سیستم خوناشامی من
قسمت: 241
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر 241: آیتم عجیب
هرج و مرج در شیب کناری کوه فوران کرده بود.
هنگامی که قطرات باران بالای سر جانوران را لمس میکردند، به آنها پیام میدادند تا به سطح زمین بیایند.
جانوران بلند و پهن بودند و مهمتر از آن، سریع و زیرک.
بیشتر دانشآموزان از جنگ با جانور پیشرفته خسته بودند. بیشتر سلولهای جهش یافتهشان استفاده شده بود و زمان کافی برای ریکاوری نداشتند.
غریزه حکم میکرد به محض دیدن جانوران پا به فرار بگذارند.
با این حال، جانوران خیلی سریعتر بودند.
مثل مار دهان خود را کاملا باز میکردند و گاهی اوقات همزمان بیش از یک دانشآموز را میبلعیدند و یکی از آنها هم کوین بود.
وردن در حالی که به دانشجویان دیگر نگاه میکرد فریاد زد: «باید از اونجا بکشیمش بیرون! لعنت بهش, چرا یه سطح بالا تو این کلاس نیست.
کلاس دل یکی از ضعیف ترین کلاس ها محسوب میشد و پس از ترک ارین به طور قابل توجهی ضعیفتر شده بود.
وردن امیدوار بود جایی به کلاس دیگری برسد و یکی از توانایی های آنها را کپی کند.
یکی از ضعفهای توانایی وردن این بود که او قبل از ذخیره توانایی جدید باید بیست و چهار ساعت صبر میکرد.
با کمک راتن و سیا هم میتوانست سه بار در یک زمان ذخیره کند.
به همین خاطر وردن در اینکه از چه کسی کپی کند احتیاط میکرد.
در حال حاضر به نظر نمیرسید که توانایی کسی در برابر گیاهان کارایی داشته باشد.
سیا اعتراض کرد:«اون همین الانشم مرده، بیاید فقط بریم از اینجا.»
پیتر جواب داد:«نه، نمرده، من مطمئنم.»
گرچه سیا از دلیل پیتر خبری نداشت...دانشآموزان اما متوجه شده بودند که این دلیل باید ربطی به ارتباط این دو نفر داشته باشد.
و این میتوانست دلیل این که پیتر بعد از خورده شدن کوئین دیوانه نشده بود هم باشد.
فکس گفت:«من میرم نجاتش بدم.»
همه از حرف او شوکه شده بودند.
آنها میدانستند که کوئین و فکس بهم نزدیک نیستند اما با این حرف فکس مشخص بود که او خالصانه نگران کوئین است.
اما سوال این بود که کی آن دو اینقدر به هم نزدیک شدند؟
اما فکس میتوانست جدیت شرایط را توضیح دهد.
او تنها فردی بود که همراه با کوین در طول مبارزه با جانور پیشرفته کار زیادی انجام نداده بود، پس هنوز هم کمی انرژی برایش باقی مانده بود.
فکس دوید و به هوا پرید اما در یک چشم به هم زدن گیاه بدن بزرگ خود را به پهلو تاب داد و با سرعتی باورنکردنی به فکس که هنوز در هوا بود برخورد کرد و او را به کنار کوه کوبید.
«شاید پریدن مستقیم به جلو ایده خوبی نبود.»
دردی که در بدن فکس پیچیده بود زیاد نبود اما او هنوز کمی گیج میزد.
هنگامی که درنهایت توانست مو...
کتابهای تصادفی

