فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

سیستم خوناشامی من

قسمت: 536

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات
فصل 536: بلیطِ رفتن از اینجا هر کسی که در پایگاه نظامی کار می¬کرد، دانجن را می‌شناخت. زیرا نه¬تنها برای دانش¬آموزان بلکه برای پرسنل نظامی نیز استفاده می‌شد. هر مکانی، یک دانجن داشت اما برای همه قابل درک نبود که آنجا چه کار می‌کنند. آنها هیچ¬وقت به دانش¬آموزان یا افراد دیگر در این¬باره توضیح ندادند. با این¬حال، افراد کمی هم وجود داشتند که وقتی از دانجن خارج می-شدند، به طور کلی تغییر می¬کردند. لوگان زمانی که پیتر آنجا بود، تحقیقات زیادی روی دانجن انجام داده بود، و معلوم شد که اکثر شایعاتی که وجود دارند فقط شایعه خالی هستند. دلیل تغییر دیوانه¬وار مردم این بود که مهارت¬هایشان را از دست داده بودند. اساساً دانجن‌های اطراف پایگاه‌های نظامی، یک زندان بودند و آنها روزهای خود را آنجا می¬گذرانند تا وقتی که ترودریم بیاید و مهارت¬هایشان را از بین ببرد. در واقع آنها را مانند آدم¬های معمولی می¬کنند که دیگر راهی برای سوءاستفاده از مهارت¬هایشان باقی نماند. گروه، پائول را تا مکان مشخصی در مدرسه دنبال کردند. این مکان ساختمان اداری¬ای بود که معلمان اکثر جلسات خود را در اینجا برگذار می¬کردند. تاکنون خبر خوب این بود که پائول هیچ یک از ژنرال¬ها یا گروهبان¬هایش را ندیده بود که کشته شده باشند. او فکر کرد؛ -"یعنی اونها به موقع فرار کردن؟" پائول به زیر آوار اشاره کرد: «اینجاست.» بقیه از جمله خودش دست به کار شدند و شروع به تخلیه آوار کردند. وقتی پائول مشغول کار بود، متوجه شد که آوار بسیار سبک¬تر از آن چیزی است که او در ذهنش تصور می‌کرده. البته او حتی وقت نکرده بود به بدن جدیدش عادت کند. حتی اگر لئو برای او همه چیز را توضیح می¬داد، باز هم چیزهای زیادی را نمی¬شود از صحبت یاد گرفت. بنابراین در حال حاضر او در حال یادگیری بود. در نهایت زمانی که آوارها پاک‌سازی شدند، چیزی مانند یک در مخفی نمایان شد. پیتر گفت: «این باید خودش باشه.» فقط در مخفی نبود که ویران شده بود. درها خم شده بودند و آوار ساختمان از داخل مشخص بود. در کنار درِ مخفی، پلکانی وجود داشت که به پایین می¬رفت. لایلا متوجه شد: «چراغ¬ها روشنه. کسی داخله؟» کوئین گفت: «شاید جواب سؤال¬های ما پیش اونها باشه.» و رو به جلو قدم برداشت و بقیه از پشت¬سر او را دنبال کردند. «پائول.» کوئین درحالی¬که متوجه شد او هنوز در بالا ایستاده است، این را گفت. او هنوز به کل اوضاع فکر می‌کرد و راستش را بخواهید اگر افرادی در داخل بودند، نمی‌خواست آنها را آنجا ملاقات کند. اگر هنوز هم مهارت¬های خود را داشتند، مطمئناً آنها به دلایل زیادی کینه عمیقی نسبت به او و دیگران داشتند. کوئین گفت: «تو با من میای. تو بهتر از هر کسی اینجارو می¬شناسی.» و او را به جلو کشاند. وقتی از پله¬ها پایین رفتند، آنها می‌توانستند اجساد را ببینند که روی زمین افتاده بودند، اما برای اولین¬بار، آنها همچنین یونیفرم دانش¬آموزی را دیدند. همه دانش¬آموزان، جنازه دانش‌آموز را نگاه می¬کردند و به این فکر می-کردند که می¬توانند هویت این فرد را تشخیص دهند یا نه، اما هیچ¬کدام آن فرد را نشناختند. سخت بود با این حجم از سوختگی هویت کسی را حدس زد. پائول ن...
برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب سیستم خوناشامی من را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی