فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

سیستم خوناشامی من

قسمت: 272

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات
چپتر ۲۷۲: برندگان ارزیابی فشاری که از دو گروه ساطع می‌شد بسیار زیاد بود، که حتی یک کلمه یا عمل اشتباه ممکن بود باعث شود که سر یکی به باد برود. در مورد افرادی مانند پیتر و وردن، آنها می‌توانستند چنین فشاری را تحمل کنند، اما برای لایلا و لوگان، احساس می‌کردند که این انرژی وحشتناک می‌تواند تمام وجودشان را قبل از اینکه بتوانند کاری انجام دهد بسوزاند. دانش‌آموزان طرف از یکدیگر پرسیدند: «اونا واقعا میخوان درگیر بشن؟» دانش آموز دیگری با تمسخر سرش را تکان داد و گفت: «اگر این کار رو انجام بدن واقعا احمقانه‌ست. بعدشم مسئله بزرگی که نیست، هیچ کس حاضر نیست به‌خاطر چندتا دانش آموز مفقود شده جنگ راه بندازه.» با این حال، آنها از طرز فکر لئو بی‌اطلاع بودند. او مردی ساده بود و به‌جای دیدن به تصویری بزرگتر از آنچه که اعمالش موجب می‌شوند، همیشه به دنبال انجام آن چیزی بود که را که در شرایط فعلی درست‌ترست. اگر هم بعداً اتفاقی برایش رخ می‌داد، مسئله‌ای بود که در آینده با آن مقابله می‌کرد. او همیشه همینطور بود و به همینگونه بودن ادامه می‌داد. در حال حاضر افرادی که در مقابلش قرار داشتند، شاگردانی را که او مسئول‌شان بود را به خطر بزرگی انداخته بودند. در گذشته، لئو مرد متفاوتی بود و به چیزهایی فکر می‌کرد، شاید حتی بیش از حد لارم و تا جایی که اطرافیانشان هم به خاطر آن افکار زجر می‌کشیدند. لئو فکر کرد: «من دیگه اجازه نمیدم دوباره همچین چیزی تکرار بشه.» اگرچه دیگران فکر می‌کردند که لئو کاری انجام نمی‌دهد، وردن موفق شد نگاهی اجمالی به افکار لئو بیندازد چرا که او می‌توانست انگشتانش را ببیند که کمی تکان خورده و قبضه‌ی شمشیرش را چقدر آماده نگه ‌داشته است. «اون هر لحظه آماده حمله‌ست.» پس از به اشتراک گرفتن قدرت‌ لئو و تعامل او زمانی که همراه کوئین بود. وردن احساس می‌کرد که می‌تواند لئو را کمی بیشتر درک کند. سعی کرد راهی بیاندیشد که شاید لئو را آرام کند. جهان در حال حاضر نیازی به جنگ داخلی نداشت. در گذشته، چندین جنگ داخلی قبل از ظهور ترودریم رخ داده بود و شایعاتی وجود داشت مبنی بر اینکه دالکی‌ها انسان‌ها را زیر نظر داشتند و آماده بودند تا در ضعیف‌ترین نقطه‌ به آن‌ها حمله کنند، اگر دوباره اتفاقی مشابه می‌افتاد. شاید دالکی‌ها زودتر از آنچه پیش‌بینی می‌شد به انسان‌ها حمله می‌کردند. وردن گفت: «لئو، وقتی که ما اونجا بودیم با یه موجود فوق‌العاده قوی برخورد کردیم. در حال حاضر فکر می‌کنم کوئین و فکس در جای امنی باشن ولی واقعا نمی‌دونم تا کی زنده می‌مونن. اونا الان به کمکت نیاز دارن.» پس از شنیدن این کلمات، دست لئو از روی شمشیرش برداشته شد و به نظر می‌رسید که حرف وردن کار کرده است. او صاف ایستاد و به قدم زدن از کنار گروه ادامه داد. همانطور که راه می‌رفت عمداً به شانه آندره تنه زد. اندی فریاد زد: «هی فکر کردی داری چیکار می‌کنی! نمی‌تونی حداقل یکم احترام بذاری، ما شاگرداتو نجات دادیم. مجبور نبودیم چنین کاری رو انجام بدیم و می‌تونستیم کل ماجرا رو مخفی نگه داریم.» لئو سپس به چشمان خود اشاره کرد و آنها را باز کرد. در جایی که مردمک‌ها باید سیاه می‌شدند، به نظر می‌رسید که تمام کره چشم او یک ته رنگ خاکستری است. «متاسفم اما من نابینام، نمی‌دونستم که کسی اونجا ایستاده. فی، اینکه با مهمونامون می‌خوای چیکار کنی رو به خودت ...
برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب سیستم خوناشامی من را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی