سیستم خوناشامی من
قسمت: 232
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۲۳۲: از پشت سر
همانطور که پیتر به سمت دانشآموز میرفت. پسر با دقت شروع به تجزیه و تحلیل کرد و اولین چیزی که توجهش را جلب کرد، عدد روی ساعت او بود که عدد سه را نشان میداد.
کسی که پیتر ظاهرش را قرض گرفته نیز یک کاربر توانایی سطح سه بود و فقط کمی بالاتر و در محدوده سطح ۳.۴ قرار میگرفت. به این معنی که او نه تنها از یک توانایی سطح سه برخوردار بود، بلکه در کنار آن مهارتهایی هم برای استفاده مناسب از آنها در اختیار داشت.
با این حال، سطح هر دو طرف بسیار نزدیک بهنظر میرسیدند و اگر قرار بود این دو با هم مبارزه کنند، از آنجایی که توانایی پیترز یک مهارت تهاجمی بود، راحت نمیشد گفت چه کسی برنده میشود. به دلیل نگاه خشن موجود در چشمان پیتر، او بلافاصله از مبارزه کردن پشتیبان شد. البته تا زمانی که چهار دانشآموز دیگر از راه رسیده و کنار او بایستند. آنها یک دختر و سه پسر بودند.
لایلا با صدای بلندی گفت: «بیا پیو، بهتره این بچهها رو نادیده بگیریم. بخوایم باهاشون مبارزه کنیم فقط وقتمون رو با این زبالهها تلف کردیم. بهتره عجله کنیم و بریم امتیاز بگیریم.»
یکی از پسرها به لایلا اشاره کرد و گفت: «هی خوشگله، چطوره تو اینجا بمونی؟» ساعت روی مچ او عدد ۵.۲ را نشان میداد. لایلا با دیدن این موضوع بلافاصله متوجه شد که اینقدر مغرورانه حرف زده.
لایلا تصمیم گرفت که این موضوع را نادیده بگیرد و در حالی که آستین پیتر را همراه خودش میکشید، شروع به راه رفتن کرد.
پسر فریاد زد: «بهت گفتم اینجا بمونی!» فاصله دو گروه حدود پانزده متر بود اما پسر در یک چشم بهم زدن به موقعیت لایلا رسیده و مشتی به طرفش پرتاب کرد. اما
اما پیتر هم آهسته نبود و متوجه ضربه شد و توانست بازویش را بالا آورده تا ضربه دقیقاً به وسط مچ دستش بخورد.
پسر میتوانست شدت ضربهاش را حس کرده و حتی صدای ترک خوردن استخوان را هم شنید. اگرچه ضربهاش آنقدر قوی نبود که استخوان را بشکند و پوست را سوراخ کند، اما بهخوبی میدانست که بازوی پیتر را شکسته است.
اما در طرف مقابل، در چهرهی پیتر نه دردی و نه نالهای قابل مشاهده بود. پسر لحظهای تردید کرد، اما قبل به همان نقطهای که بود برگردد، ناگهان متوجه دست پیتر شد که به سمت او در حال دراز شدن است.
با نگاهی به بازوی پیتر، لایلا میتوانست ببیند که جای ضربه شروع به متورم شدن کرده، اما میدانست که به زودی خوب میشود، بنابراین نگران او نبود. در عوض این مورد بیشتر ذهنش را درگیر میکرد که حالا پیتر چه خواهد کرد. مدتی گذشته بود و بقیه متوجه تغییرات رفتاری پیتر شده بودند. بنابراین در نهایت کوئین تصمیم گرفت تمام حقیقت را به گروه بگوید. اینکه دلیل تهاجمی بودن رفتار پیتر چه ...
کتابهای تصادفی

