فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس

قسمت: 383

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

فصل ۳۸۳ - وو یی‌جون لجباز : «در دنیای دیوانه‌ای مانند این، عاقل بودن دیوانگی است» (قسمت اول)

وو یی‌جون به آرامی، انگار از چیزی می‌ترسید، نگاه کرد که دست کوچکش به دست نسبتاً بزرگ‌تر بای زه‌مین نزدیک‌تر و نزدیک‌تر می‌شود.

از طرفی، بای زه مین خیلی آرامتر از او بود. همانطور که او به چشمان او نگاه کرد، متوجه عدم اطمینان شد و نشان داد که زن زیبای کنارش می ترسد کشف کند یا نتواند بفهمد چه چیزی می خواهد به او نشان دهد.

اما او معتقد بود که هنگامی که او تأثیرات مهارت قلب سنگی او را ببیند، متوجه خواهد شد که ورود به قلب او به خوبی می تواند غیرممکن تلقی شود.

–نه، غیرممکن نیست–

بای زه مین با خودش فکر کرد، درحالی که در سرش برای هزارمین بار، سایه زیباترین زنی که در تمام عمرش دیده بود ظاهر شد و لبخندش چنان خیره کننده بود که پرتوهای خورشید را تحت فشار قرار می داد.

هنگامی که تصویر لیلیث، در سر و قلبش ظاهر شد، در حالی که پنهانی به این فکر می‌کرد که او چه می‌تواند بکند و آیا حالش خوب است، بالاخره دست وو یی‌جون، دست او را لمس کرد.

– بذار ببینه... بذار ببینه و خودش تصمیم بگیره.–

بای زه مین بلافاصله شروع به حرکت در سوابق و مهارت های خود کرد.

وقتی سابقه مهارت مرتبه سوم قلب سنگی را پیدا کرد، می خواست آن سابقه را را با وو یی‌جون به اشتراک بگذارد و اجازه دهد او آن بخش کوچک روحش را ببیند.

با این حال، آنچه بعد اتفاق افتاد، هر دوی آنها را گیج کرد.

بای زه مین و وو ییجون گویی بر اثر برق گرفتگی چند هزار ولتی گرفته شدند، همزمان با بازکردن دستانشان به عنوان یک واکنش غیر ارادی ، صورتشان تغییر کرد.

«اوه...» وو یی‌جون در حالی که از دست لرزانش استفاده می‌کرد تا سینه‌اش را محکم بگیرد، کمی اخم کرد.

بای زه مین هم خیلی بهتر از او نبود، زیرا او نیز دردی شدید را احساس می کرد که توصیفش سخت بود. در حالی که او به دلیل تحمل درد بسیار بالاترش، مانند او شکایت نکرد، اما این باعث نشد دردی که باعث می‌شود احساس کند کسی خون جاری در رگ‌هایش را با گدازه‌های سوزان جایگزین کرده است تا او را بترساند، از بین برود.

انگار روحش از درون و بیرون می سوخت!

وقتی بالاخره احساس کرد نفسی که ناگهان از او ربوده شده بود دوباره به دست می آید، به وو یی‌جون نگاه کرد و با نگرانی پرسید: «خوبی؟»

وو یی‌جون نمی‌توانست فوراً پاسخ دهد، زیرا هنوز نفس کشیدن، برای او بسیار دشوار بود. این اولین بار در زندگی اش بود که دردی به این بزرگی را تجربه می کرد، به حدی که حتی نفس کشیدن، باعث درد او می شد. دردی که او هنگام جذب قطرات مختلف خون مرتبه دوم احساس می کرد، در مقابل این چیزی نبود!

بای زه مین با عجله کمکش کرد و با احتیاط اجازه داد روی تختش دراز بکشد. چند ثانیه صبر کرد اما برای احتیاط، تصمیم گرفت برود کانگ‌لان را پیدا کند.

«من- من خوبم...»

همون‌طور بای زه‌مین که به فکر رفتن بود تا به دنبال قوی‌ترین شفابخش گروهش برود، بالاخره وویی جون نفس کافی برای گفتن چند کلمه پیدا کرد.

بای زه‌مین با کمی اخم پرسید:

«مطمئنی؟»

وو ییجون بلافاصله جواب نداد و در عوض، چندین نفس عمیق کشید. چند ثانیه، پس از چندین بار تکرار همین روند، صورت رنگ پریده‌ی او، بلافاصله شروع به بازگشت به حالت عادی کرد و حدود یک دقیقه بعد، سرانجام به وضعیت مطلوب خود بازگشت.

«من واقعا خوبم. جدی می‌گم، نگران نباش.»

وو یی‌جون، به گرمی لبخند زد؛ زیرا می‌توانست نگرانی واقعی او را نسبت به خود احساس کند. او احساس می‌کرد که حتی ...

برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی