فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

سیستم خوناشامی من

قسمت: 379

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

چپتر ۳۷۹

زمان زیادی طول نکشید که تمام مدرسه از این حادثه مطلع شدند. گروه دوک سعی کردند آن را پنهان نگه دارند، اما امکان پنهان کردن چیزی به این اندازه شوکه کننده غیرممکن بود. سه دانش‌آموزی که در آن زمان شاهد همه چیز بودند، بیشترین مسئولیت را به عهده داشتند.

در نظر آنها، یک منظره‌ی باورنکردنی بود و حس می‌کردند باید آن را با همه به اشتراک بگذارند.

«واقعاً شیطان شب یه نگهبان رو شکست داد؟»

«آره، و به نظر می‌رسه دوباره از هیچ توانایی خاصی استفاده نشده. هنوز هم کسی نتونسته حدس بزنه اون کیه.»

«این یعنی شایعات اینکه اون تجهیزات سطح شیطانی رو داره درسته؟»

«یا شاید فقط توانایی تقویت کننده داره. می‌دونی، شاید چیز خاصی نیست و فقط یه انسان ابرقویه.»

«هر چی هم باشه، این مسئله‌ی بزرگی نیست. مشکل اینه که حالا یه معلم درگیر شده و اونم یکی از آدمای دوکه. این ممکنه خیلی جدی بشه.»

حدس های دانش‌آموزان درست بود. به جای درس‌های عادی که در طول روز داشتند، آنها به یکی از زمین‌های آموزشی فراخوانده شدند. این شامل دانش‌آموزان سال اول و دوم بود. زمین برای دانش‌آموزان سال دوم، برای تمرینات نبرد و انواع آموزش‌های دیگر استفاده می‌شد. در حالی که دانش‌آموزان سال اول، اغلب از یک قسمت سرپوشیده‌ی داخلی استفاده میکردند.

زمین، وسیع بود و به اندازه‌ی کافی بزرگ بود که همه دانش‌آموزان مدرسه را در خود جای بدهد. همه آنها به صورت ردیفی در یک سمت قرار گرفتند. در حالی که نگهبان‌ها و دو ژنرال، در مقابل آنها ایستاده بودند. حالا فقط سه نگهبان در هر دو طرف بودند.

دیلان سال دومی هنوز در حال استراحت و بهبود بود. هرچند حقیقت این بود که دوک نمی‌خواست کسی که از او پشتیبانی کرده و شکست خورده بود، در کنارش بایستد. و از سال اولی‌ها، هنوز کسی جای لئو را پر نکرده بودند.

دوک جلو آمد و کسی بود که حرف زد را آغاز کرد.

«همگی امروز به خاطر من اینجا هستید. اول نمی‌خواستم این مسئله رو بزرگ کنم، اما مطمئنم که همه از اتفاق وحشتناکی که روز گذشته برای دیلان افتاده بود مطلع هستید.» در ابتدا، دوک هرگز نمی‌خواست چنین کاری انجام دهد، اما به محض شنیدن اینکه همه دانش‌آموزان از رویدادهای اخیر روز گذشته مطلع بودند، تصمیم گرفت برنامه خود را تغییر دهد.

«روز گذشته، دیلان در حال بررسی یه مورد قلدری بین بعضی از دانش‌آموزان سال دوم بود، در حین تلاش برای متوقف کردنشون، یک فرد ناشناس تصمیم گرفت مداخله کنه. من شنیدم مردم از اون به عنوان شیطان شب یاد می‌کنن. به دلایلی، این شخص تصمیم گرفت به نگهبان ما حمله و زخمیش کنه.»

با شنیدن این، دانش‌آموزان باهم شروع به پچ‌پچ کردند، به ویژه کسانی که سال اول بودند.

«اما من فکر می‌کردم شیطان شب فقط دنبال قلدرها میره؟»

«آره، اون منو نجات داد و حتی بهم دست نزد، حتی اجازه نداد ازش تشکر کنم.»

«معلما هیچوقت تلاشی برای متوقف کردن قلدری‌ها نکردن. ژنرال دارین سر کی رو شیره می‌مالین؟»

«من شنیدم بعضی از شما این شخص رو قهرمان می‌دونید.» دوک ادامه داد: «اما به شما اطمینان میدم که اینطور نیست. اون به هیچکدوم از شما اهمیت نمیده. با این همه چیز، برنامه خودش رو دارد. چرا فقط الان ظاهر شده، قبلا کجا بود؟ و حالا که به آدمای بی‌گناه حمله کرده رنگ واقعیش نمایان شده.»

دوک گفت: «من الان اینجام تا از شیطان شب بخوام بیاد جلو. اگه این کارو بکنی، مجازات...

برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب سیستم خوناشامی من را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی