جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 308
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۳۰۸ - شوانیوان بینگ شو
خیانت، کلمهای ناخوشایند، که هیچ کس در طول تاریخ از شنیدن آن خوشحال نشده است.
با این حال، کلمه خیانت دقیقاً به این علت که موجودات زندهای مانند انسان که از توانایی تفکر و تعقل برخوردار بودند به طور مداوم از پشت به یکدیگر خنجر میزدند بوجود آمده بود.
آیا بایزهمین نیز با خود اندیشیده بود که ممکن است سرانجام روزی به او نیز خیانت شود؟ البته، او بارها و بارها به این موضوع فکر کرده بود که خواهناخواه سرانجام لحظهای فرا خواهد رسید که حداقل یکی از افراد مورد اعتماد او مرتکب خیانت شود.
اگرچه که ممکن است همه این ها بدگمانی های بی مورد باشد و هرگز چنین اتفاقی رخ ندهد اما با این حال، بایزهمین بر این باور بود که بهتر است آدمی همواره آمادگی شنیدن خبر های ناگوار را داشته باشد زیرا؛ در صورت آمادگی و عدم غافلگیری، میتوان عملکرد بهتری در شرایط بحرانی حاصل کرد.
اگرچه که بایزهمین تا حدی انتظار داشت به خاطر آرمانها و منافع شخصی مورد خیانت واقع شود، اما هیچ راهی وجود نداشت که بتوان تشخیص داد که چه کسی سرانجام اینکار را انجام میدهد. بنابراین او تنها میتوانست منفعلانه منتظر باشد و مخفیانه آماده شود. به هر حال، به عنوان رهبر یک جناح در حال رشد، خوب نبود که نسبت به همه مشکوک و بی اعتماد باشد زیرا؛ تنها موجب سخت تر شدن شرایط برای همه میشد.
اما اگر در حزب او تنها یک نفر وجود داشت که هرگز مرتکب خیانت نمیشود، بایزهمین بر این باور بود که آن یک نفر شانگوان بینگ شو است.
علت آن که بایزهمین اینگونه استدلال میکرد این نبود که افکار خاصی در مورد او داشت یا از احساسات عاشقانه نسبت به او کور شده بود، اتفاقاً برعکس، دلیلش بسیار ساده بود و آن این بود که شانگوان بینگ شو زنی بود که غرور، عمیقا در روح و استخوانش حک شده بود.
بایزهمین پس از شنیدن اینکه شانگوان از او پرسید که آیا نمی ترسد در آینده به او خیانت کند، لبخند کمرنگی زد و با اطمینان گفت: « باور دارم که بهم خیان نمیکنی.»
شانگوان بینگ شو با تعجب ابرویی بالا انداخت سپس در حالی که به او نگاه میکرد گفت: «مطمئنی؟ میدونی که اتکای بیش از حد به کسی که کمتر از دو ماهِ میشناسیش میتونه باعث سقوطت بشه؟»
بایزهمین به او اشاره کرد و در حالی که لبخند کمرنگی بر لب داشت گفت: « اگه قرار باشه با چیز های احمقانه ای مثل خیانت، سقوط کنم در وهله اول اصلا هیچوقت به اوج نمیرسم اما همونطور که گفتم، باور دارم که تو بهم خیانت نمیکنی.»
شانگوان بینگ شو که نتوانست بیش از این، حالت جدی صورت خود را حفظ کند و کمی اخم کرد و متحیر گفت: «چطور میتونی انقد مطمئن باشی که من هویتمو در نظر نمیگیرم؟»
«نمیدونم، فقط میدونم که نمیخوای.» بایزهمین شانههاش را بالا انداخت و بی تعارف گفت: «علاوه بر این، چون از نام خانوادگی پدرت استفاده نمیکنی، فکر می کنم که تو و اون خیلی خوب باهمدیگه کنار نمییاین، شک دارم با این شخصیت مغروری که داری بخوای دنباله روی اون باشی.»
شانگوان بینگ شو برای مدتی به او خیره شد تا اینکه سرانجام آهی کشید و هر دو دستش را به نشانه تسلیم بالا برد و گفت: « بیخیال، اصلا فراموشش کن… من واقعا نمیدونم که توی اون سرت چی میگذره که این چیزا به ذهنت میرسه، حتی بدون اینکه من اصلا چیزی بگم هم تو به واقعیت نزدیک میشی.»
شانگوان بینگ شو با دیدن اینکه بایزهمین بدون پاسخ دادن فقط لبخند زد، نتوانست جلوی کنجکاوی خود را بگیرد و پرسید: « متوجه نمیشم، با این هوش و ذکاوت و مهارت تحلیلی که تو داری چجوری هیچوقت نمرات برجسته تو دانشگاه کسب نکردی؟»
اگرچه که تکامل باعث می شد مغز به آرامی ب...
کتابهای تصادفی
