جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 299
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت۲۹۹ - لیلیث لطیف
مرد مسلح دوم که بیشتر در لبه سمت چپ برج مراقبت بلند ایستاده بود، از فریاد ناگهانی همکارش با ترس از جا پرید. با این حال، وقت عصبانی شدن نداشت چون وقتی نگاهش را به سمت راست چرخاند، درست به سمت شمال، چیزی دید که قلبش از ترس آمد توی سینهاش.
در نصف شب تاریک، عملا بدون هیچ گونه نور طبیعی و روشنایی ایجاد شده توسط نور چراغ های پایگاه، یک شبح عظیم به طول دهها متر با سرعتی قابل مقایسه با یک وسیله نقلیه تمام زمینی، به آن ها نزدیک میشد.
حتی وحشتناکتر این بود که آن موجود عجیب و غریب که بدنش شبیه به بدن اژدهای سیل بود، بیش از ده متر پرید و به آرامی روی زمین افتاد دوباره پرید و به سرعت به آنها نزدیک شد.
مرد مسلح دوم، بالاخره دوربین شکاریاش را پایین آورد و خیلی بلند فریاد زد.
«لـ-لعنتی!»
اولین مرد مسلح، حینی که پشت سر او اشاره میکرد، وحشت زده فریاد زد: «سـ-سریع! به پایگاه گزارش بده!»
مرد مسلح دوم، هنگام دویدن به گوشهای که رادیو قابل حمل روی جعبه چوبی کوچکی قرار داشت چنان ترسیده بود که نزدیک بود شلوارش را خیس کند.
«صبر کن!»
درست زمانی که مرد شبه نظامی دوم در شرف برقراری ارتباط بود و از تکاملیافتههای روح برای نیروهای کمکی تقاضا میکرد، مرد اول دوباره فریاد زد، بنابراین او ناخودآگاه متوقف شد.
شبه نظامی دوم با ترس و خشم در صدایش فریاد زد «حالا دیگه چیشده؟!»
مرد اول با چشمان کاملاً باز، شبیه به دو ماهیتابهی گرد بزرگ به جلو اشاره کرد:
«اون...رهبر نیست...؟»
مرد مسلح دوم دوباره دوربین شکاریاش را بالا برد و حالا که فاصله بین جانور اژدهای غولپیکری که در آسمان به پرواز درآمده بود به کمتر از سه کیلومتر کاهش یافته بود، سرانجام میتوانست چیزی را ببیند که قبلاً ممکن نبود.
در زیر بدن عظیم این جانور بزرگ با ظاهری غیر این جهانی، بدن نسبتاً کوچکی دیده میشد که هنگام دراز کردن دستهایش به سوی آسمان، کمر جانور غول پیکر را نگه داشته است.
با دیدن موهای سیاه و آن سپر سیاه با برجستگیهای خاردار که از قسمتهای مختلف بیرون زده بود، مرد مسلح اول و دوم بلافاصله متوجه شدند او کیست. آدمی که جانور را طوری در دستان خود گرفته است که گویی پادشاه بربریها است که با جام پیروزی در دست به روستای خود باز میگردد.
«ای وای! اینکه رهبرمونه!»
مرد مسلح دوم از شگفتی فریاد زود و ناخودآگاه قدمی به سمت عقب برداشت.
اولین مرد مسلح، بلند آب دهانش را قورت داد و دوربین شکاریاش را پایین آورد تا چشمانش را بمالد. با این تفاوت که به دلیل فاصله ی زیادی که توسط جهشهای قدرتمند بایزهمین کم شده بود، دیگر نیاز نبود از آن استفاده کند. وقتی دوباره چشمانش را باز کرد، آن سه کیلومتر مسافت، عملا به پایان رسیده بود.
بای زهمین جلوی اولین برج مراقبت رسید زیرا به او نزدیکتر بود. و قبل از رسیدن به ده متری توقف کرد تا با مهارت دستکاری جاذبه در جهت مخالف، بر برج و نگهبانان روی آن تأثیر نگذارد.
همانطور که او به طور عادی، جسد مار مرتبه اول را به کناری پرتاب کرد، به مردان مسلحی که مات و مبهوت به او خیره شده بودند نگاه کرد و با صدایی بم دستور داد: «بگید چند کامیون و تریلی بیان. به یکیشون بگید این مار روبه پایگاه نظامی ببرن و بقیه اینجا منتظر بمونن.»
او منتظر پاسخ نماند و دستکاری جاذبه را غیرفعال کرد و سپس خیلی سریع به داخل جنگل رفت و در عرض چند ثانیه از دید مردانی که از منطقه محافظت میکردند ناپدید شد.
«این... یه ماره؟ اون موجود غول پیکر یه مار هست؟ نه اژدهای سیل از افسانهها؟»
کتابهای تصادفی