جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 128
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۱۲۸ - بای زهمین شکستناپذیر
غول آهنی که توسط لایههای فلزی احاطه شده بود، مانند یک ربات علمی تخیلی بهنظر میرسید، اما بدون فناوری ویژه و فقط دارای قدرتی بالا. دستهایش به اندازه یک مرد بالغ و پاهایش آنقدر پهن بود که شاید سه نفر با هم میتوانستند دستهای دراز شده خود را دور آن بپیچند. علاوه بر این، فشار هالهای که از آن ساطع میشد کافی بود تا بیشتر دشمنان را در ناامیدی غرق کنند.
«خودمم.»
بای زهمین صدای مردی میانسال را از داخل ربات فلزی شنید. اگرچه این صدای یک انسان بود، اما به دلیل ورقههای فلزی که اطراف آن را احاطه کرده بودند، بهنظر میرسید که چندین نفر داخل آن هستند زیرا پژواک صدا در همه جا پیچید.
یه چیگانگ با نیت و میلی شدید به کشتن پرسید: «و تو کی هستی؟»
حتی قبل از آخرالزمان نیز هرگز به او توهینی نشده بود و همه کسانی که تلاشی در این زمینه میکردند حتما عواقب آن را هم میپرداختند. پس از تکامل از طریق جذب مداوم نیروی روح و کسب مهارتهای مختلف، اعتماد به نفس او بسیار بالاتر رفته بود.
اگرچه او میدانست که جوان مقابلش آنقدر قوی است که میتواند گروهی متشکل از پنجاه مرد مسلح را شکست دهد و حتی از انفجار چهار نارنجک دستی جان سالم به در ببرد، اما یه چیگانگ نیز چنین تواناییهایی را داشت.
«من؟» بای زهمین جلوتر رفت و با خونسردی پاسخ داد: «من کسیم که یه میگوی کوچولو به اسم یانگپی رو صید کرد. کسیم که تمام افراد همراهش رو سلاخی کرد. همچنین قویترین فرد حاضر در گروهیم که سگی به نام لیسو رو سر به نیست کرد. من همچنین رئیس مردیم که در حال حاضر داره از اون میمون کوچولوت مراقبت میکنه... اما مهمتر از همه اینا، من آدمیم که قراره تو رو هم بفرسته پیش دوستات!»
با شنیدن بیانیه مرد جوان حاضر در مقابلش، قلب یه چیگانگ در گردبادی از احساسات تند به لرزه افتاد. با این حال، او وقت زیادی برای فکر کردن نداشت زیرا مهارت خودکار او یعنی «احساس خطر» باعث شد که تمام بدنش از ترس بلرزد و ناخودآگاه هر دو بازوی مکانیکی خود را به شکل به عنوان یک پوشش در مقابل خود بلند کند.
درست در همان لحظه بای زهمین در مقابل ربات ...
کتابهای تصادفی

