جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 415
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
«الان چیکار کنیم؟» وو ییجون به بای زهمین نزدیک شد و و با کمی دلهره در لحنش پرسید.
بای زهمین برگشت و به صورت همه نگاه کرد.
تقریبا همه 680 تکاملدهنده روح در حال تنش بودند. مگر میشد اینگونه نباشند؟ نمیشد آنها را سرزنش کرد. از این گذشته، آنها حتی از دور، صدای انفجارهای هولناکی را شنیدند که نه تنها توسط بمبهای پنهان شده در زیر زمین، بلکه در اثر شلیک دهها هزار گلوله بود.
اگر طرف مقابل مهمات کافی برای هدر دادن در اختیار داشت، پس آیا امیدی برای پیروزی بود؟ اگر چه آنها هیولاهایی مانند بای زهمین، شانگوان بینگشو، چنهه و چند نفر دیگر داشتند که از بقیه حمایت میکردند اما قدرت آتش سلاحهای مدرن هنوز بر قلب آنها سنگینی میکرد.
به عنوان انسانهایی که در مدرنیسم بزرگ شده بودند، فکر نکردن به قدرت سلاحهای گرمی که در فیلمها و سریالهای تلویزیونی دیده بودند، سخت بود. علاوه بر این، حتی خود شانگوان بینگشو که دومین تکاملدهنده قدرتمند روح در کل گروه متعالی بود، نمیتوانست همزمان در برابر بمباران هزاران سلاح گرم مقاومت کند. حتی اگر قسمت بیرونی بدن او به نحوی میتوانست آن را تحمل کند، که بعید بود، اندامهای داخلی او به دلیل نیروی انفجار ناشی از ضربه به تودهای از پالپ تبدیل میشد.
تحت فشار دانستن اینکه در مدت کوتاهی نه تنها با تعداد زیادی از تکاملیافتههای روحی که میتوانند به همان اندازه یا حتی قویتر از آنها باشند و بلکه با دهها تانک جنگی، صدها مسلسل سنگین که قادر به شلیک صدها یا شلیک هستند، روبرو خواهند شد. حتی هزاران گلوله در دقیقه و همچنین هزاران سرباز تا دندان مسلح، اگر همگی آرام و مطمئن باشند، در واقع معجزه است.
گویی موارد ذکر شده کافی نبود، داشتن تنها کمان، شمشیر، نیزه، عصای جادویی و چند سلاح دیگر برای رویارویی با قدرت آتش آشکارا برتر دشمن، قطعاً هیچ کمکی نمیکرد!
-فکر کنم کمی نمایش قدرت کمک کنه... به علاوه من نمیخوام تعداد زیادی از اونا هم بمیرن وگرنه تحمل ضررها سختتره.
بای زهمین در حالی که فکری در ذهنش جرقه زد، پنهانی اندیشید.
درست زمانی که او به حرکت بعدی خود فکر میکرد، تکاملگر روح در تعقیب لو نینگ کوچک که چندی پیش فرار کرده بود، در محدوده تشخیص یکی از قدرتمندترین مهارتهای بای زهمین قرار گرفت.
[اراده خونی: 32٪ / 50٪]
بای زهمین زیر لب زمزمه کرد: «سی و دو تا، هههه...»
وو ییجون میخواست بپرسد منظورش از این کلمات چیست، اما شانگوان بینگشو در کنار بای زهمین ظاهر شد و گفت:
«دشمنا. به نظر میرسه حدود بیست یا سی تا هستن.» حالت چهره پرنسس یخی کاملا بیتفاوت بود و اصلاً نگران به نظر نمیرسید.
«اونارو میخوای؟» بای زهمین پرسید.
«برام مهم نیست.» شانگوان بینگشو شانههایش را بالا انداخت.
درست در همان لحظه، هر دو نوسانی از مانا را پشت سر خود احساس کردند. وقتی هر دو برگشتند تا ببینند چه کسی یک مهارت را فعال کرده است، از دیدن چنهه با کمان آبی در دستانش و یک تیر سبز روشن روی رشته کشیده شده شگفت زده شدند.
«از اونجایی که به نظر میرسه هیچ کدوم از شما دوتا بهش اهمیت نمیدید اونا با من.» چنهه با اینکه کمان بلند در دستش میلرزید، کمی لبخند زد. به نظر میرسید که نگه داشتن پیکان بدون رها کردن آن برای او یک چالش بود.
سووش! سووش! سووش!....
قبل از اینکه بای زهمین وقت داشته باشد چیزی بگوید، چندین سایه از درختان بیرون پریدند. همه آنها تکاملیافته روح بودند، زیرا برای یک انس...
کتابهای تصادفی
