سیستم خوناشامی من
قسمت: 553
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر 553
درسته، لیندا سریع بود، اما کوئین سریعتر از او هم دیده بود. با آمار و پوتینهایش، به همراه مهارت فعالسازی شده. خودش نیز باید قادر باشد سرعتی مشابه به او کسب کند. منع استفاده از مهارتهایش، خود برایش چالش جالبی بود.
لیندا نیز، همچون او شتاب برد، و آن دو سریعا در میان راه به یکدیگر رسیدند.
لیندا فریاد میزد: «خب که چی که سرعت بالایی داری. این فقط مهارت توعه، برای من صرفا با همین تجهیزات هم از تو قدرت بیشتری دارم.»
لیندا مشت دیگری پرتاب کرد، هر چند کوئین، که این بار آمادگی داشت از برخورد آن اجتناب کرد. از ضربه جاخالی داد، و چشمان خود را بر چشمانش قفل کرد. خود نیز مشتهایی پرتاب کرد، که به همراهش لیندا هم جاخالی داد.
این روند ادامه یافت، و کوئین ارتباط چشمیشان را قطع نکرد. هنگام مبارزه، مشغول فکر کردن بود، اینکه در این لحظه میتوانست از مشت شبح استفاده کند، یا که توانایی خیرگی را به کار ببرد. ضربهی خون، تازه علاوه بر تمام اینها مهارت سایه خودش را هم در اختیار داشت.
به نظر میرسید هیچ برندهای وجود نداشته باشد چون هیچکدام از حملهها به هدف نمیخورد. با این حال، کوئین، از دانستن اینکه چندین و چند گزینه برای هجوم دارد، رضایت داشت. او قدرتمندتر شده بود.
پس از اینکه حس کرد به قدر کافی قدرت خود را نشان داده، تظاهر به لغزش کرد، دندانهای خود را کوبید و آمادهی مشت بعدی شد. میتوانست تشخیص بدهد که اکنون در هر یک از ضرباتاش تمام قدرت خود را به کار میگیرد. دست خودش نبود سرعت بیش از حد زیادی داشت. هر چند که بار اول، از ترس کشتن کوئین، کمی قدرت خود را کنترل و محدود کرده بود.
اما حالا، بر روی خودش کنترل نداشت، و فقط میخواست ضربهای به کوئین وارد کند. ضربه برخورد کرد، و مجددا پرواز کنان به همان نقطهی قبلی از انبار پرتاب شد، و به محفظه کوبیده شد. این بار بدناش حفره و فرورفتگی بزرگی در آن ایجاد کرد، و بعد بر روی زمین سرد افتاد.
[سلامتی -30]
[سلامتی 100/50]
فِکس گفت: «کوئین!» به جلو دوید و او را از روی زمین بلند کرد. وقتی او را برگرداند، چشمکی به او زد تا متوجه شود که حالش خوب است و نقش بازی کند.
بلیپ در حالی که سر را تکان میداد، برای لحظاتی کمی نگران شده بود که صدمهای جدی و حیاتی به او وارد شده باشد. هر چند پس از لحظاتی، میتوانست او را قدم زنان به همراه فِکس که او را نگه داشته بود ببیند. کوئین سریعا انگشت شست خود را رو به بالا به بلیپ نشان داد تا او را از سلامت خود مطلع کند.
بلیپ گفت: «شماها بچههای خوبی هستین.»
پس از همهچیز، ارزیابی تمام شده بود، و به هر چهار نفرشان گفته شد که صبورانه منتظر بمانند در حالی که خودشان راجب مسائل صحبت کنند. گویی قرار بود نمرات خود را دریافت کنند.
فِکس در حالی که انتظار میکشیدند پرسید: «به نظرت چطور بودیم؟»
کوئین پاسخ داد: «حقیقتا مطمئن نیستم. نمیدونم اونا چجوری این مسائل مسافر...
کتابهای تصادفی

