فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

سیستم خوناشامی من

قسمت: 271

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات
چپتر ۲۷۱: خانواده در مقابل ارتش * این قسمت وقایع قبل از قسمت‌ قبلی رو روایت می‌کنه و به همین‌ خاطر زمان وقایع ممکنه مقداری عجیب باشه. مدتی قبل از رسیدن فکس و کوئین به پناهگاه. به همه دانش‌آموزان کلاس‌های دیگر گفته شده بود تا به پناهگاه بازگردند. این دستوری بود که فی داده بود. غالباً هم از فی و هم لئو برای کمک به گروه‌های دیگر فراخوانی می‌شد، واضح بود که اینجا یک سیاره پورتال سبز نیست یا حداقل چیزی که دانش‌آموزان سال اول بتوانند از عهده آن بر بیایند. پس از اینکه لئو به دنبال کلاس دل رفت و برگشتنش بیشتر از حد معمول طول کشید، فی تصمیم گرفت بود تا همه دانش‌آموزان را به پناهگاه فرا بخواند. ماموریت لئو مسئله‌ی مهمی بود و او می‌دانست که مافوق‌هایش این را به‌عنوان بهانه نمی‌پذیرند، مخصوصاً پس از تنها یک روز. در عوض، برای به حداقل رساندن خطر، برنامه این بود که به جای جدا کردن آنها از کلاس هایشان با یک گروه بزرگ که توسط فی و لئو راهنمایی میشود حرکت‌شان را ادامه دهند. از این طریق محیط کمتری را اشغال کرده و سرعت حرکت‌شان پایین می‌آمد اما در مقابل از این طریق ایمنی همه بالاتر می‌رفت. عده‌ای از دانش‌آموزان اما هنگام بازگشت دلخور بودند. مطمئناً بارها و بارها با مشکلات خاص و عجیبی مواجه شده بودند اما در نهایت هیچ دانش آموزی جانش را از دست نداده بود و فقط ضعیف‌ها مجروح شده بودند. به همین خاطر آنها احساس می‌کردند که بهترست این بارهای اضافه را از گروه جدا کرده تا بقیه بتوانند به شکار خود ادامه دهند. حالا تمام کلاس‌های دیگر به غیر از دل برگشته بودند و فی کم‌کم شروع به نگرانی کرده بود. «لئو کجایی، اگر چیزی هست که حتی نمی‌تونی از عهده‌ش بر بیایی، پس واقعاً باید هر چه زودتر از این مکان خارج بشیم.» دانش‌آموزیی فریاد زد: «هی، من یکی دیدم که داره حرکت میکنه.» شخصی مانند یک جاسوس از جنگل عبور کرده و اکنون روی خاک تاریک و باز پناهگاه ایستاده بود. اولین کسی که وارد شد لئو بود و پشت سر او نیز تعدادی از دانش‌آموزان در حال دنبال کردنش بودند. وقتی گروه‌های دیگر بچه‌های گروه دل را دیدند، صدای زمزمه و حرف‌های نگران‌کننده‌ای به گوش همه می‌رسید. «چه اتفاقی برای اونا افتاده؟» «فکر می‌کنی اونا با یه موجود رده پیشرفته برخورد کردن؟» «آره درسته، اگه گیر همچین چیزی افتاده باشن وضعیت‌شون خیلی بد بوده چون کلاس دل یکی از ضعیف‌ترین‌هاست...» آنچه دانش‌آموز می‌گفت اشتباه نبود. کلاس دل ضعیف‌ترین کلاس در پایگاه نظامی محسوب می‌شد. با رفتن ارین، حالا تنها فرد قوی باقی مانده در این کلاس وردن بود و تنها یک نفر نمی‌توانست آمار تمام کلاس را بالا بیاورد به‌خصوص که توانایی وردن تنها به او اجازه می‌داد تا از قوی‌ترین‌ها مهارت‌شان را کپی کند. از نظر دانش آموز این فقط باعث هم‌سطح بودن آن‌ها با بقیه می‌شد چرا که باقی کلاس‌ها چندین فرد واقعا قوی در میان خود داشتند. البته سبک فکری آن‌ها از این مسئله حاصل می‌شد که نمی‌دانستند توانایی وردن واقعا چگونه کار می‌کند. خیلی زود، دانش‌آموزان از گفتن آن سبک فکری قبل پشیمان شدند، زیرا متوجه چیز جدیدی شدند. اولش فکر می‌کردند که فقط افراد کلاس دل بیشتر از آن‌ها آسیب دیده‌اند اما کمی بعد متوجه شدند که دیگر هیچ دانش‌آموزی از جنگل بیرون نمی‌آید. اندازه فعلی کلاسی که مقابل‌شان ظاهر شده بود، به معنای واقعی کلمه کمی کمتر از نصف بود. «پس بقیه کجان، چه اتفاقی افتاده؟» دانش‌آموزان اب...
برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب سیستم خوناشامی من را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی