فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

سیستم خوناشامی من

قسمت: 229

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

قسمت ۲۲۹: اسکن کردن به هدف امتیاز

دانش اموزان سال اولی در حال گذراندن وقت‌شان در غذا خوری بودند و هر یک از ان‌ها در کنارمیزگروه‌هایی از کلاس‌شان نشسته، و معلم‌های آن‌ها نیز در انتهای میز بلندی ایستاده بودند. در این سفر هر کدام از معلم‌ها با گروهی شامل پنجاه دانش اموز به سفر می‌رفت.

دو تا از ژنرال‌ها، فی و لیو مسئولیت این سفر را به عهده داشتند و آن‌دو قرار بود کمی جلوتر از گروه‌ها حرکت کنند.

خیلی زود کلاس‌ها یکی یکی به اتاق پورتال فراخوانده شدند. بالاخره کلاس دل را صدا زدند، در نتیجه همه ی دانش اموزان شروع به جمع و جور کردن وسایلشان کردند و اماده شدند تا به اتاق پورتال بروند. دل جلوتر از همه‌ی آن‌ها قرار داشت و نور نارنجی رنگ پورتال او را نورانی کرده بود.

با این حال این دفعه دل متفاوت از همیشه به‌نظر می‌رسید. او معمولا هنگام درس دادن به کلاس یونیفرم استاندارد معلم‌ها را می‌پوشید اما این دفعه یونیفرمش به سختی از زیر تجهیزات جانوری‌اش دیده می‌شد، در واقع لباسی که پوشیده بود بیشتر شبیه لباس ساحره‌ها بود تا تجهیزات جانوری. به نظر می‌آمد از فرق سر تا نوک پا در پارچه پیچیده شده ولی اگر دقیق نگاه می‌کردی متوجه تجهیزاتی در ناحیه ی مچ و ساق پاها می‌شدی. از آن گذشته به جای سلاح، زره روی پشتش قرار داده بود.

دل تصمیم گرفت قبل از سخنرانی برای دانش اموزان، آن‌ها را ارزیابی کند. او می‌توانست قطرات عرق که از روی پیشانیش سرازیر می‌شدند را حس کند. دل با خودش فکر کرد: «باورم نمیشه که مدرسه داره همچین کاری میکنه. چرا ما معلم‌ها هم باید باهاشون بریم؟ این بچه‌ها روحشونم خبر نداره که چی ممکنه در اون سمت در انتظارشون باشه... اگه میدونستن اون‌ها هم اندازه‌ی من مضطرب می‌بودن..»

در گذشته او یک سفر به آن سوی دروازه ی نارنجی رفته بود به همین دلیل می‌دانست که این سفر ممکن است عواقب خوبی نداشته باشد. همه چیز شانسی بود، درست مثل نتایج انداختن یک سکه. در بعضی مناطق همه چیز به ارامی یک قدم زدن ساده در پارک بود و در بعضی مناطق اوضاع مثل جهنم می‌توانست به هم ریخته باشد.به همین دلیل دل از ترس دوباره فرستاده شدن به درون پورتال برای معلمی داوطلب شد، ولی انگار سرنوشت با او سر شوخی داشت.

«لطفا نماینده ی هر گروه دستگاه شناسایی نارنجیشو نشون بده.»

بلافاصله نماینده‌های گروه‌ها جلو امدند.

در گروه کوئین، پیتر نماینده بود در نتیجه مسيولیت حمل وسایل گروه، از جمله دستگاه شناسایی با او بود. تنها فرق این دفعه با دفعات قبل این بود که این دفعه پیتر خودش داوطلب شده بود که کمک کند. که البته منطقی هم بود چون او قوی هیکل و خوش بنیه بود و قدرت زیادی هم داشت. علاوه بر این قابلیت‌های دیگر...

برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب سیستم خوناشامی من را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی