سیستم خوناشامی من
قسمت: 485
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر 485: اولین خوناشامها
سیستم خوناشامی من.
با اینکه فِکس از آرتور سوال پرسیده بود، او مرتباً به کوئین خیره میشد و به راهش ادامه میداد. دلیلش؟ زیرا او و سیلور نمیتوانستند حرفهایی را که در هنگام نبرد شنیده بودند باور کنند.
هنگام راه رفتن، هردوی آنها به سمت عقب میرفتند و با هم بحث میکردند. درحالی که آندو با هم دیگه حرف میزدند بقیه به اشیاء عجیب غریب دور و بر نگاه میکردند.
فِکس با صدای افسردهای گفت: «فکر کنم فقط یکم قضیه رو عقب انداختیم.» ولی نمیگذاشت این قضیه او را اذیت کند و خیلی زود لبخندی روی صورتش نشست.
هرچی نباشد، الان با دوستانش بود درحالی که لحظاتی پیش فکر میکرد دیگر آنها را نخواهد دید. اگر میخواست همچین زمانی ناراحت باشد یعنی تلاشهای دوستانش را کوچک شمرده بود.
سیلور گفت: «برادر، ناامید نشو، تا اینجاشو اومدیم و شاید کوئین داره حقیقت رو میگه.»
«واقعاً فکر کردی اون رهبره خانواده دهمه؟ اصلا منطقی نیست. اون یه خوناشام توی دنیای آدما بود و وقتی دیدمش هیچی جز یه خوناشام معمولی نبود. چطور و چرا اون میتونه رهبر خانواده دهم باشه؟ اگه در نظر بگیریم این حرف رو فقط زده تا زمان بخره قابل درکتره. ولی تصمیمم رو گرفتم... باید مجازاتم رو قبول کنم.»
«تا الانشم خیلی خوششانس بودم، تو، پدر و بقیه که اومدن نجاتم بدن آسیبی ندیدین. ولی تا همین الانشم بهخاطر من خون زیادی ریخته شده و اگه ادامه پیدا کنه میتونه بدتر بشه..»
گروه درحالی که آرتور داشت آنها را به سمت اتاق استراحت اصلی میبرد به راهرفتن ادامه دادند. او میخواست قبل اینکه داستانش را تعریف کند همگی آرام بشینند و کمی استراحت کنند.
هنگاه راهرفتن، سیلور مرتباً به کوئین، لایلا، پیتر و لئو نگاه میکرد.
او میدانست که لئو قبلاً یک انسان بوده و ناگهان تبدیل به یک خوناشام شده. چطور و کی و چهکسی اون رو تبدیل کرده؟ همینطور که ادامه میداد این افکار در ذهنش پدیدار میشدند.
-هر سهتاشون رو اون ساخته، ولی واقعا قدرت همچین کاری رو داره؟- و بعد فکری به ذهن سیلور خطور کرد. -اگه واقعا حرفهایی که کوئین توی زمین نبرد زده بود راست بودن چی؟-
درهرحال یکچیز را میدانستند و آن این بود که رهبر خانواده دهم قبلاً قلعهاش را ترک کرده بوده و جای دیگر رفته. هیچکس نمیدانست اگه آیا زمانی که توافقنامه خوناشامها انتقال یافته او در زمین بوده یا نه.
فقط با گذشت زمان حقیقت مشخص میشود ولی سیلور هم دوست داشت بداند چه اتفاقی برای مجازاتگرها افتاده بود. شاید اینطور مشخص میشد که چرا حتی درحدی پیش رفته بودند که میخواستند از برادرش اطلاعات اضافه بکشند.
وارد اتاق نسبتا بزرگی شده بودند که در هر سمت آن قفسه کتاب و در انتهای اتاق یک پنجره با شیشههای جداگانه قرار داشت. یک میز آنجا بود که به سمت مخالف مسیر و سمت در قرار گرفته بود و جلوی آن یک میز دیگر و دو مبل قرار داشت.
همه روی دو مبل نشس...
کتابهای تصادفی
