سیستم خوناشامی من
قسمت: 555
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۵۵۵ در برابر سه بزرگ!
سوال برای کوئین غیرمنتظره بود. نه این که فکر میکرد هیچوقت نمیپرسند، فقط اینکه قبلا، چه به عنوان جهنده خون چه به عنوان کوئین، اولین سوالی که نیت میپرسید این بود که:
«کی میتونیم بجنگیم؟»
در حقیقت، او ترجیح میداد این سوال اصلی باشد تا سوالی که همین الان پرسیده شد. در آن صورت، پاسخ دادن بهش خیلی برایش سادهتر بود. راستش، کوئین هم بعد از اینکه لیندا دهنش را سرویس کرد، مشتاقانه چشمش به یک دعوای کوچک بود.
هم سم هم نیت میتوانستند ببیند که کوئین مردد بود. همچین چیزی نباید اینقدر سخت میبود، ولی بود. نیت میدانست که خیلی به هم نزدیک نیستند اما احساس میکرد ارتباطی دارند که برای مدتی بیشتر از زمان حقیقتی است. او مدتها پیش با کوئین در بازی آشنا شده بود قبل از اینکه او را در زندگی واقعی ببیند و از آن زمان او را دنبال میکرد.
نیت گفت: «اگر نمیخوای لازم نیست خودت رو توضیح بدی. ولی این کار رو برای ما آسونتر میکنه. یه جورایی داریم راست و ریستش میکنیم. دیر یا زود میفهمن که ما از قبل تو رو میشناختیم. اگر بفهمن به هر دلیلی هواتو داشتیم، ممکنه به مشکل بر بخوریم. اگر بفهمیم چرا این کار رو میکنی، شاید بتونیم به دادت برسیم.»
«لازم نیست به ما بگین چرا شما دوتا قدرت دارین، اما برام سوال شده بود که چرا دست کم پنهانش کردین. میتونستین یکیشون رو نشون بدید، نه؟ هیچکس دیگهای هم نمیدونه که جهنده خونی. بنابراین میدونم که اگر مهارتهای هاله قرمز رو نشون میدادی، و یکی از مسابقات بین المللی به عنوان کودک نفرین شده تشخیصت میداد، همه چیز قاطی میشد. اما بعدش فقط سایه رو نشون دادی.»
از بین دوتا توانایی و قدرت، اونی که کوئین واقعا نمیتوانست نشان بدهد همان خون بود. این به این دلیل بود که این توانایی متعلق به خون آشامها بود و او تنها کسی نبود که میتوانست این کار را انجام بدهد. اگر دیگران متوجه میشدند، به احتمال فوقالعاده زیاد کز زاق سیاهش را چوب میزند تا از آن بر علیهاش استفاده کند.
ولی درباره مهارت سایه، واقعا نیاز بود پنهانش کند؟ بله، اگر ارتش میدانست که او زنده است، سعی میکرد به خاطر آنچه که تو مسابقات اتفاق افتاده بود او را جذب کند. اما فقط اگر مهارتش را نشان میداد. او برمیخیزید، خاندان گریلش قضیه را میفهمیدند و برای پیوستن به آنها از او مخافظت میکردند.
نیاز نبود نگران باشد، تازه هدفش را هم کامل میکرد. فکر کردن درباره این سناریو باعث میشد کوئین بفهمد که به هیچ عنوان نمیخواهد اتفاق بیفتد. دلش نمیخواست یک جناح دیگر از او پرستاری کند. نمیخواست مجبور شود حرف یک نفر دیگر را گوش بدهد و از کاری که خودش دلش میخواهد انجام دهد منع شود. از طریق این دوتا، همین الانش هم پاسخهای خودش را پیدا کرده بود.
کوئین جواب داد: «دلم نمیخواست مهارتم رو نشون بدم که یه گاو پیشونی سفید بشم و عضو یک جناح دیگه بشم.»
«خودتون دارید میبینید چجوری با پای خودم اومدم اینجا. بقیه به جاهای دیگه رفتن تا با خانواد...
کتابهای تصادفی


