فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

سیستم خوناشامی من

قسمت: 610

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات
 
فصل ۶۱۰ درحال رشد 
هنگامی که گنبد فرو ریخت، آن‌ها به فردی خیره شدند که تنها در آنجا ایستاده بود. ظاهراً آسیبی ندیده بود اما بدنش از سر تا پا آغشته به خون بود. لباس مخصوصش کاملاً خیس شده بود. 
برای لحظه‌ای کوتاه همه از این مرد ترسیدند. یک دانشجو نباید چنین قدرتی داشته باشد. 
کوئین با قدم‌هایی سست، به سمت دیگران حرکت کرد. 
از پشت‌سر، زمزمه‌ی هیجان‌زده‌ی سربازان را می‌شنید: «واو، خودش تک‌وتنها نصف ارتش سان‌شیلد رو کشت» داستانی که شنیدن آن دشوار، شاید اغراق‌آمیز، و به‌ویژه به دلیل رویارویی با یکی از سه قدرت بزرگ، باور نکردنی بود. 
کوئین با پلک‌هایی که به‌آرامی بسته می‌شدند، پاسخ داد: «نصف نه، چهل‌وهشت، در...» پیش از آنکه جمله‌اش تمام شود، درآستانه‌ی افتادن بود که پل او را گرفت. 
 از میان حاضرین، شاید او کمترین نقش را در این جنگ ایفا کرده ‌بود و با دیدن تلاش‌های بسیار کوئین، می‌خواست کاری برایش انجام دهد. 
پل گفت: «کارت عالی بود، پسر.» 
کوئین کاملاً از هوش رفته بود، با خستگی‌ای عمیق‌تر از آنچه تصور می‌شد. این چیزی نبود که آمارها بتوانند در سیستم محاسبه کنند یا فقط با استقامت آن را توضیح دهند. اگر مجبور بود با کلمه تعریف‌اش کند، آن را ذهن می‌نامید. 
اراده برای ادامه مبارزه، به قدرت ذهنی عظیمی نیاز داشت و وقتی همه‌چیز تمام شد، همه احساس کردند که این بار سنگین از روی آن‌ها برداشته شده است. با این حال، باز هم بار جدیدی بر دوش همه قرار می‌گرفت. 
مردی درحالی‌که می‌دوید، از طریق درگاه وارد شد و فریاد زد: «اونا موفق شدن، اونا پیروز شدن!» و آن شخص کسی جز سم نبود. او به سمت مرکز اصلی سفینه رفت، جایی که همه جمع شده بودند و خبر را در راهرو فریاد زد. 
افرادی که از کنار سم می‌گذشتند، می‌خواستند او را متوقف کنند و بپرسند که چه می‌گوید، اما سم بدون توقف، درحالی‌که می‌خندید، همچنان فریاد می‌زد: «واقعاً، واقعاً از پسش براومدن.» 
سرانجام به اتاق رسید. صدای او توجه همه را جلب کرده بود. 
 یک نفر از میان جمعیت پرسید: «وضعیت چی شد؟ چی کار کردن؟»  
اشک‌ در چشمان سم حلقه زد و در دریای احساساتش غرق شد. با وجود آشفتگی درونی، بسیار کوشیده بود تا آرامش ظاهری‌اش را حفظ کند و امید را در افراد، زنده نگه دارد. اما تردید و ترس نیز در وجودش ریشه کرده بود. می‌ترسید که نقشه جسورانه‌اش شکست بخورد و همه جانشان را از دست بدهند. اما در آن لحظه، نگرانی از این موارد به کناری رفته بود. 
 لیندا با لحنی لرزان، جمله ناتمام‌اش را کامل کرد: «اونا تو جنگ با سان‌شیلدها پیروز شدن.» 
فریادهای شادی در اتاق پیچید، مردم همدیگر را در آغوش گرفتند و بالا و پایی...
برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب سیستم خوناشامی من را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی