جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 31
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت ۳۱: سنگ روح
ناگفته نماند که بازماندگان ناتوان از جمله چنهه و لیانگ پنگ با دیدن آواری که با اندازههای مختلف در همه جا پراکنده شده بودند، حالت چهرشان تغییر کرد. همه جا تخریب شده به نظر میرسید گویی که چندین بمب پایههای ساختمانهای اطراف را منفجر کرده باشد!
چنهه مات و مبهوت زمزمه کرد: «چی... اینجا چه اتفاقی افتاده؟» اگرچه او بهطور ناخودآگاه صحبت میکرد اما به دلیل سکوت وحشتناکی که وجود داشت، صدای او را همه به وضوح شنیدند.
«نگران نباش.» بایزهمین سکوت را شکست و به حرکت خود ادامه داد.
«نیازی به نگرانی نیست...» چنهه به پشت بایزهمین نگاه و فکر کرد که آیا این شخص دیوانه شده؟ اگر در این مورد نیازی به نگرانی نبود، پس برای چه چیزی باید نگران میشدند؟
با اینحال شخص دیگری در همان لحظه گفت: «بیایید به راهمون ادامه بدیم. حتما مشکلی نداره.» شانگوان به آرامی سرش را تکان داد و سپس به آرامی به جلو حرکت کرد.
«این...» چنهه نمیدانست چه بگوید. یعنی دوست دوران کودکیاش هم دیوانه شده بود؟ از زمانی که دنیا تغییر کرد، نگرش شانگوان هم در مقایسه با خاطراتش کمی تغییر کرده بود و همچین چیزی برای تیرانداز با استعداد گیجکننده بود.
در واقع، اینطور نبود که او تغییر کرده باشد در واقع شانگوان داشت به سادگی با دنیای جدید سازگار میشد و قوانین جدید برای بقا را یاد میگرفت. به همین سادگی!
چنهه و لیانگ پنگ، بخاطر مبارزانی که از دو طرف آرایش لوزی شکلشان محافظت میکردند چارهای جز حرکت به جلو نداشتند. در نتیجه، همه بازماندگان مجبور شدند خواه و ناخواه راه بروند، بالاخره آنها نمیتوانستند به تنهایی زنده بمانند، زیرا قدرت انجام این کار را نداشتند.
* * *
«خدای من...»
«چی... اون چیز وحشتناک چیه...؟»
«سوسک؟ چطور ممکنه یه سوسک به این بزرگی وجود داشته باشه؟!»
هنگامی که گروه به جایی رسیدند که جسد سوسک فروزان مرتبه اول بیحرکت بود، فرقی نمیکرد که چنهه و لیانگ پنگ باشند یا یک بازمانده ناتوان؛ همگی نفسنفس زدند و یک قدم به عقب رفتند.
با دیدن بدن موجودی که بیش از سه متر قد داشت و شبیه به یک ساختمان گوشتی کوچک بود، همه آنها شگفت زده شدند. علاوه بر این، وقتی به آن شاخ قدرتمند و پاهای بلندش نگاه کردند فقط با تصور اینکه باید با چنین چیزی روبرو شوند باعث شد که موهای تنشان سیخ شود.
«چه هیولای دیگهای میتونه این جونور وحشتناک رو بکشه؟» لیانگ پنگ نتوانست به آرامی دستش را دراز و پوسته سوسکفیل را لمس نکند و بعد با تعجب متو...
کتابهای تصادفی

