فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس

قسمت: 21

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

قسمت 21: زخم‌ها و دشمن جدید

لیلیث به چهره‌ی نه‌چندان خوشتیپی که بی‌شرمانه روی سینه‌اش استراحت می‌کرد نگاه می‌کرد و وقتی تمام اتفاقات نبرد قبل را به یاد آورد، لبخندی بر روی لب‌هایش نمایان شد.

فقط یک ضربه از سوسک فیل مرتبه اول کافی بود تا بای زه‌مین کشته شود یا حداقل هوشیاریش را از دست بدهد و مانند یک ماهی درمانده که از اقیانوس بیرون افتاده بود بشود. با‌این‌حال، بای زه‌مین توانست از خطرناک‌ترین حمله‌ها دوری کند و فقط توسط نتیجه این حملات مورد اصابت قرار گرفته بود.

هرموقع زندگیش در خطر بود، لیلیث فقط می‌توانست مشت‌هایش را در هم بکشد و با درمانگی نگاه کند و آرزو کند که مسیرش اینجا تمام نشود. ولی لیلیث به خوبی می‌دانست که دشمن این دفعه‌ی بای زه‌مین بسیار قوی بود. حتی اگر آمارش به شدت بیشتر از یک سطح 15 عادی بود که به‌خاطر جذب کردن قدرت‌روح دشمنان قوی‌تر از خودش تکامل یافته بود؛ غلبه کردن بر تفاوت یک تکامل یافته‌ی عادی و یک هیولای مرتبه اول به طرز ساده‌ای بسیار دشوار بود.

برعکس انسان‌هایی که بعد از رسیدن به هر سطح، امتیاز وضعیت کسب می‌کردند و می‌توانستند آزادنه از آن استفاده کنند، هیولاها چیزی نمی‌گرفتند. بااین‌حال، در عوض آنها پس از افزایش کلاس با موفقیت یک افزایش قدرتمند در آمار کلی خود می‌گرفتند.

او بای زه‌مین را به سمت ساختمان داروخانه که به‌طور تصادفی فقط چند متر دورتر بود هدایت کرد. جسد مرده‌ سوسک درخشان مرتبه اول با هر نوع باقی‌مانده‌ای روی زمین افتاده بود و سر بزرگش تقریباً از بقیه‌ی بدنش جدا شده بود.

لیلیث به سمت بدن هیولا اشاره کرد و چیزهایی به سمتش شناور شد. بعد از یک نگاه کوتاه او به سادگی آنها را کنار گذاشت.

«حداقل انقدر رو می‌تونم انجام بدم»

* * *

بای زه‌مین نتوانست برای مدت طولانی استراحت کند.

اگرچه خستگی ذهنیش خیلی‌ بهتر بود ولی او در‌حال حس کردن دردی بسیار زیاد و خارشی شبیه خزیدن هزاران مورچه قرمز در سراسر بدن خود بود.

وقتی چشمانش را باز کرد صورتش را از وضعیت افتضاح خود درهم کشید.

باتشکر از باران که خون را از روی صورتش شسته بود، او اکنون می‌توانست از چشم چپش ببیند. بااین‌حال، به خاطر خستگی ذهنی، دیدیش مانند قبل متمرکز نبود. خونی که از زخمش که از برخورد با بلوک سیمانی بزرگی به وجود آمده بود کاملاً متوقف شده بود و او می‌توانست بخشی از سرش که بدجور زوق‌زوق می‌کرد را حس کند.

او وقتی چکمه‌های سرعتیش را که دیگر آب شده بودند و قابل بازگشت نبودند را دید، حس کرد خنجری به قلبش اصابت کرده است. حتی بااینکه یک گنج معمولی بود ولی +10 امتیاز چابکی پیشرفت بزرگی بود که او ناگهان از دست داده بود.

بدتر از آن، وقتی بای زه‌مین به مچ عملاً نابود شده‌اش نگاه کرد نمی‌دانست باید خوشح...

برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی