جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 414
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر 414
بای زهمین در فاصله پنج کیلومتری شهر ویران و ده کیلومتری کمپ بایکوان، ایستاده بر بالای درختی که ارتفاع آن سیصد متر بود، از دور، با بی تفاوتی، نظاره گر روبرویش بود.
در ارتفاع سیصد متری، بادی که از جنگل های جهش یافته می وزید، آنقدر شدید بود که میتوانست پوست یک انسان عادی را پاره کند. شنل بای زهمین به شدت تکان می خورد اما در میانهی باد صدای بال زدنش عملاً به گوش نمیرسید.
بای زهمین با استفاده از ارتفاع زمینی که در آن ایستاده و همچنین اینکه ارتفاع درخت بلند بود، می توانست لحظه انفجار مین ها را یکی پس از دیگری ببیند و بشنود. ابر غبار غلیظی که بیش از دویست متر در آسمان بلند شد حتی از دوردست هم قابل مشاهده بود.
در کنار بای زهمین، یک تکامل دهنده روح بسیار زیبا ایستاده. او یک ردای پارچه ای پوشیده که محکم به بدن دوست داشتنی اش چسبیده و عصایی از استخوان جادویی در دست راست داشت. بادهای شدیدی که از چهار جهت میوزید باعث میشد ردای پارچهای جادویی حتی محکمتر از حد معمول به بدن او بچسبد و جذابیت زیادی را نشان دهد.
این زن، سطح 24 و خیلی نزدیک است که به مرز مرحله دسته بندی نشده برسد. علاوه بر این، با وجود ظاهر جوانی که شبیه یک دختر 25 ساله است، او در واقع بیش از 36 سال سن دارد. با این حال، چشمگیرترین چیز در مورد او، رنگ سفید چشمانش است. رنگ مردمک ها و صلبیه در هر دو چشم، تقریباً کاملاً هماهنگ بودند.
«همه بمب هایی که پنهانشون کردیم با موفقیت منفجر شدن، رهبر هنگ.» زن با لبخند کمرنگی این را گفت.
«کارت خوب بود، یوان می.» بای زهمین نیشخندی زد و سرش را به علامت رضایت تکان داد.
مهارتهای مختلفی با اهداف مختلف وجود داشت، در میان آنها، مهارتهای چشمی، بسیار نادر بودند، زیرا نه تنها بهدست آوردن آنها دشوار بود، بلکه علیرغم تأثیرگذاری بر یک قسمت از بدن، عملکردهای متفاوتی داشتند.
به عنوان مثال، مهارت چشمی یوان می، به ویژه شبیه به اشعه ایکس بود که برای دیدن فرای اشیا استفاده میشد. در حالی که مهارت او هنوز آنقدر عملی نبود و فقط به او اجازه می داد چیزهای پنهان شده در زیر زمین را ببیند، مزیتش این بود که مهارت او همچنین محدوده دید او را 10 برابر حد معمول، افزایش میداد.
دقیقاً به لطف مهارت یوان می بود که بای زهمین، بمبهای پنهان شده در زیر زمین را کشف کرد.
«رهبر هنگ، میتونم ازت یه سوال بپرسم؟» یوان می ناگهان پرسید.
"اوه؟ حتما." بای زهمین که کمی گیج شده بود، سری تکان داد.
«پس میپرسم.» سری تکان داد و سپس کمی اخم کرد و با صدایی متحیر ادامه داد: «میتونم بدونم که چرا تصمیم گرفتی که نینگ رو برای خنثی کردن بمب ها بفرستی؟ فکر میکنم که مهارت زلزله فرمانده هنگ خونی، ژونگ ده، خیلی بهتر اثر میکرد.»
بای زهمین با ...
کتابهای تصادفی
