فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس

قسمت: 24

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

قسمت 24: گنج درجه جادویی

اگرچه تنها پنج یا شش ساعت از بیدار شدنش گذشته بود امّا نبرد تا سرحد مرگ با سوسک فروزان مرتبه اول، اولین دشمن او که در حقیقت گامی در مسیر تکامل واقعی برداشته بود، باعث شده بود بای زه‌مین به اندازه یک فردی که دو روز متوالی نخوابیده احساس خستگی کند. از این رو پس از اینکه ذهن خسته و بدن دَردمَندش پس از رسیدن به مکانی نسبتاً امن او را مجبور به خوابیدن کردند، تا روز بعد امکان بیدار شدن نداشت.

دنیا به شدت تغییر کرده بود. اینکه بگوییم جامعه قبلی کاملاً از هم پاشیده است، اصلاً اغراق‌آمیز نبود و همه بازماندگان داخل سالن ورزشی امیدوار بودند که از این مکان خارج شده و تحت حمایت دولت و ارتش قرار بگیرند. فقط در این صورت است که می‌توانستند کمی بیشتر احساس آرامش کنند.

هیچ‌ یک از آنها نمی‌دانستند که ارتش مجهز به سلاح‌های مدرن در چه وضعیتی قرار دارد... واقعیت این بود که هیچ یک از آنها وضعیت دنیای بیرون را نمی‌دانستند. بااین‌حال، برای حفظ سلامت روان خود، هیچ یک از آنها جرأت نداشتند سخنان ناامیدانه به زبان بیاورند و حتی سعی داشتند به بدترین وضعیت ممکن فکر نکنند.

وقتی بای زه‌مین دوباره چشمانش را باز کرد، دومین روز از شروع تغییر به پایان رسیده و روز سوم رسماً شروع شده بود.

بای زه‌مین درحالی‌که روی سر‌و‌صدای بیرون تمرکز می‌کرد، با چشمانی هنوز کمی خواب‌آلود زمزمه کرد: «بارون بند اومد...»

صدای طوفان، نور رعدوبرق که بین شکاف‌های کوچک پنجره که چوب‌ها قادر به پوشاندن آن نبودند و صدای تند آب که جهان را جوری می‌کوبید که انگار عذابی از آسمان است، همه و همه متوقف شده بود.

«طوفان چند ساعت پیش وایستاد. دلیل هوای عجیب این دنیا مانای خفته‌ش بود که نمی‌تونست نزدیک شدن ثبت‌روح رو حس کنه... الان که ثبت‌روح بالاخره به این دنیا رسیده، همه‌چیز کم‌کم به حالت عادیش بر‌ می‌گرده.»

صدایی ملایم، جذاب، بازیگوش و در‌عین‌حال مهربان در چند متری او به گوش می‌رسید.

بای زه‌مین به سمت چپ خود نگاه کرد. او زنی فوق‌العاده زیبا را دید که با ظرافت روی میزی که دیگر چوبی آن را نپوشانده، کنار پنجره نشسته بود. چند اشعه نور خورشید که از میان ابرها می‌لغزید، او را احاطه کرده و با موهای مشکی و لباس شب تیره‌اش تضاد بزرگ و زیبایی ساخته بود... بدون شک، این یکی از زیباترین صحنه‌های تمام عمرش بود.

بای زه‌مین که هنوز نیمه‌خواب بود زمزمه کرد: «یه فرشته...؟»

«من که فرشته نیستم، یه شیطانم~»

لیلیث زیباترین لبخ...

برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی