جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 265
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
۲۶۵ – به دست گرفتنِ کنترل
کانگ رونگ که مانند یک تکه آشغال با بی احتیاطی از روی زمین بلند شده بود، می خواست از شدت خشم منفجر شود. با این حال، این خشم هرگز به وجود نیامد. وقتی فهمید که ده متر از سطح زمین بالاتر است، ترس در قلبش به حدی رسید که قبلاً هرگز تجربه نکرده بود.
کانگرونگِ قدرتمند سابق- که قدرت تصمیم گیری برای زنده ماندن یا مردن دیگران را در دستان خود داشت، بیش از دویست مرد مسلح را کنترل میکرد، و دهها روح-گستر که به او گوش میدادند- اکنون از دستان چاق خود برای چسبیدن به زنجیره های خونی استفاده می کرد. مرگ و زندگیِ او فقط به زنجیره هایی از جنس خون بستگی داشت.
برای کانگرونگ فعلی، این رگههای خونی که قرار بود او را زندانی کنند، به منزلهی بیمهی عمر بودند. هرچه نباشد، اگر از ارتفاع ده متری سقوط میکرد، قطعا چیزی از زندگیِ کوچک و بی ارزشش باقی نمی ماند.
نیروهای مسلح کانگ رونگ- آنهایی که تا الان در صحنه نبودند- به محل حادثه رسیدند تا شاهد چنین اقدامی باشند. آنهایی که با دیدن تجمع بزرگ مردمِ «لباس پلیس پوشیده» گیج شده بودند، پرسیدند که چه خبر است. وقتی بالاخره از ماجرا مطلع شدند، همگی لال شدند.
از اولین شلیک و اخطار حمله ی شخصی به منطقهی «ویژه» پایگاه، تنها چند دقیقه گذشته بود. آن مردان مسلح نمیتوانستند باور کنند که دفاعِ آن ناحیه حتی نتوانسته 20 دقیقه مقاومت کند.
با این حال، از آنجایی که حالا حتی روح-گسترهای مغرورِ سابق نیز در آن زمان مثل بره های کوچکِ مطیع به نظر میرسیدند، هیچکس جرأت ایجاد سر و صدا را نداشت. تنها کاری که می توانستند بکنند، خیره شدن به مرد جوان بیست سالهای بود که روی سکوی قرمز رنگ ایستاده بود و طوری به پایین نگاه میکرد که انگار پادشاه بهشت است.
بای زهمین به صدها نفری که بیرونِ حیاط ویلا ایستاده بودند، نگاه کرد و به سردی گفت: «اسم من بای زهمینه. همونطور که میبینید، شخصِ کنار من هم رهبر سابق شماها، کانگرونگه. من در حال حاضر فرماندهی یه پایگاه بازمانده با بیش از ۲۰۰۰ عضو در جنوب این اردوگاه هستم. چند روز پیش، یه خانوادهای به اردوگاه من اومدن تا ازشون محافظت کنم. اونا مجبور شده بودن از دست یه سگِ به دردنخور به اسم کانگ هونگ فرار کنن. اون موقع بود که من متوجه شدم چه اتفاقای وحشتناکی داره اینجا میافته.»
او برای لحظهای مکث کرد، زیرا بسیاری از شنوندگان نتوانستند از غر زدن خودداری کنند. تعجب در صدای مردان مسلح و روح گسترها موج می زد. آنها باورشان نمی شد که او، جوانی که هنوز تحصیلاتش را به پایان نرسانده بود، در حال حاضر رهبر چنین اردوگاه بزرگی باشد.
لازم است بدانید که در کمپ شمالی در حال حاضر حدود ۳۰۰۰ بازمانده وجود داشت، اما این ۳۰۰۰ بازمانده توسط یک نیرو اداره نمیشدند، زیرا فقط کانگرونگ نبود که پایگاه داشت. لی یوان نیز وجود داشت و قدرتِ او اصلا اندک نبود. این موضوع با وضعیتِ بای زهمین- که همین حالا اعلام کرده بود بر زندگی ۲۰۰۰ نفر حکومت می کند- کاملاً متفاوت بود!
با وجود اینکه خیلیها در صحتِ گفتههای او شک داشتند، اما هیچکس جرأت نمیکرد آن را با صدای بلند بیان کند. آن ها فقط در دل خود میتوانستند شک کنند.
«از این لحظه به بعد، من نیروهایی رو که قبلاً توسط کانگرونگ کنترل میشدن، در اختیار خواهم گرفت.»
«چرت و پرت میگی! تو اصلا چی هستی؟!»
همانطور که بای زهمین به توضیح این وضعیت ادامه میداد، مرد جوانی که تقریباً هم سن او بود، این را گفت. به نظر میرسید که او برای مدتی طولانی سکوت کرده و در نهایت، دیگر نتوانسته شدتِ عصبانیتش را کنترل کند.
بای زهمین به او نگاه کرد و باعث شد آن مرد جوان چهر...
کتابهای تصادفی

