جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 139
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۱۳۹ – سلطنتیها و قرارداد بلند مدت
تنها پس از شنیدن اعلامیه وو ییجون بود که بای زهمین سرانجام دلیل آشفتگی شانگوان را فهمید. در همان زمان، او همچنین متوجه شد که چرا او گفته است که در نهایت کسی که از همه چیز بیشتر سود میبرد، او خواهد بود.
به هر حال، اگر واقعاً یک اردوگاه مسلح در آن مکان مستقر بود، خیلی چیزها برای او آسانتر میشد و به عنوان یک رهبر، طبیعی بود که بخواهد قدرتش رشد و گسترش یابد.
بای زهمین به وو ییجون نگاه کرد و با کمی اخم پرسید: «اگرچه به من ربطی نداره اما... میتونم بدونم پدربزرگت کیه؟ میدونم تو از یه خانواده سرشناس هستی، اما واقعا فکر کردن به آدمی اونقدر بلند پایه که بتونه به راحتی نوهش رو به چنین محل محرمانهای ببره برام دشواره...»
وو ییجون لبخند شیرینی زد و با صداقت کامل پاسخ داد: «پدربزرگ من وو جیانهونگ و پدرم وو کهچیانه... احتمالا قبلاً در مورد پدربزرگم شنیده باشی، بهخصوص که خانوادهت ساکن منطقه چانگپینگ هستن.»
«وو جیان هونگ...؟» بای زهمین زمزمه کرد و چشمانش گرد شد: «تو... پدربزرگت نخست وزیر چینه؟!»
وقتی وو ییجون بهطور طبیعی سرش را تکان داد، مکان برای یک ثانیه ساکت شد و همه نفسها در سینه حبس شد.
به جز چنهه و شانگوان که از قبل پیشینه خانوادگی وو ییجون را میدانستند، همه در اتاق در حالی که به دختر مقابلشان خیره شده بودند، نفسشان بند آمد.
حتی خود بای زهمین هم شوکه شد.
اگرچه دنیا تغییر کرده بود، اما سخت بود که بیست سال زندگی در یک خانواده معمولی را کنار بگذارد. برای او نخستوزیر چین یک فرد بزرگ و قدرت مطلق بود، اما حالا در مقابل چشمانش نوه محبوب دومین مرد قدرتمند کل کشور با لبخندی جذاب به او نگاه میکرد.
علاوه بر این، حتی اگر دنیا تغییر کرده بود، اگر خانواده وو ییجون از هم نمیپاشید و پدربزرگش با قدرت به کار خود ادامه میداد، این فقط مسئله زمان بود که آنها دوباره به قدرت برسند.
اما آنچه بای زهمین احساس کرد، به جای احساس آرامش و شادی، یک دردسر بزرگ بود... زیرا احتمال زیادی وجود داشت که در آینده مجبور شود با کل رژیم قدیمی بجنگد، مگر اینکه مایل به تسلیم قدرت خود باشد. چیزی که به سادگی غیرممکن بود.
چطور میتوانست تسلیم شده تمام تلاشهایش را بیثمر کند؟ بای زهمین سرش را تکان د...
کتابهای تصادفی



