جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 127
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۱۲۷ - یه چیگانگ!
او و دو منگ در داخل ویلایی که یه چیگانگ در آن زندگی میکرد، با هم جلوی پنجره ایستاده بودند. انگار از ماه کامل حاضر در آسمان و ابرهایی که احاطهاش کرده بودند را ستایش میکردند.
یه چیگانگ اخم کرد و با صدایی آرام پرسید: «از حرفی که زدی مطمئنی؟» او تنها زمانهایی که خیلی نگران چیزی بود اینگونه حرف میزد.
امروز بعد از ظهر و پس از اعزام تقریباً بیست نفر برای محافظت از ایستهای بازرسی خاص که دفاع از منطقه مرکزی روستا که در جهت عمارت بود را تسهیل میکرد، دو منگ به این مکان رسید و به یه چیگانگ گفت که ممکن است منبع اضطراب او را پیدا کرده باشد.
دو منگ مردی ساکت بود و به ندرت چیزی میگفت مگر در مواقع ضروری. بنابراین، یه چیگانگ باور نمیکرد که بدون هدف مهم یا چیزی که به آن تکیه کند، این حرفها را از سر شوخی زده باشد.
«بله، مطمئنم.» دو منگ سری تکان داد. صدای خشن اما در عین حال تند او بهشدت عجیب و ناخوشایند بود. «یه دختر کوچک که یه پاکت شیر با خودش داشته... چطور یه دختر بچه میتونه چیزی به این ارزشمندی رو با خودش داشته باشه؟»
«...بله، این واقعا عجیبه.» یه چیگانگ سری تکان داد.
این روزها شیر یک کالای تجملاتی بود و حتی خودش هم نمیتوانست از آن استفاده کند، چه رسد به دختر نه سالهای که حتی نمیتوانست از پس خود بربیاید.
دو منگ ادامه داد: «بعد از سوال از چند مرد متوجه شدم که این دختر در واقع خواهر کوچکتر لو چنگ، یکی از افراد مسلحمونه. اما اگه اون دو پسر ناشناس شیر رو از بیرون آورده باشن، باید در کوتاه ترین زمان ممکن شرشون رو کند.»
یه چیگانگ قبل از تکان دادن سر به نشانه قدردانی ساکت مانده بود. سخنان دو منگ ظالمانه بود، اما هیچکدام از آنها درواقع انسان خوبی نبودند. حتی قبل از ورود ثبت روح، آنها قبلاً چندین جنایت مرتکب شده و حتی تعدادی را کشته بودند.
صدای شلیک گلوله و انفجار از دور خیلی ز...
کتابهای تصادفی


