جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 53
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت 53: دو روی یکسکه
بنگ!
کفزمین ترک خورد و شیشههای پنجره در اثر موج ناشی از برخورد بین شمشیر شوان یوان و دوتیغه تیز زامبی تکاملیافته خرد شدند.
گروه چهارنفره از دوستان درنهایت با دیدن مردی که جرأت کرده بود وارد خوابگاهزنانه شود و تعداد زیادی از موجودات خطرناک را برای رسیدن به این مکان کشته بود، کمی از اینکه او تنها یکفرد دو یا سهسال کوچکتر از خودشان است تعجبکردند.
بااینحال، بزرگترین شگفتی زمانی بود که دیدند این مردجوان واقعاً قدرت مبارزه برای پابهپا جنگیدن با هیولایی بسیار عجیب و وحشتناک مانند آن زامبی با پوستآبی و چشمانسبز را دارد. نه... درواقع از روی حالت صورتش بهنظر میآمد دست بالاتر را داشته باشد.
وو ییجون و دوستانش با بهیادآوردن آن سرعت وحشتناکی که او با آن از دروازه عبور کرده بود و از آن قدرت وحشتناکی که به اندازه کافیی قدرتمند بود که میتوانست بدون لمسکردن زمین آن را بشکافد شگفتزده شدند.
البته آنچه چهاردختر بیش از همه احساس کردند امید بود. امید به زندهماندن، امید به رهایی از این زندان که بهشت بود امّا درعینحال برای آنها جهنم بود.
امّا درواقع بای زهمین در این نبرد، دست برتر را داشت... تقریباً تاحدی که بر دشمن خود غلبه کرد.
درحالیکه بای زهمین درحال شمشیربازی با زامبی تکاملیافته بود، چنین کلماتی را زیرلب زمزمه کرد: «این چیز یکم ضعیف نیست؟»
او به چهاردوست که در گوشهای جمع شده بودند توجه نکرده بود، زیرا اگرچه درحالحاضر دست بالاتر را داشت امّا یک لغزش به قیمت جانش تمام میشد.
لیلیث با تنبلی پاسخ داد: «قضیه این نیست که این موجود ضعیفه، درواقع، اون زامبی خیلی قویه. مشکل تویی. بعد از شکست دادن سوسک سوزان مرتبهول تو بی
اول قدرتت تقویت زیادی پیدا کرد... تازشم، بین موجودات تکاملیافته یه تفاوتهایی تو قدرت و نوع و همچنین سبک مبارزه هست.»
بای زهمین قبل از لگدزدن به زامبی تکاملیافته، سر تکان داد و باعث شد که تقریباً از پنجره بیافتد. او بالاخره به هدفش رسیده بود، حالا فقط باید یکلحظه آنجا منتظر میماند.
البته چنین چیزی آسان نبود زیرا زامبی تکاملیافته مدام درحال ...
کتابهای تصادفی



