جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 307
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۳۰۷ – زن کم یاب و عجیب الخلقه
بایزهمین با شنیدن آنچه شانگوان به آن اشاره کرد، با لبخند تلخی در دل و چهره ای مردد ساکت ماند.
او اصلا هیچ تمایلی به دخالت در امور خصوصی دیگران نداشت، زیرا که ممکن بود طرف مقابل این دخالت را بد برداشت کند. علاوه بر آن، به نوعی احساس میکرد هرچقدر که از رابطه عجیب بین چنهه و شانگوان دورتر باشد بهتر است.
با این حال، بای زهمین نمیتوانست خود خواهانه به این گفتوگو پایان بخشد زیرا؛ او نمیخواست که رابطه خوبی که بین او و شانگوان شکل گرفته بود، به حالت قبل باز گردد.
دلیل اینکه او نمی خواست چنین اتفاقی رخ دهد بسیار ساده بود و آن این بود که از آنجایی که شانگوان احتمالاً در آینده یکی از قدرتمندترین و مورد اعتمادترین ژنرال های او خواهد شد، پس بهتر است رابطه دوستانه تری برقرار کنند؛ تا یک رابطه سفت و سخت که در آن احساسات بسته به منافع شخصی تغییر میکنند.
شانگوان که دید بایزهمین ساکت مانده، متوجه تردید در دلش شد، با کمی آزردگی گفت: «اگه خیلی اذیتت می کنه، فراموشش کن.»
شانگوان واقعا داشت از لحظاتی که در حال حاضر سپری میکرد، نهایت لذت را میبرد.
شانگوان میدانست که لازم نیست نگران این باشد که بایزهمین انگیزههای پنهانی نسبت به او داشته باشد، و همچنین این را هم نیز میدانست که بایزهمین به هیچ عنوان به او به عنوان یک فرد خاص در قلبش نگاه نمیکند. اگر چنین چیزهایی را از معادله فاکتور بگیریم، تنها دوستی خالص است که باقی می ماند؛ و این چیزی بود که شانگوان به دنبال آن بود.
اگرچه او قبلاً وو ییجون را داشت، که میتوانست بدون نگرانی، در مورد هر چیزی با او صحبت کند، اما داشتن افراد بیشتری در کنار خود، خالی از لطف نبود. بالاخره وو ییجون فعلاً اینجا نبود و همچنین موقعیت های بسیار بیشتری وجود خواهد داشت که آنها به دلیل مأموریتها و وظایف متفاوتشان که به خاطر تفاوت فاحشی که در میان قدرت هایشان وجود داشت به آنها محول شده بود، از یکدیگر جدا باشند.
اما در هر صورت، اگر بایزهمین تمایلی به ادامه مکالمه نداشت، او بیشتر از این اصرار نمیکرد، از آنجایی شانگوان آدم مغروری بود موضوعی مثل التماس، چیزی بود که حتی یک میلیون سال دیگر به ذهنش خطور نمیکرد.
«مشکل اذیت شدن من نیست... » بای زهمین اجبارا لبخندی زد و با خونسردی توضیح داد: «ببین... اون یارو چنهه... فکر کنم تو هم میدونی تو سرش چی میگذره. اون انقدر عاشقته که چیزایی رو میبینه که اصلا وجود ندارن. به همین دلیل من نمی خوام تو این مسئله دخالت کنم. می دونی، برای جلوگیری از عوارض غیر ضروری...»
شانگوان با شنیدن این حرف، کمی ابروهایش را در هم کشید. در واقع، به خوبی میدانست که چنهه بای زهمین را رقیب عشقی خود میداند.
شانگوان نفس عمیقی کشید و با خونسردی گفت: «واقعاً نمیدونم در این مورد چیکار کنم... من قبل،اً پنج سال پیش، کاملاً اون رو رد کردم، اما چنهه همچنان اصرار داره که تسلیم نشه. با وجود اینکه به وضوح بهش گفتم که قصد ندارم با کسی رابطه عاشقانه داشته باشم... انگار این کافی نیست، اون اساساً هر مردی رو دشمن خودش می بینه. چه برسه به تو که این اواخر بیشتر از همه باهاش صحبت کردم.»
بای زهمین به سخنان او لبخند تلخی زد و ناخودآگاه گفت: «متاسفم...»
اگر با دقت بخواهیم به موضوع نگاهی بیاندازیم شانگوان بینگ شو در وضعیت پیچیده ای قرار گرفته بود.
چنهه فردی بود که از کودکی می شناخت، مردی که سال های زیادی از زندگی اش را با او تقسیم کرده بود و احتمالا...
کتابهای تصادفی


