جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 212
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۲۱۲ - شمشیر زمستانی منجمد
پس از لحظاتی فکر کردن، بای زهمین سرش را بی صدا تکان داد و متوجه شد که آنچه لیلیث گفته حقیقت دارد.
در حالی که نداشتن هیچ دانشی از رون های جادویی مایه تاسف بود، ولی این از آن موضوعاتی بود که فقط میتوانست به دست سرنوشت بسپارد. حتی اگر بای زهمین میلیونها دشمن را میکشت، لزوماً چیزی را که به دنبالش بود نمیتوانست بدست آورد، اما شخصی که فقط یک دشمن را کشته است ممکن است موفق شود.
بهتر بود به دستاوردهای فعلی خود بسنده کند. دستاوردهایی که به هیچ وجه کوچک نبودند.
در مدت کمی بیش از بیست روز، بای زهمین از یک دانش آموز کوچک معمولی بدون هیچ قدرتی به یک هیولای واقعی با قدرت کافی برای از بین بردن جانورانی تبدیل شد که فقط در داستانهای فانتزی و افسانهها وجود داشتند.
اگر چنین دستاوردهایی برای اینکه سرش را بالا نگه دارد کافی نبود، پس چه چیزی میتوانست باشد؟
در همان لحظه در اتاق به آرامی باز شد. اگرچه صدا بسیار ضعیف بود، اما بای زهمین به راحتی متوجه آن شد زیرا در حال حاضر در حال استراحت کوتاهی از کار بود.
دم در، سر کوچکی که با موهای سیاه پوشیده شده بود، با احتیاط به بیرون نگاه کرد، در حالی که دو چشم سیاه بزرگ جواهر مانند او برق میزدند، با کنجکاوی به داخل اتاق نگاه کرد.
بای زهمین در حالی که با خوشحالی به دختر نه سالهای که پنهان شده بود نگاه کرد با لبخند پرسید:«نینگ کوچولو، چیزی میخوای؟».
لو نینگ در حالی که یک بسته کوکی در دست کوچکش داشت با احتیاط وارد اتاق شد. بعد از کمی نگاه کردن به اتاق، پرسید: «داداش بزرگه بای، سرت شلوغه...؟»
بای نیشخندی زد و سرش را کمی تکان داد: «نه. تازه کارم رو تموم کردم و میخواستم یکمی استراحت کنم. نظرت چیه که بریم یچیزی بخوریم؟»
با شنیدن سخنان او، چشمان لو نینگ مانند ستاره ها در آسمان شب روشن شد. او با خوشحالی در یونیفرم نظامی کوچک خود پرید و فریاد زد: «باااشه! داداش بزرگه بای، میدونی؟ راستش، منم میخواستم ازت برای صبحانه پذیرایی کنم!»
«اوه؟ پس این اتفاق تصادفی بوده.» بای زهمین با تعجب دستش را گرفت و به سمت در خروجی رفت.
چگونه میتواند نداند که یک کودک کوچک به چه فکر میکند؟ با توجه به اینکه ساعت چند بود و بسته کوکی کوچکی که در دست لو نینگ بود، طبیعتاً بای زهمین به راحتی به چنین حدسی رسید.
در هر صورت، قبل از ادامه کار، باید چیزی میخورد و دوشی میگرفت.
لو نینگ به عقب نگاه کرد و با لبخند بزرگی پرسید: «خواهر بزرگه لیلی، با ما میای؟». او همیشه دختری شاد و شیرین بود، حتی وقتی آخرالزمان شروع شد و به سختی چیزی برای خوردن داشت، شخصیتش کوچکترین تغییری نکرده بود.
لیلی به آرامی قهقهه زد و با قدمهای آهسته به جلو رفت: «چطوری میتونم به این لبخند قشنگت نه بگم؟»
«ههه!»
در کنار ورودی کارگاه دو سرباز حضور دا...