سیستم خوناشامی من
قسمت: 378
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر 378: به اندازه لئو قدرتمند.
بعد از اینکه اتاقشو ترک کرد، کوئین تصمیم گرفت مثل همیشه عمل کنه. فقط این دفعه، تصمیم گرفته بود بره پشتبوم مدرسه تا بتونه دید بهتری به همه چیز داشته باشه. با شناخته شدن اسم شیطان شب، به طور کلی، موارد قلدری کردن عمومی زمان کلاسا خیلی کم شده بود.
معمولا، کوئین موقعی که تو مدرسهـست کامل توجه میکرد تا هدف بعدیشو پیدا کنه. پس بهجاش کاری که در حال حاضر میتونست انجام بده این بود که منتظر اونایی باشه که خودشون میخوان باهاش درگیر بشن، یا کاراشون رو مخفی میکنن. با تقویت شدن میدان دیدش، استفاده از توانایی بررسیش خیلی به دردش میخورد. اما یه چیزی بود که حتی از بیناییـش هم بهتر بود؛ شنواییـش.
شنوایش از قبل هم قوی بود و با این همه آدم دور برش سخت بود تمرکز کنه. اما بعد متوجه یه چیزی شد. وقتی صبح داشت روی کنترل چی خودش کار میکرد وارد یه حالت خاصی شد. اگه الان بتونه وارد همون حالت بشه، و اون چی رو وارد گوشهاش بکنه، میتونه روی تمام مکالمهها تمرکز کنه.
از موقع اتفاق توی بیمارستان، نه تنها کنترل چی بهتری پیدا کرده بود، بلکه دیگه از شر اون اعتیادش به خون هم، همونطور که شک کرده بود، خلاص شده بود. هنوز نمیدونست اون روز چه اتفاقی افتاد، اما تمرینات روزانهـش رو ادامه داد. ولی با این حال، هالـش هیچوقت مثل قبل نشد، و با ترکیب سفید و قرمز یه رنگ صورتی به خودش گرفته بود. تمام بخشهای اونا هنوز کامل با هم ترکیب نشده بودن، البته فعلا. یکم از بخشای قرمز دیده میشدن که دور بخشای صورتی اندازه توپ بسکتبال میچرخن.
اما به خاطر اینکه دانشش از چی خیلی کم بود، نمیدونست این یعنی چی.
همون موقع که کوئین فکر میکرد کسی امشب بهش سر نزنه، از دور یه صدایی شنید.
یه دختر داد زد: «نه، نه! داری چیکار میکنی!»
بعد از مکانیابی صداش، کوئین از دور میتونست دوتا دختر و یه پسرو ببینه. یکی از دخترا داشت اون یکی رو از موهاش میکشید و میبرد، در حالی که اون پسره داشت فحش میداد، نگاه میکرد و میخندید.
حالا که هدفشو پیدا کرده بود، کوئین ناپدید شد. برای یه ثانیه یه شخص روی سقف دیده میشد، و در لحظه بعد کسی اونجا نبود.
دختر به کشیدن موهای اون یکی دختره ادامه داد. ایندفعه به نظر میومد بیشتر از مواقع معمولی به سمت بیرون میرن. بیشتر قلدریهایی که تا الان انجام شده بود، اینقدر با زمین مدرسه فاصله نداشتن.
کوئین همونطور که ادامه میداد با خودش فکر کرد.
- به خاطر اینه که از من میترسن؟
از پارک خارج شدن، از کنار فروشگاه رد شدن. اولش، به نظر میومد میخوان به سمت میدون اصلی شهر برن، اما تغییر مسیر دادن. در آخر، به یه جایی که به نظر محل ساخت و ساز میومد رسیدن. یه ساختمون در حال ساخت بود که هنوز مونده بود کامل بشه و فقط یه مقدار آت و آشغال این طرف و اونطرفش بودن. پس محوطه کاملا باز بود. یه فنس آهنی که موقتا دور ساختمون کشیده بودن دورش رو پوشونده بود، اما داخل شدن آسون بود. فنس فقط اونجا بود که نشون بده اونجا منطقه ساخت و سازه.
کوئین فکر کرد، یه چیزی درست نیست. اون سه نفر درحالی که داشتن راه میرفتن مرتباً دور و بر رو نگاه میکردن و دنبال یکی بود...
کتابهای تصادفی

