سیستم خوناشامی من
قسمت: 240
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر 240: علف بنفش
تصمیمگیری در مورد آنکه کدام طرف از کوه پیموده شود نصفه و نیمه مانده بود.
حتی اینکه به دو گروه تقسیم شوند هم به فکرشان رسیده بود.
اما پس از آنکه فهمیده بودند اتحاد جمعی در برابر هیولا چقدر تاثیر گذار است، دریافتند که بهتر است کل افراد در یک گروه جمع باشند تا در مواجهه با موقعیت مشابه مبارزه، آماده بمانند.
همگی از سمت چپ کوه شروع به حرکت کردند.
دل این تصمیم را گرفته بود و به گروهها دستور میداد، اما او پیشرو نبود.
یک سری از گروههای قدرتمند صف مجزایی برای خود تشکیل داده بودند.
دل برای خود بهانهای جور کرده بود که ادعا داشت تنها فردی است که میتواند از وسیلهی ارتباطی برای وصل شدن به گروهبان استفاده کند.
اگر او ناپدید میشد چه اتفاقی میافتاد؟
آنوقت گروهبان هیچ نشانهای برای پیدا کردنشان نداشت.
اما این فقط یک دروغ بود.
هیچ کدام از گروهبانها از موقعیت کلاس دل خبر نداشتند و تنها کاری که میتوانستند بکنند فرستادن سیگنال دردسر بود.
اسکنرها روشن شدند.
آنها هنوز هم در فاصلهی دویست متریِ دل میتوانستند کار کنند.
حتی برای دانشآموزان امتیازی برای گروه بودند.
اما دیگر جنگ طمعی در کار نبود.
گروهها تصمیم گرفتند کنار هم بمانند و کسی برای دور ماندن از افراد یا کل گروه ریسک نمیکرد.
اسکنرها برای اسکن کردن آیتمهای جدید روش قبل را داشتند اما حس رقابت در هیچ کس دیده نمیشد.
دلیل آنکه دل تصمیم به روشن کردن اسکنرها گرفت، این بود که آنها وسیلهی خوبی برای تشخیص ماهیت اشیاء اطراف بودند.
فرقی هم نمیکرد که یک گیاه خطرناک باشد، یا سنگی قیمتی...
اما برای دل عملکرد اصلی اسکنرها برای شناسایی جانورها و سطحشان از راه بسیار دور بود.
اگر باری دیگر با هیولایی بسیار قدرتمندتر از توان خود مواجه میشدند، دل حتی جرعت تصور تعداد قربانیها و دانشآموزان فوتی را که باید به کمپ ارتش گزارش میکرد را نداشت.
گروه به آرامی طبق برنامه پیش میرفت که ناگهان سربالایی صاف و یکنواخت شد.
آنها هنوز...
کتابهای تصادفی

