جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 287
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۲۸۷ – الههی یخ اسکادی (قسمت اول)
پس از شنیدن سخنان لیلیث، تنفس بای زهمین به طور کامل قطع شد. تنها کاری که میتوانست انجام دهد، این بود که با حالتی مبهوت به او خیره شود.
کمتر از صد دایره دور خورشید... کمتر از صد سال...
لیلیث حتی یک قرن هم زندگی نکرده؟ اگرچه بای زهمین همین چند لحظه پیش پاسخ سوالش را شنیده بود، ذهنش به دلایلی از پذیرش آن سر باز زد. شاید هم فقط نمیتوانست بفهمد که چگونه چنین چیزی ممکن است.
به نظر میرسید که لیلیث از حالتِ متعجب و خنده دارِ چهره ی او خنده اش نگرفته است. در واقع، حالت صورتش هنوز شبیه همان لحظاتی بود که این جملات را به زبان آورد.
همانطور که صدای طبیعیِ حشراتِ شبانه، لایهای از آرامش را به شب تاریک افزود، این دو نفر چنان تحت تاثیر احساسات خود قرار گرفتند که مجبور شدند برای مدتی، ساکت بمانند.
پس از گذشتِ زمانی که گویی یک ابدیت طول کشید، بای زهمین با لحنی تیره و مردد گفت: «لیلیث... مگه تو... مگه تو مرتبه شیشم نیستی...؟ چطور... کمتر از ۱۰۰ سال...»
لیلیث در سکوت به او نگاه کرد. لبخندی همراه با غم و اندوه، چهرهی زیبا و همیشه شادِ او را آراسته بود. لبخندی که بای زهمین به خاطر احساسات شدیدش نتوانست جلوی آن را بگیرد.
دختر در حالی که نمی دانست بخندد یا گریه کند، پرسید: «چرا؟ توقع داشتی من پیرزن باشم؟ انتظار نداشتی من یه نابغه از بالاترین سطحی باشم که کیهان تا به حال به خودِش دیده؟»
«نه... اینطور نیست.» بای زهمین بالاخره توانست کمی آرام شود، حداقل به اندازهای که یک مکالمهی عادی داشته باشد. سرش را تکان داد و سریع با چشمانی که برق می زدند، گفت: «منظورم اینه که... اعتراف میکنم که انتظار نداشتم استعداد و قدرتت اونقدر وحشتناک باشه که تو رو به بالاترین ردههای قدرت در تمام تاریخ برسونه. نمی دونم برای بقیه چقدر طول میکشه تا به سطحِ تو برسن. اما احتمالا باید حداقل هزاران سال طول بکشه. اینطور نیست؟»
لیلیث با صدایی خفه پاسخ داد: «هزاران سال، دهها هزار سال، به طورِ نورمال باید همینقدر طول بکشه.» چشمانش را تنگ کرد و همانطور که به او نگاه می کرد، لبخند زد:
«حتی اگه همه ی کسایی رو که تلاش کردن و موفق نشدن و تبدیل به جنازه های فناپذیر شدن و در جریانِ گذشتِ زمان از بین رفتن، نادیده بگیریم... اونوقت، من می تونم با افتخار اعلام کنم که تاحالا هیچکس سریعتر از من به مرتبه ی ششم نرسیده.»
هر موجود بالاتری، در زمانی، موجودِ پایینتری بوده است.
در میان موجودات پایینترِ بیشمار ، تنها تعداد انگشت شماری توانستند محدودیت زمانی را برای تبدیل شدن به موجودات برتر بشکنند. هر یک از این موجودات، نابغه هایی بودند که در تاریخ ثبت شده بودند. همهی آنها حق داشتند که مغرور و از خود متشکر باشند. در گذشته، آنها نه تنها قهرمانان دنیای خود، بلکه تنها امیدِ نژادهای مربوط به خود نیز بودند.
با این حال، اگرچه بای زهمین چیزی در مورد این موضوعات نمیدانست، حتی با وجود اینکه او فقط یک موجودِ مرتبه یکِ رقت انگیز بود که هنوز به سطح ۵۰ نرسیده؛ آن پسر ۱۰۰٪ از یک چیز مطمئن بود:
مهم نیست که دیگران چقدر سریع باشند، آنها قطعا سریعتر از لیلیث نیستند.
دلیلش هم ساده بود.
«برای ارتقاء سطح، هر موجودی صرف نظر از نژاد، نیاز به جذب نیروی روحِ کافی برای پاکسازی، استحکام و افزایش قدرت روحِ خودش داره.»
بای زهمین در حالی که با تحسین به او نگاه میکرد، اشاره کرد: «هر چی سطح و نظام یه موجود بالاتر باشه، پیشرفتِش سخت تره. اگر الان میخواستم سطح بالاتری داشته باشم، احتمالاً حداقل ۱۰۰۰۰۰ زامبی رو با توجه به قدرت روحی که در حال حاضر در اختیار داشتند، میکُشتم. پس...»...
کتابهای تصادفی

