدار را که از گروه برگ به دست آورده بودند، داشتند. آنها وقت این را نداشتند که به سرپناه برگردند تا آنها را شمارش کنند.
همانطور که ارین به موقعی...
کتابهای تصادفی


